تبليغاتX
اندربندر

اندربندر

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر...

خارج از طنز سیاسی و داخل طنز «غنز» *

      خبر این بود که یک جانباز در مقابل مجلس خودش را با بنزین سوزانده. فکر کنم همه به خاطر اینکه امید یک خانواده و یک انسان به چنین بلایی گرفتار آمد، ناراحت شدند. چند روز بعد هم اعلام شد که طرف جانباز نبوده است. اینکه طرف «جانباز نیست» تغییری در احساس همذات پنداری نداشت. بالاخره یک انسان بود یا نه؟ و همین انسان که سه فرزند داشت و پیش تر نیز به خاطر فقر، کلیه همسرش را فروخته بود، مرد! مدعیان هم یک تبریک از بنده طلبکارند. تبریک عرض می کنم.

      تا اینجای کار، حرفی نیست؛ اما زمانی که گفته شد آقای لاریجانی رییس مجلس شورای اسلامی معتقد است «جانباز نبوده، معتاد بوده و سابق زندان و...» داشته است، حالم به هم خورد  (منظورم دل پیچه نیست) و به آدمهای مدعی بدبین شدم. اینجا بود که فهمیدم چطور یک آدم مدعی اخلاق و فلسفه و فرهنگ و... این جور عنوانها، صرف اینکه که یارو جانباز نیست، حالش سر جا آمده و نفس راحتی کشیده است.

      آدم است بالاخره. سیاست هم شده وبال گردنش و می بینی که یهو سرش را از لای کتاب اخلاق درآورد و سراند توی محوطه «نگرانی های سیاسی و ...». (بر پدر هر چه کتاب لعنت. حالم از کتاب به هم می خورد.) تا اینجای کار هم حرفی نیست. اما همینکه بازرس جنایی اعلام کرد «فرد خودسوز معتاد نبوده و...» دست به کار شدم برای این نوشته. البته باز هم فرقی نمی کند که معتاد هست یا نیست؛ ولی نکته ظریفی اینجا خوابیده که جانگزاست و به قول زنده یاد مهدی سهیلی، «غمگین حکایتی که کشنده است باورش...».

     اعتراف می کنم که شکست خوردم. زیرا هر چه فکر کردم، نفهمیدم چه بنویسم. همینطور که بیهوده توی اینترنت به دنبال عکس آقای لاریجانی می گشتم، سه تا عکس چشم پر کن دیدم و چیزی به نظرم رسید که در کلام نمی گنجد. شما هم به این سه عکس نگاه کنید و هر چه به ذهن تان رسید، برای خودتان بنویسید و به کسی هم نگویید. بعد هم اگر فرصت کردید، هر چه کتاب فلسفه و اخلاق دارید، بریزید توی هر جا که دلتان خواست. (این یک سفارش جدی است. من همین کار را کردم. به جز کتاب اپیکوری که صادقانه تر از همه حرف زده، بقیه را ریختم توی... یک جایی.)

عکس شماره یک



عکس شماره دو

عکس شماره سه

سیاست چه بر سر یک طفل معصوم و بعد استاد اخلاق و فلسفه و فرهنگ می آورد، من نمی دانم. شاید خودش هم می فهمد که به چه بلایی گرفتار شده.

* «غنز» بر وزن طنز : یک اصطلاح محلی است به معنی «چول» بر وزن غول. چول یعنی: «چلور» بر وزن مرمر. چلور یعنی: «دروسّه» بر وزن سربسته. دروسه یعنی : هر چه می گردم معادل فارسی برایش پیدا نمی کنم. شاید به معنی خانه خراب کن و بر هم زننده دل و قلب و عاطفه و احساس باشد. اصلاً چرا نمی گویم طنز سیاه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:38  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

ملکه زیبایی و قهرمان دموکراسی

سایت عصرایران نوشته که خانم «لیدی رنوف» ملکه سابق زیبایی انگلیس، آقای احمدی نژاد رییس جمهور ایران را قهرمان آزادی بیان و دموکراسی می داند. چند تا اصولگرا هم در وبلاگهایشان سرکار خانم را ستوده اند و ختم کلام به اصلاح طلبان که بعله! خجالت بکشید آغا!

عکس این خانم سابقاً ملکه زیبایی و فعلاً ننه قمر در مایه های «دی غلملی» خودمان را دیدم. چنگی به دل نمی زند. شاید هم من از زن انگلیسی خوشم نمی آید. (خدا را شکر که همسرم  اصلاً نمی فهمد اینترنت برگ چه درختی است و من پای کامپیوتر چه می کنم. مدام می گوید هر گاه بازیت تمام شد، برو نون بیار.)

سر سال نو میلادی هم پیام آقای احمدی نژاد از یکی از تلویزیونهای انگلیس پخش شد. ملکه انگلیس هم سالگر پیروزی انقلاب را به مردم ایران تبریک گفت. خدا را شکر. گویا انقلاب به خارج هم صادر شده و انگلیسی ها هم دارند کم کم به راه می آیند. شک ندارم که اگر آقای احمدی نژاد در دوره بعد هم رییس جمهور شود، استعداد فرانسوی ها هم شکوفا می شود و توبه و استغفار.

مغز ماجرا: انگلیسی ها زرنگ اند و کار خودشان را بلدند. اصلاً تا به حال سابقه ندارد که محافل انگلیسی به ایران گفته باشند «طرفدار  و حامی تروریسم». حاشا و کلا!

مغز دوم ماجرا:

خاتمی اگر تا پاتصد سال هم رییس جمهور بود، از این اتفاقات نمی افتاد. اگر هم می افتاد، بلافاصله نیمه پنهان کیهان راه می افتاد و بنده خدا را به چند تا پیرزن انگلیسی وصل می کردند و خدا بدهد برکت از تحلیل های کارشناسانه بعدی که چه غوغایی به پا می شد. مثلاً می نوشتند: حمایت یک «روسپی» (بلانسبت این بانوی محترم انگلیسی) از خاتمی! (با چند تا علامت تعجب اضافی) یا: اظهار علاقه یک دختر جوان انگلیسی برای ملاقات با خاتمی. بعد هم تحلیل می کردند که «معلوم نیست این دیدار به چه منظوری!!!! (علامت تعجب را خودشان می گذاشتند) صورت می گیرد!» و دوباره اینکه: خاتمی چگونه می تواند با یک زن اجنبی دیدار کند؟ بعد هم خیالبافی راه می انداختند که آیا با آن دختر دست می دهد یا خیر؟  بعد هم پس از  ملاقات خیالی که از اصل دروغ بوده و هرگز رخ نداده، می نوشتند: «جای بسی شرمساری است که یک روحانی و سید و آل پیغمبر و...» خودتان تا آخرش را بخوانید. خیال می کنید من خیالبافم. بروید تحلیل های شریعتمداری در کیهان را بخوانید که گفت قرار است خاتمی مثل بی نظیر بوتو ترور شود. کسی تا به حال از شریعتمداری دلیل نخواسته. شما هم از من دلیل نخواهید که نمی آورم!

جان کلام اینکه خودشان پاره می کنند و خودشان هم می دوزند. درست مثل همولایتی ما. این همولایتی یک روز یک متر پارچه را برد خیاطی تا برایش شلوار بدوزد. بالاخره پس از کلی سفارش و توصیه و ... به خیاط گفت: فردا آماده است؟ خیاط گفت بله! دوباره گفت: فردا نیایم بگویی ریسمون نداشتم، (خیاط گفت نه!) زنم مریض بود، (خیاط گفت نه!) وقت نداشتم، (خیاط گفت نه!) برق نبود (خیاط گفت نه!) ووو....  بلافاصله خودش حرف خودش را قطع کرد و به خیاط گفت: اصلاً گور پدرت! پارچه ام رو بده نمی خوام برام شلوار بدوزی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 0:18  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

سوالات جغرافیای عمومی سال 1387

کنکور کارشناسی ارشد هم به گفته یک سایت اصولگرا در «شگفتی حاضران» برگزار شد و اینکه سوالات سخت بوده است. دو تا سوال هم برای نمونه داده است:

 

حاميان اصلي به قدرت رسيدن دکتر احمدي‌نژاد در ميان کدام يک از گروه‌هاي سياسي قرار دارند؟

1 ـ ائتلاف آبادگران 2ـ جامعه روحانيت مبارز 3ـ جامعه اسلامي مهندسين 4ـ گروه کارگزاران سازندگي

کدام گروه سياسي معمولا به عنوان نماينده بازار در عرصه سياست کشور مداخله مي‌کند؟

1 ـ سازمان اصناف 2 ـ جامعه اسلامي بازار 3 ـ جامعه روحانيت مبارز 4 ـ حزب مؤتلفه اسلامي

 

من تأیید می کنم. (یعنی سوالات کنکور را تأیید می کنم، نه چیز دیگر.) اتفاقاً کار درستی کرده اند. ای کاش سوالات تمام سیستم آموزشی همینطور طرح می شد. آن وقت حتی یک نفر هم مردود نمی شد و آبرویمان هم توی دنیا محفوظ می ماند. من امسال قصد دارم در راستای سال نوآوری و شکوفایی، سوالات جعرافیا را به شکل زیر طرح کنم. هر کسی نمره نگیرد باید برود دکتر خودش را نشان بدهد. سوالات من کاملاً جغرافیایی است. پیشنهاد می کنم بقیه دبیران هم سوالاتی در همین راستا طرح کنند. هر کسی هم خیال کند من فقط بلدم همین سوالات را طرح کنم، خائن است. تا حالا 50 بار نوشته ام و خط زده ام.

1 ـ اگر شما آنجا بوده اید، هنگامی که احمدی نژاد به بوشهر آمد، باد از کدام طرف می آمد و چه نوع بادی بود؟

الف: از شمال، باد هیرون   ب: از جنوب، باد شمال   ج: از مغرب، باد لهیمر  د: آغا من آنجا نبودم.

2 ـ اگر شما آنجا بوده اید، هنگامی که رییس جمهور با خبرنگاران بوشهری جلسه داشت، خانم کیانی از هفته نامه لیان در کدام سمت رییس جمهور ایستاده بود و اعتراض می کرد؟

الف: شمال  ب: جنوب  ج: مشرق  د: باور کنید من آنچا نبودم

3 ـ اگر شما آنجا بوده اید، علی افراشته استاندار سابق بوشهر معمولاً در کدام طرف ریسس جمهور راه می رفت؟

الف: شمال  ب: جنوب  ج: مشرق  د: آغا من آنچا نبودم

4 ـ اگر شما در بوشهر بوده اید، معلوم کنید درجه هوای بوشهر را هنگامی که هیئت دولت به بوشهر آمد.

الف ـ زیر 10 درجه سلسیوس  ب ـ بالای 10 درجه کلوین   ج ـ 47 درجه سلسیوس  د ـ آغا به خدا قسم من آن روز بوشهر نبودم.

5 ـ بگویید ببینم از زمانی که اصولگرایان بر سر کار آمده اند، معدل بارندگی استان بوشهر چقدر بوده است؟

الف: کمتر از50 میلیمتر    ب : بیشتر از 50 میلیمتر  ج:   متاسفانه اصلاً باران نیامده است.   د: آغا اجازه من الان سه سال است که هنگام بارندگی در بوشهر نیستم.

 

توضیح واضحات:

1 ـ هر سوال 4 نمره دارد.

2 ـ کسانی که هنگام اتفاقات رخ داده در بوشهر نبوده اند، گزینه 4 را علامت بزنند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:46  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

زیراندازی «مخملی» و براندازی «نرم»

حدود 30 سال است که می گویند آمریکایی ها احمق اند، اما به گوش من نرفته است. دیشب یکی می گفت تو هم عناد داری و هم نافهمی. تا اینکه این خبر را خواندم و از این رو به آن رو شدم. گاهی یک خبر چنان آدم را متحول می کند که صد نصیحت و اندرز نه!

خبر: به قول یکی از سایتهای اصولگرا، دبیر اول حفاظت از منافع آمریکا در سفارت سوییس توی تهران، هنگام «سوء استفاده...»  (نوعی فعالیت دو نفره) آن هم در ماشین با نمره سیاسی، در اطراف «توچال» دستگیر شده است. نیروی انتظامی که تکذیب کرد و حاشا و کلا. شاید محمد دادفر آنها را گرفته باشد. (ذهن منحرفتان حواسش باشد که «تو»ی توچال «توو»، (too) نیست، taow است.) حالا بماند که عقل من به فعالیت ضد آن یعنی «حسن استفاده» قد نمی دهد، ولی فهمیدم که این آمریکائی ها الحق عمیق تر از من نافهمند. (آغا جان تند نرو! خودم می فهمم که این یارو آمریکایی نبوده و سوییسی است. اما حداقل سالی یکبار برای توجیهات سازمان سیا و وزارت امور خارجه آمریکا به آنجا رفته است یا نه؟) آدمی که صد نوع شیوه جاسوسی یادش داده اند، به عقلش نمی رسیده که نباید با ماشین نمره سیاسی برود «سوء استفاده» بکند؟ (این «سوء استفاده» هم مرا کشته. هر روز توی اخبار همین را می خوانم.) آخر هالو! قبل از هر نوع خاک توسری می رفتی از یکی از پروفشنال های وطنی چم و خم کار را می پرسیدی و یک ماشین وطنی هم اجاره می کردی.

صد بار گفته ام که ماشین جای سیگار کشیدن هم نیست، چه برسد به این کارها. (بعضی ها نصیحت توی گوششان نمی رود.) تابستان سال گذشته دیدم یک مبارز همیشه در پشت صحنه در اطراف توچال با 206 پارک کرده و سخت به فعالیت مشغول است و کسی هم کاری به کارش ندارد. این فرد زحمتکش چنان سرگرم بود که خیال کردم دارد اورانیوم غنی می کند. (1 ـ اگر کسی در 206 دستگیر شد به من ربطی ندارد. تضمین نمی دهم. 2 ـ وانگهی اورانیوم را هم اینجوری غنی نمی کنند. بدآموزی نشود یک وقت. 3 ـ اتمام حجت.)

حالا این هالوی حافظ منافع ینگه دنیا با نمره سیاسی رفته خیش (یا همان گاو آهن) بزند. (چند بار بگویم؟ کسی اینجوری خیش نمی زند. بدآموزی نشود یک وقت.) خاک تو سر آمریکا با این حافظ منافعش. من از امروز به تمام دیپلماسی آمریکا بدبین شدم. اصلاً سازمان سیا یعنی آبدوغ خیار. (قابل توجه کسانی که مدام دنبال سر نخ براندازی مخملی و نرم توسط سازمان سیا در ایران هستند. دیدید که سازمان سیا عرضه ندارد از پس همین یک قلم «زیراندازی» مخملی دو نفره بر آید؛ چه رسد به «براندازی» نرم چندین نفره.) از اوباما هم تقاضا دارم به حافظ یا سعدی منافع بعدی، به جای فعالیت جاسوسی، شیوه «سوء استفاده» را یاد بدهد. قول شرف می دهم که خودم به جای «حافظ منافع» کارهای جاسوسی را  انجام بدهم تا دبیر اول به کار اصلی اش برسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:50  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

پل ارومیه و پل مولانا

نماینده های آذربایجان اعتراض کرده اند که 100 میلیون تومان بودجه تصویبی برای احداث پل دریاچه ارومیه کم است. یک سایت اصولگرا هم صدایش درآمده که چرا بودجه پروفسو مولانا مشاور ایرانی ـ آمریکایی رییس جمهور احمدی نژاد 337 میلیون تومان است اما مال پل ارومیه 100 میلیون. این سایت اصولگرا نمی فهمد که حمید مولانا هم می خواهد پل بسازد. و گر نه پول را می خواهد چه کار؟ حتمن جناب پروفسور به پول نیاز دارد. اگر نداشت که نمی گرفت. خیلی کارها (از جمله پل) خیلی خرج دارد. من تا حالا 5 تا پل ساخته ام و دستم داخلشه (منظورم داخل پله) و می فهمم.

هرچند 337 میلیون تومان (یعنی 337 هزار دلار آمریکا) برای ساخت پل مولانا کم است، اما بنا به دلایل زیر، پل پروفسور مهمتر از پل ارومیه است:

اول: دریاچه ارومیه پل را می خواهد چه کار؟ از روی دریاچه ارومیه می شود با کرجی هم رد شد، اما  آنجایی که مولانا می خواهد پل بکشد، «اصولاً» (یعنی طبق اصول) کرجی رد نمی شود. اگر هم رد شود، ممکن است ته اش بخورد به کف و صدایش دربیاید و همه بفهمند.

دوم: پل مولانا طول و عرضش خیلی بیشتر از پل ارومیه است. برادران ترک که مثل ما بوشهری ها روغن شکلاتی نمی خورند، قدرتش را دارند که اگر کرجی و قایق هم دم دست نباشد، یک نفس با دست شنا از  دریاچه ارومیه عبور کنند. اما محلی که قرار است مولانا پلش را بسازد، ارتفاعش کم است. اگر هم ارتفاعش زیاد باشد، باید زیر آبی رد شد که احتمال خفگی دارد. قانون پنجم ترمودینامیک: هر کسی زمینه عبور زیرآبی و در نتیجه خفگی شناگر را فراهم نماید، به حبس اعدام و محکومیت تحت پیگردی قرار خواهد گرفت. (فکر کنم این جمله اشکال داشته باشد.)

سوم: با توجه به اینکه پروفسور مولانا (از نوع حمید آن) اصالتاً آذربایجانی است، دریاچه ارومیه هم در آذربایجان واقع است و مولانا (از نوع مرحوم جلاالدین) هم اصالتاً ترک است، دخالت بوشهری ها در امور دیگران ممنوع بوده و باید پول را به آقای مولانا (از نوع حمید آن) داد.

چهارمم: پنجم ندارد. (منظورم چهارم است.) لطفاً بودجه پل ارومیه و سایر پل ها را هم بدهید به مولانا و خیال همه را راحت کنید.

پس مانده: خدا وکیلی از روزی که خبر پخش شده، من فحش خورم ملس شده. یک دوست دارم توی آمریکا که از روز اول پخش خبر 337 هزار دلاری تا به حال، مدام به شخص بنده سرکوفت می زند و می گوید: خاک توی سرت! آبروی ایرانی جماعت را بردی! 337 هزار دلار هم شد پول؟! برای سر حسنی مبارک یک و نیم میلیون دلار داده ای و برای مولانا 337 هزار دلار؟! (این علامات تعجب به خاطر شدت اعتراض ایشان است. و گرنه من خودم علاقه ای به این علامت ندارم.) به لهجه آمریکایی گفتم: فاک یو! گر اوور وی...! (یعنی برو کنار بزار باد بیاد) ببین یانکی! به من چه مرتیکه الاغ؟! (این علامات تعجب به خاطر شدت اعتراض خودم است. و گرنه بنده علاقه ای به این علامت ندارم.)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:55  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

ثبت اختراعات اصولگرایان

اخیراً در یک سخنرانی معلوم شد که از زمان روی کار آمدن اصولگرایان تا امروز،  اختراعات دو برابر شده است. یکی تکذیب می کرد که حالیش کردم دارد عوضی می رود. گفتم: در کدام مملکت دیده ای که حدود ده وزیر آن طی سه سال (بدون مخاطرات طبیعی مثل زلزله و احیاناً جنگ داخلی و...) یا برکنار شود یا استیضاح. طرف هم قبول کرد که این یک اختراع است و باید ثبت شود. بقیه اختراعات هم پیشکش. خودتان سایر اختراعات را در بخش «ناله»ها بنویسید. من که نمی توانم همه چیز را لقمه کنم و بچپانم توی دهن تان. ولی چه کنم؟ به قول معروف: چون که با کودک سر و کارت فتاد/ پس زبان کودکی باید گشاد، مجبورم به خاطر خوانندگان اندر بندر که عموماً از عقل و تعادل درست و حسابی برخوردار نیستند، چند تا پاراگراف دیگر هم بنویسم.

اختراعات اصولگرایان با کمی اغماض، در خیلی چیزها حتا چهار برابر هم شده است. البته بی انصافی نباشد، برخی از اصولگرایان قبل از اینکه به قدرت برسند، اهل اختراع بودند. یکی از این اختراعات جالب، شیوه «کفن پوشی» (حالا به هر منظوری) است که یک اصولگرا آن را ابداع کرد.  البته آقای خاتمی زمینه این اختراع شگرف را بوجود آورد که اصولگرایان بی انصافی می کنند و اسمی از وی نمی برند. بی انصاف ها حاضر نیستند همین یک امتیاز را به خاتمی واگذار کنند.

بالاخره این مخترع به مجلس راه یافت. الحق چه صدای رسایی هم دارد. اگر جای معظم له بودم، باید از خاتمی به خاطر اینکه زمینه لازم را برای اختراع «کفن پوشی» فراهم کرد، تشکر می کردم. ببین اخوی! انصافت کجا رفته؟ اگر خاتمی رییس جمهور نبود، به عقل هیچ کسی خطور نمی کرد که باب کفن پوشی باز کند. امروز برخی ها هم نماینده مجلس نبودند.

البته سر و صداها و گرد و خاکهای ایشان تا حدودی قابل فهم است. بنده خدا همین که فهمید خاتمی می آید، هوارش به آسمان رفت و ترسید که مبادا خاتمی پیروز شود و ایشان دوباره برگردد سر جای اولش. نمایندگی مجلس اقل کم ماهی یک میلیون تومان درآمد دارد.

شما هم از فردا راه نیفتید کفن دور خودتان بکنید. آدم زنده از این کارها نمی کند. شگون هم ندارد. حالا من یک چیزی گفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 14:16  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

10 آهوی وحشی و یک خر

روزنامه اعتماد ملی نوشته که یک زوج جوان اهل اطراف بوشهر که دو سالی است در تهران زندگی می­ کنند، کارشان به جای باریک کشیده شده. (اعتماد ملی خیال می­کند آنهایی که از بوشهر بیرون نرفته­ اند، کارشان به جای کلفت کشیده شده.) زوجه دو پایش را کرده در یک دمپایی و تقاضا برای وصول مهر عندالمطالبه. (یعنی هرگاه گفت بده، طرف باید بدهد.) آن هم 10 آهوی وحشی. (نوعی آهو که از صد فرسخی آدم را تشخیص می­ دهد و رم می­ کند.) آگاهان، ناآگاهان و کارشناسان اکولوژی و آگاهان به امور خر معتقدند که در حال حاضر اگر تمام بیابان­های اطراف بوشهر را بگردید، فکر کنم بیش از یک خر اهلی پیدا نکنید. 10 آهوی وحشی کجا بود جانم؟!

من به این زوجه پیشنهاد می­ کنم که قید آهو را بزند و بچسبد به همان یک خر.  به این دلایل:

یکم: ببین آبجی! خداییش حتا یک آهوی اهلی هم گیر نمی آید، چه رسد به ده تا وحشی. تو را به خدا یقه­ ی ما را چسبیدی که چی؟

دوم: آهو به هیچ کاری نمی­ آید. نگهداری و مراقبتش هم سخت است. ادعا و چسان و فسانش هم خیلی زیاد است. سر به هوا هم هست. خوراکش هم بستنی، کیک، ماءالشعیر، بامیه، پسته و مغز بادام است.

سوم: خر هر چند مثل گوشی­ های آلکاتل بد آنتن می­ دهد، اما اتوماتیک است. ادعا و خرج اضافی و فیس و افاده هم ندارد. بارکش خوبی هم هست. شاخ هم ندارد که بترسی. خوراکش هم انواع پلاستیک، کاغذ، دمپایی کهنه، نوار بهداشتی (با عرض شرمساری)، پوشک بچه  و... چیزهایی در همین مایه ها «گاو خور» می کند و نهایتاً خیلی اعیانی و با کلاس باشد، مختصری جو و کاه. اگر جو یا کاه هم گیرش نیاید، غلتی می زند و فضولات در حال خروج را برمی­ گرداند به معده و می خوابد. (حالم به هم خورد.) ولی.... (ولی و زهر مار!)

نهایتاً بیا و با همین یک خر بساز و یقه ی ما را هم ول کن که این روزها خیلی کار سیاسی داریم و نمی توانیم به امور خر و غیره رسیدگی کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 13:38  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

به همین سادگی !

     اول: با سپاس بیکران از محبتهای دوستان. آمدم سیخونگی زدم و دوباره رفتم. خدا وکیلی نه از سر نامردی است، به خاطر گرفتاری بود. از این پس تا انتخاب خاتمی، میرحسین موسوی، کروبی، احمدی نژاد، محمد دادفر، شیوا فرازمند، حمید سعادتیان، سعید نوذری، فرزان اسدی، جنبش عدالتخواه، سیامک برازجانی، جناب دلخون، دلخوش و... به عنوان رییس جمهور آینده، در خدمتم. (ادامه کار بستگی دارد که چه کسی بشود رییس جمهور.)

     دوم: من از دیدن عکس خودم توی وبلاگ حالم به هم می خورد. حدود دو سال است که دستم زیر چانه ام است. خجالت دارد به خدا. (حذفش کردم.) اگر کسی عکسی دارد، بدهد تا به جای عکس خودم بچسبانم. عکس دختر دم بخت نباشد.

     سوم: من حامله ام و قرار است 26 اسفند بزایم. لذا اگر به وبلاگی نرفتم، ایراد نگیرید. پا به ماه هستم و دارم دار و دوا آماده می کنم... برای سومین بار است که حامله شده ام. اسم بچه را می گذارم «دیوید کاپرفیلد». لامروت از سه پلاستیک قطور عبور کرد. توصیه می کنم به این پلاستیکها اعتماد نکنید. (تو که شک داری، برو خودت را چک کن.)

     چهارم: از ابتدای ریاست جمهوری احمدی نژاد تا کنون فاکتورهایم را به  ادارات می برم که پاس شود . تا مدتی پیش به مرض «کسالتمالیسمیلیتاری» دچار  بودم. به همین دلیل، فکر کنم فقط من یکی نتوانستم از برکات این دولت استفاده کنم. زیرا بندگان خدا روزی 90 موضوع برای طنز آماده می کردند. آن وقت هم علیه دولت شعار بدهیم که اقتصاد را چه کرد و ... (کرد که کرد. به تو چه مربوط است؟)

     پنجم: خاتمی هم قرار است بیاید. نه اینکه خاتمی را قبله آمال می دانم، نه خیر! این آدم بدجوری تو دل برو و قابل تحمل است! من هم که احساساتی هستم و الی آخر....

     و اما به همین سادگی چی شد؟!

     به همین سادگی ! (عنوان طنز نوشته امروز است.)

     آقای احمدی نژاد رییس جمهور محترم در جشنواره ملی شکوفایی فرموده اند: «یك جوان خوزستاني مي گفت كه ما مي توانيم مصرف بنزين را به صفر نزديك كنيم.» به اطلاع جناب احمدی نژاد برسانم که نه تنها همسایگان خوزستانی ما، بلکه نوابغ بوشهری از جمله اینجانب، راهکارهای بهتری برای رساندن مصرف بنزین به نزدیک صفر (با کمی بالا و پایین نسبت به استاندارد خوزستان) دارند:

     1 ـ ماشین را اصلاً روشن نکنید. ماشین را می خواهید چه کار؟ لذا هر گونه استارت باعث مصرف بنزین و مخالفت با اصولگرایی و ریختن بنزین در آسیاب دشمن است. (برخی از دشمنان محترم آسیابشان با بنزین کار می کند.)

     2 ـ اگر ضرورتی پیش آمد که نیاز به ماشین داشتید، آن را به گاری خرکی یا قاطری یا هر نوع گاری دیگر ببندید و از روشن کردن آن پرهیز نمایید. هم اکنون حدود 1500 گاریچی در بوشهر بیکارند. با این کار هم اشتغال خرکی ایجاد می کنید، هم مصرف بنزین را به صفر می رسانید.

     3 ـ خواهشن پیشنهاد سوم را خودتان بدهید. (غیر بوشهری پیشنهاد ندهد که کفاره دارد . ارائه پیشنهاد از سوی سایر همسایگان خوزستان از جمله یاسوج و... بلامانع است.)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:49  توسط اسماعیل منصورنژاد  |