تبليغاتX
اندربندر

اندربندر

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر...

به اندازه یک علامت سوال (؟) _2

قرار است زود از شیراز بیرون بزنیم اما مدیر کل امور پاساژ اجازه نمی دهد و باید تمام البسه جدید را ورانداز کند! تمام اطلاعات مربوط به انواع مانتوها و البسه را دارد اما اگر بپرسید حافظ کی بوده، می گوید: برادر حضرت معصومه!

حدود ۵۰ تا سکه ۵۰ تومانی از بانک گرفته ام برای مخارج «بده در راه حضرت عباس». به برکت پول نفت، هر قدم یکی نشسته و دستهایش را به سمت شما دراز می کند. شک دارم که اینها گدا باشند. احتمالاْ فوق العاده می گیرند برای کمک به کسری بودجه! برخی شان هم آدامس و دعا می فروشند. انواع اوراد و ادعیه که کلی هم شرح و تفصیل دارند و مزایا و معجزه. یکی بده کاری را برطرف می کند، یکی مانع از پنچری چرخ می شود و دیگری... الی آخر. همسرم برای هر مورد یک نمونه با خود دارد. یکبار گفتم بگرد ببینم برای روغن گیربکس موردی نداری؟ گشت و پیدا نکرد! سود این اوارد چاپی می رود توی جیب چاپخانه ها و کارتل های بزرگ ورد درمانی. فروشنده اش نیز از همه آس و پاس تر است و فلاکتش با هیچ دعایی درمان نخواهد شد!

از شیراز با دل ناشتا بیرون می رویم. برای صبحانه در مرودشت می ایستیم. پایم را روی ترمز می گذارم اما عمل نمی کند! درست حدس زده اید: جعبه «لب لب» زیر پدال ترمز گیر کرده است! خدا لعنت کند وارد کننده این لب لب ها را. کف ماشین ۱۰ تا ۱۲ جعبه خالی لب لب است که همه خالی می کنم توی یک سطل زباله. از اول تا آخر مرودشت صبحانه پیدا نمی شود! ناچار با کیک و آب میوه می سازیم. 

کشاورزان مرودشتی بقایای محصولات کشاورزی را آتش می زنند تا زمین برای کشت بعدی آماده شود. یکی نیست به اینها بگویند که کارشان احمقانه است. احتمالاْ اداره کشاورزی آنجا وظایف سازمان تبلیغات را انجام می دهد و وقت نمی کند به این جور مسایل برسد!

دهات یا شهرکهای بین راه یک نقطه مشترک دارند. چیزی که در تمام سفر دیدم. از فارس بگیر تا خراسان. میل به فرار. دو تا دختر در قطع و سایز دبیرستان به همراه مادرشان در کنار جاده یکی از دهات اطراف سعادت شهر فارس. مادر پیچیده در چادر و دختران با شلوار لی و چادر. و چادر ولنگ و باز و در مسیر باد برای نمایش شلوار لی؟ (علامت سوال!) 

ادامه دارد... 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 20:24  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

به اندازه یک علامت سوال (؟) ـ 1

توجه توجه! خدا وکیلی دو شب است برای همه حضرات کامنتهای آبدار آماده کرده ام اما هر چه می کنم، نمی توانم صفحه کامنت را باز کنم. همه اش پیغام می دهد که صفحه مورد نظر پیدا نشد.

فرزان اسدی در کامنتی نوشته که گوش شبیه علامت سوال است! خوشم آمد! اضافه کرده که چون می خواستی در راه گوشت به مسافرت بروی، سفر تصادفی مثل گوش از آب درآمده است! باز هم خوشم آمد! این فرزان عجب بچه هوشیاری است!

 یادم نیست چه روزی از بوشهر بیرون رفتم. اما همینکه پایم به شیراز رسید، تلفن زدند که دو ماشین هنگام سوخت گیری در پمپ بنزین آتش گرفته است. (کافی نت ما روبروی پمپ بنزین است!)یکی دیگر هم که علاقه عجیبی به اعدام و قتل و کشتار دارد، تماس گرفت و گفت که قرار است شش نفر را در خیابان اعدام کنند و از من می خواست حتمن برگردم و تماشا کنم! سومی هم که هیچ وقت نمی داند از ۱۵ فروردین تا پایان آبانماه در بوشهر به فصل گرما مشهور است، تماس گرفت و گفت: امروز هوا خیلی گرم شده! (همان روزی که من در بوشهر نبودم!)

آتش سوزی ماشینها را به فال نیک گرفتم و گفتم که نگران نباشد، بزودی خود پمپ بنزین هم می سوزد! به خبردهنده اعدام هم گفتم: تو برو تماشا و فیلم بگیر تا بعد که برگشتم، نگاه کنم و لذت ببرم! به آن کسی هم که از گرما می نالید، گفتم: نگران نباش! هرگاه آدم خنکی مثل من از بوشهر بیرون برود، گرما شدت می گیرد و یک آدم کودن مثل تو هم آن را احساس می کند!

فکرش را بکنید! هنوز از بوشهر بیرون نرفته، ببین چه اتفاقاتی در شرف وقوع است. این در حالی است که محمد دادفر سالهاست از بوشهر بیرون رفته و آب از آب هم تکان نخورده است!

توی شیراز نگرانی خانه نداریم. کلید یک آپارتمان توی دستم است. ساعت ۱۰ شب کلید را فرو می­کنم توی قفل که ناگهان...! (عجله نکنید، خیر است انشاالله!) دو زوج جوان در حال استغاثه و مناجات بیتوته کرده­اند! همینکه متوجه من شدند، بنای جیغ  و داد و دزد دزدشان به هوا برخاست! یکی رفت تلفن بزند به ۱۱۰ و یکی هم می­گفت «حق نداری جلوتر بیایی و گرنه خودت می­دانی»! بالاخره وسط خنده من و تعجب آنها، کاشف به عمل آمد تا یک شیطان رجیم، کلید را همزمان به دو نفر داده تا حدود دو ماهی بتواند توی شب نشینی وراجی کند و هر و کر بخندد! برایش خوبانده ام توی آب نمک!

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 19:19  توسط اسماعیل منصورنژاد  |