تبليغاتX
اندربندر

اندربندر

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر...

افشای دامادهای ایمن الظواهری

 جلو شایعه را بگیرید

     حزب الله لبنان هم اعلام کرد که به خسارت دیدگان لبنانی، غرامت می دهد. کار خوبی است. اگر اعلام می کرد که از چه منبعی قرار است خسارت بدهد، بهتر بود. یهو دیدی که عوامل استکبار شایعه راه انداختند و چیزهای بد بد گفتند. باید از همین حالا با یک مشت محکم بر دهان یاوه گویان شرق و غرب، جلوی شایعات را گرفت.

 افشای دادمادهای ایمن الظواهری

     یک روزنامه پاکستانی اعلام کرد که داماد ایمن الظواهری (مرد شماره دو القاعده) که یک مغز متفکر است، عامل بمب گذاری در هواپیمای لندن به آمریکا بوده است. یک دانشمند بندر عباسی که هرگونه دامادی ایمن الظواهری را تکذیب کرد، گفت: اگم اگه این آدم مغز داشت می رفت در یک گوشه از جزایر هاوایی و با پولهای القاعده لذت دنیا را می برد. (البته منهای کارهای شرم آور) وی بعد از این جمله چیز دیگری نیفزود و گفت: اهم!

    صرف نظر از فرمایش دانشمند فوق الاشاره، با توجه به خبر  روزنامه پاکستانی مبنی بر افزایش روز افزون دامادهای ایمن الظواهری و عدم کشف این دامادها از سوی سرویسهای اطلاعاتی انگلیس و آمریکا، برای اولین بار در تاریخ، چهار عدد از دامادهای الظواهری افشا می شود:

    ۱ ـ محمد دادفر معروف به المنو سراندیب در سال ۱۹۶۴ به دنیا آمد. وی در زمان نمایندگی در مجلس تهران یک بار به مکزیک رفت و ظاهراْ با دختر الظواهری ازدواج کرد اما نتوانست او را به ایران بیاورد. المنو سراندیب که در ایران به نام محمد دادفر شناخته می شود، هفته ای دو بار به انگلیس و مکزیک مسافرت می کند و معلوم نیست شبها کجا می خوابد. وی با باجناقش جرج دبلیو بوش رابطه خوبی دارد. وی در گفت و گوی کوتاهی از اینکه کوندالیزا رایس ایشان را عمو خطاب می کند، اظهار نگرانی کرد. ایشان علاوه بر گذاشتن بمب در هواپیما، چیزهای دیگری نیز می گذارد.

    ۲ - محمدرضا خاتمی مشهور به المنو جبل الطارق قبل از محمد دادفر به دنیا آمد و زمانی که برادرش رییس جمهور بود به ترکیه رفت و آنجا با دختر الظواهری روی هم ریخت. (یعنی پولهایش را روی پولهای آن دختره ریخت و شعبه القاعده را در شرق مدیترانه تاسیس کرد.) بعد هم مجبور شد با دختر ظواهری ازدواج کند. نام دیگر وی، بریم المنار است و هفته ای دو بار به انگلستان رفته و در منزل آخرین داماد الظواهری (یعنی تونی بلر) بیتوته و چیزهای دیگر می کند.

    ۳ - جرج دبلیو بوش مشهور به الحاج سی ان ان رحم الله من قرا الفاتحه، در سال ۱۹۸۰ با مسافرت به عربستان سعودی با دختر هیجدهم الظواهری آشنا شد و وی را به آمریکا برد اما در آمریکا با اعتراض آن دختر که مدعی بود حامله است روبرو گردید و سپس با وی ازدواج کرد. کوندالیزا رایس که مدتی با حاج شکرالله عطارزاده دعوای ملکی داشت، دختر جرج بوش و نوه ایمن الظواهری است و به دادفر می گوید عمو.

    ۴ - تونلی بلر مشهور به الحاج تونر دولوپر یک روز در کنار دریای مانش با یکی از دختران الظواهری به نام غرغرخاتون روبرو شد و به او گفت: بیو بریم تا مزار، ملا ممد جان. دختر نیز بلافاصله با ایشان راهی سواحل بیرمنگام شد و آنجا در حضور الحاج پیپو زاپرلی، ایتالیایی تبار و نماینده ایمن الظواهری در امور جمع و جور کردن دختران وی، با ایشان ازدواج کرد. الحاج تونی بلر پس از اختلاف شدید با این زن، از او جدا شد و حکومت انگلستان را تاسیس کرد.  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 23:4  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

                                                                 تسلیت

پدر دوست عزیزم عباس حمزوی بدرود حیات گفت. درگذشت پدر مهربان و زحمتکش را به عباس عزیز و همه بازمانگان آن فقید سعید تسلیت می گویم.

 

                    

                       قابل توجه بده کاران محترم

با توجه به اینکه سازمان بازنشستگی کشوری مشکلات همه بازنشستگان را حل کرده و فعلاً فقط تغییر کلمه «بازنشسته» در دستور کار قرار دارد، نامهای زیر برای جایگزین «بازنشستگی» پیشنهاد می­گردد:

ابتدا به عرض می­رساند: بازنشسته یعنی چه؟ یعنی کسی که قبل از استخدام در جایی نشسته بود و ناگهان ایشان را صدا زدند و گفتند: اوهوی ببو! پاشو بیاریمت سر کار. ایشان هم بلافاصله بلند شد و رفت سر کار.  همین که 30 سال ایستاده کار کرد، آن محترم را به خانه­اش می­فرستند تا برود و بنشیند سرجای اولش. پس یارو دوباره رفت و نشست. این یعنی بازنشسته. البته عده­ای از دانشمندان علم ترودیفومتال معتقدند که این کلمه نارساست و به درد نمی­خورد. لذا جهت ختم دعوا فقط نام زیر را پیشنهاد می­کنیم و لاغیر:

1 ـ «با زن نشسته»: یعنی کسی که دیگر سر کار نمی­رود و از این به بعد می­رود خانه و با زنش می­نشیند و با آن بانو به غر و لند می­پردازد.

دزد ناشی

سایت اطلاع­رسانی شبکه پنجم سیما توسط یک نفر که با زبان جاوا و اچ­تی­ام­ال آشنایی دارد، هک شد. به این هکر باید گفت: دزد ناشی! احتمالاً یکی از کارمندان صدا و سیما در اوقات فراغت مشغول خواندن جزوه قدم به قدم هک بوده و با آزمایش دستورالعمل بر روی سایت شبکه پنجم، ناخواسته این اتفاق افتاده است. اگر غیر از این بود، هکر بلافاصله سایت را پر از عکسهای اونجوری می­کرد تا مومنین محترم هنگام باز کردن سایت، مجبور شوند دستها را جلوی چشمشان گرفته و با باز کردن لای انگشتها، اخبار را مطالعه کنند! مسئولین سایت هم خدا را شکر کرده­اند که هکر محترم این کار را انجام نداده است. جای هیچ شکری ندارد، زیرا هکر تصادفاً این کار را کرده و ادامه کار (چسباندن عکسهای اونجوری) را بلد نبوده است. نمی­دانم چرا مسئولین صدا و سیما فقط به خاطر همین یک قلم، مراسم شکرگذاری را به جا آورده­اند؟! یعنی چیزی بدتر از عکسهای اونجوری وجود ندارد؟

قابل توجه بده­کاران محترم

این خبر را هم بخوانید که خودش طنز است. فکر می­کنم هکر سایت شبکه پنجم همین شخص مقروض و محترم است که با این کار می­خواسته نظر همه مسئولین را از خودش دور کرده و به سایت شبکه پنجم جلب نماید. البته که ناکام ماند؛ زیرا راه و چاه چسباندن عکسهای اونجوری در سایت هک شده را بلد نبوده است.

اگر حال و حوصله خواندن خبر را ندارید، به عرض می­رساند: یکی از مقربین درگاه که مسلح به دم خروس است، حدود 95 میلیارد تومان به سیستم بانکی کشور بده کار است و نمی­رود مثل بچه آدم بدهی­اش را پس بدهد. وی در گفت و گوی کوتاهی گفت: والله به جان زوجه هفتمم که خیلی برایم عزیز است، وقت ندارم بروم تا بانک. به بچه­ها می­گم بیایید این 95 میلیارد را بردارید و بزنید توی سر رییس بانک، هیچ کسی محل نمی­گذارد. وانگهی بنده سابقه ارزشی ـ ورزشی دارم و اگر با مقامات بالا مذاکره شود، دو برابر همین مبلغ را به عنوان دست خوشانک به اینجانب خواهند داد. وی با انداختن تف بر روی زمین، گفت: د برو کنار بزار باد بیاد مرتیکه زپرتی!

هفته قبل یکی از بانکهای بوشهر با من تماس گرفت و گفت:

ـ اقساط جنابعالی عقب افتاده برادر.

ـ چقدر می­شود قربان؟

ـ سی و دو هزار و پانصد تومان.

ـ اگر ندهم چه غلطی می­کنی مرتیکه زپرتی؟

وی پس از مختصری فحش ناموسی و تهدیدات گوناگون، افزود: می­دهیم پوستت را دربیاورند و آویزان کنند روبروی بانک تا درس عبرتی بشود برای سایر بده­کاران! اینجانب نیز عرض کردم: (شرمنده، تکرار آن شرم­آور است.)

مبلغ سی و دو هزار و پانصد تومان اینجانب تا اطلاع ثانوی موکول به پرداخت 95 میلیارد تومان آن برادر محترم شده است.

این هم یک دم خروس دیگر. این دم خروس آنقدر قشنگ است که دلم می خواهد گازش بدهم! محضاْ لله از شدت هیجان دم خروس را بلند نکنید که محل اشکال است!

این را هم ببینید تا بدانید که چه نکبتی وبال گردنمان است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 21:20  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

                                                            تسلیت

پدر دوست عزیزم عباس حمزوی بدرود حیات گفت. درگذشت پدر مهربان و زحمتکش را به عباس عزیز و همه بازمانگان آن فقید سعید تسلیت می گویم.

 

                      تروریسم و دموکراسی شیطانی

این نوشته خارج از چارچوب طنز اندربندر است. شاید طنز باشد، شاید هم درد دلی باشد با هیچ کس، زیرا این نوشته به مخاطبانی که باید برسد، نمی­رسد! البته اگر کسی زحمت ترجمه آن را بکشد و به چهارتا یابو مانند تونی بلر یا جرج بوش یا... برساند، ممنون می شوم.

توضیح ضروری: به خاطر تحکیم اصول دموکراتیکاسی و احترام به حقوق شهروندی خران در جهان، من گاهی وقتها خربازی در می­آورم!

 خبر: چند تروریست در فلان کشور اروپایی دستگیر شدند.

پی خبر: این تروریستها، مسلمانان پاکستانی، مراکشی، اردنی و... مقیم انگلستان هستند.

سوال؟ عامل انفجار متروی لندن کیست؟

جواب یک رسانه: یک مسلمان گور به گور شده که نکبت، بیچارگی، دیکتاتوری و محرومیت ولایت خودش را رها کرده و رفته در ناز نعمت و آزادی و فضای دموکراتیک انگلستان نفس می­کشد، حالا بر اثر سیری یا هر زهرمار دیگری، هوس بمب گذاری هم به سرش زده است!

اعتراض ناشیانه یک شهروند نافهم: آغا جان! چرا با اینها برخورد نمی­کنند؟ اصلاْ چرا اینها را نمی­فرستند ولایت خودشان تا دنیای آزاد را ناامن نکنند؟ مگر شناسایی اینها کار سختی است؟ اصلاْ چرا به این افراد اجازه فعالیت و میتینگ و راهپیمایی داده می­شود تا دنیا را ناامن کنند؟

پاسخ دموکراتیک یک انسان آگاه: ببینید عزیز من! اساس اروپا مبتنی بر آزادی و دموکراسی است... پس تعجب نکنید که چرا با اینها برخورد نمی­شود. البته هرگاه چندین جا را منفجر کردند و عده زیادی را کشتند و نابود کردند، پر واضح است که اگر دستگیر شوند، می­روند زندان! بله عزیز من! شناسایی اینها سخت نیست اما اصول آزادی و دموکراسی اروپایی اجازه نمی­دهد که در زندگی مردم تجسس کرد و برای شناسایی تروریستهای محترم، خانه­های مردم را گشت. پس باید اجازه بدهیم تا دنیا را کاملاً نابود بکنند بعد فکری به حالش بکنیم!

بلافاصله یک شهروند نافهم مثل من هم، این حرفهای اتو کشیده را باور می کند.

چند شب پیش از تلوزیون الجزیره دیدم و شنیدم که در تمام فرودگاههای دنیا (از آسیا گرفته تا آمریکا) تمام مسافران را از بیم عملیات تروریستی، لخت و عور کرده و سوار هواپیما می­کنند. وسایل زنان را در هم می­ریزند، چپق فلان پیرمرد آلمانی مافنگی را جلوی چشمش ریزریز می­کنند تا مطمئن شوند که مواد منفجره حمل نمی­کند! در مقابل اعتراض پیرمرد بدعنق آلمانی می­گویند: اشتن اخن پدرجان؟ چشتن اخن پدرجان؟ (ترجمه فارسی: یعنی پدرجان چرا این همه غرغر می کنی؟! خفه شو دیگه...) پدرجان! تروریستهای مسلمان کاری کرده­اند که به همه شک کنیم. به فلان تایلندی می­گویند که مسلمانها قرار بوده این جا را بمب بگذارند و ما مجبوریم همه ـ حتا توی کافر را بگردیم. آن تایلندی بیچاره هم نمی­داند «مسلمان» دیگر چه صیغه­ای است که همه دنیا را روی سر گرفته و هوار هوار می­کند و یکی هم جلودارش نیست! 

ببینید حضرات خانمها و آقایان! من یک آدم بی­طرفم و قصد طرفداری از کسی را هم ندارم. مسلمانان هم گردنشان خیلی کلفت­تر از امثال من است که نیاز به حمایت یک وبلاگ نویس بی در و پیکر و کافر داشته باشند اما یک چیز مرا آزار می­دهد و نمی­دانم قضیه چیست؟ اگر آقایان نمی­توانند این افراد را شناسایی کنند، پس این همه اهن و تلپشان برای چیست؟ اگر هم تروریستها را می­شناسند ـ که می­شناسند ـ چرا نمی­زنند پس گردنشان تا بروند دهات خودشان و دنیا را ناامن نکنند؟ این دیگر چه دموکراسی و آزادی است که باید به بهانه رعایت اصول آن، عده­ای ناآرام را به حال خود رها کرد و امنیت و آرامش تمام مردم جهان را که قرار است سوار هواپیما شوند، از بین برد؟! رعایت حال عده­ای ناآرام و بحران­زا به چه قیمتی؟! به قیمت از دست رفتن آزادی و آرامش تمام مردم دنیا؟!

شما را نمی­دانم، اما من یکی به عنوان یک آدم «بی­خیال دموکرات» و هیچ کاره­ی دنیا، این سیاه بازی­ها را باور نمی­کنم. نه آغا جان، باور نمی­کنم! فکر می­کنم کرم از خود آقایان است و بدشان نمی­آید هر روز به بهانه­ای دنیا را سر کار بگذارند، و گرنه شناسایی و اخراج افراد ناآرام در اروپا یا هر جهنم دیگری، مثل آب خوردن است و هیچ حقوق بشری هم کاری به آنها نخواهد داشت. مگر این همه آدم که تا به حال به خاطر خریت بوش و شرکای نافهمش در دنیا به نابودی کشیده شده­اند، صدای کسی را درآورده که حالا اخراج عده­ای تروریست بخواهد فریاد کسی را بلند کند؟!

فکر می کنم حتا امکانات تروریستی را خودشان در اختیار آنها قرار می­دهند و سر قرار مچشان را می­گیرند و چند سال بعد هم با پرداخت حقوق و مزایای زندان و...، تروریستها را می­فرستند برای خدمت در سرویسهای جاسوسی! حالا اگر در این وسط عده­ای بیگناه هم از بین رفتند، اشکالی ندارد... سیاست است دیگر...

اگر رعایت حال تعدادی ناآرام به خاطر رعایت اصول دموکراسی است، این دموکراسی کاملاْ شیطانی است! زیرا به قیمت حفظ این شعار توخالی و بی­پشتوانه و مسخره، مردم دنیا نباید شبها خواب به چشمشان برود و هر لحظه خیال کنند تا دقایقی دیگر یک هواپیمای مسافربری بخورد بر فرق سرشان!

در روزگاری که دزدیدن یک قوطی کنسرو از یک بیگ­شاپ درندشت در محله هارلم نیویورک کار سختی است، محال است بتوان از یک فرودگاه در آمریکا یا اروپا، هواپیما بلند کرد! من هر چه می­کنم در عالم ساده لوحی زندگی کنم، نمی توانم. شما هم خود دانید...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 23:23  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

طلب استمداد از سازمانهای بین المللی

 

   مرکز مشاوره روانی انتخاب رشته برای پشت کنکوری های بوشهر هم به سلامتی راه افتاد. فرض کنید چند نفر به این مرکز مراجعه می کنند و قرار است با استفاده از فن مشاوره روانی برای آنان رشته انتخاب شود.

 

پشت کنکوری: آمده ام برای انتخاب رشته.

کارشناس روان پریشی: رتبه ات چند است؟

پشت کنکوری: دوازده هزار.

کارشناس روان پریشی: اسم مادرت چیست؟

ـ قمر خانم دختر مرحوم احمد خان ساچمه ای.

ـ به زور با پدرت ازدواج کرده یا به میل خودش؟

ـ بنده آن وقت آنجا نبودم.

ـ مادر بزرگت در قید حیات است؟

ـ نه قربان. به خاطر کهولت سن، در اتاق پذیرایی است.

ـ مادرت تا به حال در کنکور هم شرکت کرده؟

ـ نه قربان.

ـ پدرت چطور؟

ـ یکبار، آن هم برای تصاحب مادرم که بار اول پیروز شد.

ـ رابطه اش با مادرت چطور است؟

ـ هر دو در یک اتاق می خوابند.

ـ تبریک عرض می کنم. با این حساب شما شانس زیادی برای قبولی در رشته مامایی دارید.

ـ بنده پسر هستم.

ـ مهم نیست.

ـ به این رشته علاقه ندارم آغا.

ـ سعی کن علاقه داشته باشی جانم.  

 

طلب استمداد از سازمانهای بین المللی

با توجه به وظیفه سازمانهای بین­المللی نسبت به رعایت حقوق و دستمزد بشریت، از همه ارگانهای بین­المللی اعم از حزب سبز، سرخ، آبی و سایر رنگها تقاضا می­شود هر چه سریعتر به بوشهر آمده و  برای نجات جان بخشی از بشریت محترم که به فکر زن و بچه­شان نیستند، دست به کار شوند.

 

طرح مشکل: عده ای که در انتخابات ریاست جمهوری اخیر زحمات زیادی کشیده بودند، بلافاصله پس از پیروزی غیرمترقبه، خودشان را برای پستهای گوناگون نامزد کردند. با توجه به کاهش ادارات و سازمانها نسبت به تعداد فعالین انتخابات، از یک سال پیش تعداد کثیری از این بشریت، بدون توجه به گرمای بوشهر که به گفته دانشمندان برای انواع بشریت ضرر دارد، همچنان در انتظار پست، کت و شلوار به تن داشته و بیم آن می­رود که خدای نکرده عده زیادی از بشریت بر اثر «زردوکی» یا همان یرقان نابود شوند. لذا از همه بشردوستان درخواست می شود تمام مشکلات جهان را رها کرده و با تشریف فرمایی به بوشهر و درآوردن کت بشریت محترم، (البته منهای شلوار)، تعداد زیادی از خانواده­های بوشهری را از نگرانی حتمی بیرون آورند.

 

درد دل همسر یکی از اعضای جنبش «کت پوشان تابستانی»:

ای برادر چه بگم که نگفتنش بهتره. غلملی (یا همان غلامعلی) ما از پارسال کتش در نیاورده و منتظره تا به قول خودش به سمت ریاست منصوب گردد. شبها توی خواب هم کتش در نمی آره. هر چه می گم زردوکی می زنه می کشتت، فایده نداره برادر.

این زن ستم دیده با تغییر لهجه افزود: آن بزرگ مرد عالیمقدار هر شب در خواب رم کرده و پریشان حالی می فرماید. از شما چه پنهان (بین خودمان بماند.) از دل و دماغ هم افتاده و اگر هم سر کیف بیاید، بدون رعایت همه جانبه امور، (آن هم با کت و شلوار) خیال می­کند روی صندلی چرخدار نشسته و حرکات ناموزون از خویشتن به در کرده و مایه شرمساری ایجاد می­گرداند. لذا کمک کنید تا اینجانبه از نگرانی بیرون درآیم. الفاتحه. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 20:42  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

بررسی سه موضع بی ربط در سه اپیزود کاملاَ بی ربط

 

اپیزود اول:

 

با توجه به درگیری محافظین رییس جمهور ایران با خبرنگاران و افزایش تعداد خبرنگاران نسبت به محافظین در صحنه نبرد و طلب استمداد یکی از محافظین برای اعزام نیروی کمکی جهت مقابله با خبرنگاران و صدور دستور متین «اين مسخره بازي‌ها را جمع كنيد» توسط یکی از محافظ­ها، دستورالعمل زیر جهت مقابله با تجاوزات آینده­ی خبرنگاران و عدم دخالت در کار رییس جمهور محترم، ایجاد می­گردد:

 

1 ـ این دستورالعمل منطبق با اصول است.

 

2 ـ نظر به افزایش تعداد خبرنگاران نسبت به محافظین رییس جمهور، از این پس برای هر خبرنگار، چهار مأمور به قرار زیر تعیین شود.

الف: مأمور ویژه یا «مهرورز اول» با استراتژی «جونم ـ چشام» جهت خواهش­های اولیه مبنی بر کنار رفتن خبرنگار از جلو راه رییس جمهور محترم.

ب: مأمور ویژه «کور شو ـ دور شو» جهت هل دادن خبرنگار با بی­سیم و سایر وسایل از جلو راه رییس جمهور محترم.

ج: مأمو ویژه پس­گردنی و تیپا. در صورتی که خبرنگار زبان نفهم باشد و دستور مأمور اولی با استراتژی «اين مسخره بازي‌ها را جمع كنيد» تأثیری نداشته باشد، از این مأمور استفاده گردد.

د: با توجه به اصل اول اصولگرایی که «مهرورزی با بندگان خدا»ست، مأمور چهارم به دلجویی از خبرنگاران تحقیر شده خواهد پرداخت. شیوه مهرورزی و دلجویی طبق دستور العمل جداگانه­ای ارسال می­گردد.

 

3 ـ برگزاری کلاسهای فشرده «اصولگرایی» جهت خبرنگاران زبان نفهم برای آشنایی با اخلاقیات محافظین رییس جمهور محترم و رعایت حال آنان.

 

4 ـ استخدام افراد چاق و کتک­خور در شبکه­های خبری دولتی و خصوصی و اخراج کلیه خبرنگاران لاغر و مردنی.

 

اپیزود دوم:

 

به یکی از خواهران اصولگرا گفته­اند برو اروپا جهت فلان مسئولیت فرهنگی. ایشان هم دستور داده که یک نفر از محارم را همراه ببرد تا کارهایش را انجام دهد. بالاخره پسرش را برده که از همه محرم­تر است.

اینجانب ضمن تأیید خواسته­ی این خواهر، اقدامات محکمتری جهت رعایت همه جانبه اصول در کشور اروپایی مقصد پیشنهاد می­نماید:

1 ـ کلیه سازمانها و نهادهای کشور اروپایی مقصد موظفند ضمن اخراج همه مسئولین فرهنگی خود، محارم (همسر، پدر، پسر و برادر) آن بانو را به جای آنان استخدام نموده تا ایشان با رعایت اصول، به تبادل فرهنگی بپردازد.

2 ـ در صورتی که مورد بالا امکان­پذیر نباشد ـ که هست ـ کلیه سازمانها و نهادهای کشور اروپایی مقصد موظفند به جای مردان نامحرم، از زنان در پستهای فرهنگی خود استفاده نمایند تا در هنگام تبادل فرهنگی، مشکلی برای آن بانو ایجاد نشود.

 

اپیزود سوم:

 

یکی از برادران ناراحت شده که در یک سال اخیر، مقادیر هنگفتی از بودجه نهادهای دولتی با عقد قراردادهايي با رقم‌هايي صوري و يا كمك‌هاي ابهام‌آميز مازاد بر نياز، به مؤسسات غيردولتي انجام مي‌شود و بخش قابل توجهي از بودجه، از سيستم نظارتي ذيحسابي خارج و پس‌انداز مي‌شود.

 

جهت شفاف سازی و رفع هرگونه ابهام، به اطلاع می­رساند:

1 ـ یکی از دلایل ناراحتی آن برادر اصولگرا، عدم آشنایی با ادبیان فارسی است که برای هر مشکل یک راه حل دارد: «صلاح مملکت خویش، خسروان دانند.» چنانچه نامبرده از این مصراع اطلاع داشت، بیخود و بی­جهت اعتراض نمی­کرد.

2 ـ بر اساس ضرب المثل قدیمی «پول یعنی چرک دست»، خارج کردن این پولها کاملاً طبیعی بوده و هر گونه اعتراض صرفاً به خاطر عدم آشنایی معترض با ادبیات فارسی است.

3 ـ فارسی شکر است.

 

این خبر را هم بخوانید که هیچ ارتباطی به موضوع ندارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 23:34  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

ننه قمرها بر روی مدار 27 درجه قاشلاق میرزا!

 وقتی که اینترنت مفتی باشد، هر ننه قمری وبلاگ نویس می­شود! این اصل را مرحوم مغفور کنفوسیوس در ۲۸۳۱ سال پیش در ایالت «جیب چون بانک» کشور چین اختراع کرد! این را داشته باش تا بعد.

رضا (پسرم و سال اول راهنمایی) و مجتبی (نوه عمه­ام و پشت کنکوری) متصدی کافی­نت هستند. این دو شیطان رجیم هر روز دست می­بردند توی سیستمها و من باید آخر شب می­آمدم همه چیز را راست و ریست می­کردم! خرابکاری­هایشان بی­همتاست! تا اینکه گفتم: بیایید وبلاگ نویس شوید! و گرفت! رضا وبلاگ ورزشی راه انداخته و به همه بد و بیراه می­گوید و مدعی است که اگر او به جای علی دایی در تیم ملی بود، الان جام توی دست ما ایرانیان عزیز بود! (قابل توجه عبدالحسین قاسمی)!

مجتبی بازدار هم خیال می­کند دفتر جوانی­اش به سر آمده و یک «ننه من غریبم»ی راه انداخته که نگو! هنوز دهانش بوی شیر می­دهد اما مثل پیرمردها مطلب می­نویسد! (قابل توجه دختران جهت قطع امید از این موجود مافنگی!)

به سلامتی چند روزی است که هر دوتاشان یک وبلاگ بنا کرده­اند و سرشان رفته توی کامنتهای «فدات بشم الهی بهم سربزن»! دستشان هم به علامت «بده در راه حضرت عباس» بلند است! راحت شدم...

و اما بعد...

۱ ـ قطعنامه شواری امنیت علیه ایران هم صادر شد. حالا باید دولتمردان بنشینند با چرتکه حساب کنند که اتفاقات بعدی چه خواهد بود. من از سیاست سر در نمی آورم، اما راهی را هم که سیاستمداران ما در پیش گرفته­اند، به مقصد نخواهد رسید. زیرا هرکدامشان یک حرف می­زنند. یکی تند می­کند و یکی شل. اروپا و شورای امنیت هم نمی­دانند کدامش را باور کنند. مدعی اداره جهان هم هستیم. فکر می­کنم جهان را بدهند دست خودی­ها، تا هفته آینده همه چیز کن فیکون می­شود. شرط می­بندم، حتا جای مدارهای فرضی کره زمین هم عوض شود! ممکن است بوشهر برود روی مدار ۴۶ درجه عرض شمالی! (بوشهر الان روی مدار 27 درجه است!)

 ۲ ـ خیال می­کردم بین عربها «تحفه نطنز» پیدا نمی­شود! آخر زبان عربی را هم می­دانم و تا حالا چنین چیزی ندیده بودم اما ناگهان پیدا شد!  یک نماینده سوری به اسراییل اخطار کرده که اگر جنگ به سوریه بکشد، سوریه ناچار از خود دفاع خواهد کرد! بیت ضروری:

از کرامات مرد عرب

خورد انگور و گفت العجب، یا للعجب، هر کیلو میشه چند وجب؟

و بعد که انگو را خورد، دست برد توی جیبش و یک حبه قندر درآورد و گفت: هذا مثل هذا، هر دو «مر» و لا درازا! و بالاخره نفهمید که هر دو شیرین است، اما فهمید که هر دوتاشان جمع و جورند و دراز نیستند! غافل از اینکه انگور ریش بابا دراز است!

این نماینده سوری چنان تشر زده که آدم از غیرتش آب می شود! بازتاب هم چنان مانور داده که گویی یارو کفش و کلاه و زین و یراق کرده و آماده نبرد است! این آقا اسمش «سلیمان حداد» است، حداد یعنی آهنگر! سلیمان هم یعنی قاشلاق میرزا!

پس از کشف «تحفه نطنز» عربی، یاد داستانی افتادم: در روزگاران قدیم (حدود سه چهار ماه پیش) دو نفر از یک جاده (البته خاکی) رد می شده­اند و برخورد می­کنند به چند تا راهزن. راهزنها با یکی از آن دو نفر کار داشته­اند و با یکیش هم کاری نداشته­اند. (ذهنتان به جای خراب نرود!) بالاخره یکی را می­برند چند متری آن ورتر توی یک گود یا چاله. (فکر کنم گود.) یک خط دایره (یا مربع مستطیل) هم می­کشند دور اون یکی که باهاش کاری نداشته­اند و می­گویند: وای به حالت اگر پایت را از خط بیرون بگذاری... همین جا می ایستی تا ما برگردیم.

ده دقیقه بعد ( یا ۵ دقیقه ـ العهده علی الراوی) با موفقیت برمی­گردند و می­بینند که یارو هنوز پایش درون دایره است و از قرارداد سرپیچی نکرده است! راهزنها می­روند و آن دو نفر تنها می­مانند. حالا حدس بزنید او که قرار بوده پایش را از دایره بیرون نبرد، به اون یکی که تازه از ماموریت ده دقیقه­ای برگشته، چه می­گوید؟ درست است! به او گفت: می­دونی چه بلایی سرشان درآوردم و نفهمیدند؟ همراهش گفت: نه! آقای دایره­ای گفت: باورت نمی­شود... حدود ده ـ بیست بار پایم را از دایره بیرون بردم اما آنها متوجه نشدند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 22:41  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

تازه تر از تازه تری می رسد...

 
مثل اینکه قرار نیست آرام بگیریم. شرط بسته اند که بر زمین مان بزنند. یک هفته ای می شود که خنده روی لب من و همه شما ماسیده است. تا می آیم طنز بنویسم، مصیبتی از یک جا مثل شهاب جا می گیرد وسط جان من و شما.
 
حادثه جانگزای ((قانا)) در لبنان کم بود که خبر رسید اکبر محمدی هم مرد. در زندان اوین مرد. می گویند در اعتصاب غذا بوده است. اصل خبر را بیاورم. خودتان بخوانید: سهراب سلیمانی مدیر زندانهای استان تهران گفته است: «... پس از آن كه شب گذشته حال محمدي بد مي‌‏شود، وي به بهداري زندان منتقل و تحت درمان قرار مي‌‏گيرد اما به اصرار خودش دوباره به بند منتقل مي‌‏شود و در آنجا دوباره حالش بد مي‌‏شود كه در حين انتقال به بهداري در مسير راه فوت مي‌‏كند.... سليماني در مورد ارتباط فوت اين دانشجوي زنداني با موضوع اعتصاب غذاي وي، گفت: وي اعلام كرده بود كه قصد دارد اعتصاب غذا كند اما آب و چاي مي‌‏خورد و تحت نظر پزشك زندان بود.
 
اما وکیلش می گوید: بنده وقتي شنيدم كه موكلم قصد اعتصاب غذا دارد، به زندان مراجعه كردم تا بتوانم محمدي را از اين اقدام منصرف كنم اما متأسفانه مسوولان زندان اوين با اين امر مخالفت كردند كه اين اقدام برخلاف كنوانسيون‌‏هاي بين‌‏المللي و قوانين داخلي ايران است. (به نقل از بازتاب)
دریغ و درد از مرگ جوانی که نباید می مرد... چه راحت همه می میرند. مثل آب خوردن. آن هم در سرزمینی که «ارزش جان آدمی کمتر از مزد گورکن» است. مسئولیت جان اکبر محمدی (صرفاْ به عنوان یک انسان) بر عهده چه کسی بوده است، نمی دانم.
 
و قافله غبار ماجرا 
می پراکند به دشت
شمیم مرگ
های های می کند میانه ی غبار ماجرا
 
کسی رها نمی شود
کسی صدا نمی زند
یکی میانه غبار و های و هوی و مرگ
یکی که چشمهاش
شبیه شرجی شبانه شماست
رود رود می کند
ناله می کند
 
و قافله غبار ماجرا
می پراکند به دشت
 
 
درگذشت دلخراش اکبر محمدی را به پدر و مادر داغدار و بستگانش تسلیت می گویم.
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 0:56  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

زمانی برای گریستن...

 
چه بگویم و بنویسم؟ این روزها دلم می خواهد تلویزیون را محکم بزنم به دیوار... نه می توانم نبینم، که هنوز عرق روزنامه نگاری دارم. نه می توانم ببینم که تاب دیدن نیست... بین این و آن مانده ام... و گاهی وقتها خیال می کنم خودم نیستم، وقتی که کودکی به لطافت برگ از زیر آوار بیرون می آید، بی جان. و ناله های زنی به عربی که روزگار آدمی را تباه می کند... و ای کاش عربی نمی دانستم...
 
لبنان، شاخه بریده از تاکستان، «یرفرف علی الکروم... فی غیاهب العطش و النسیان...» زیر نفیر بمبهایی که پرتاب کنندگانش هیچ از مروت نمی دانند... حالا کجا توان دیدن می ماند برای آدم؟ آن سوی تر نیز کودکان بی گناه یهودی طعمه لجاجت دو جبهه می شوند که هیچکدام اراده آتش بس ندارد... گویا قرار است در آن سرزمین قیامتی برپا شود...
 
امروز بیش از ۱۰ بار دختر ۵ ساله ام را نگاه کردم که در دنیای خودش می زیست و بی آنکه چیزی بداند، از من می خواست تا ادای «خشایار» برایش در آورم... نگاهم به چشمان معصوم دخترم تلاقی کرد و گویی دیدم که کسی او را از زیر آوار بیرون می آورد... بی اختیار برایش شکلک درآوردم و بی اختیار گریستم... دخترم دانست اما ندانست برای چه... و او چه می داند که آدمها در میانه بازی هم می گریند...
 
و مردمان بیگناه باید به کدام جرم زیر بمبهای وحشی از بین بروند... حیرانم... دنیای وحشی وحشی که کاری از مدعیان «انسانیت» بر نمی آید، چه، خودشان اصل فتنه جهانند و دنیایی خالی از مدعیان دروغین، شاید به خواب دیده شود... 
آمدم با طنزی به روز کنم، اما نشد... یعنی نمی شود... نتوانستم...
زمانی باید برای گریستن...
  
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 2:59  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

دفاع از مرحوم آشیل و پاشنه های ایشان

 

    یک سایت اصولگرا در آستانه یکسالگی دولت احمدی نژاد، چهار نفر را به عنوان پاشنه آشیل حکومت وی معرفی کرده و مدعی است که اگر این چهار نفر نبودند، مشکلات حل می شد.

    خدا رحمت کند مرحوم مغفور آشیل را که فقط پاشنه پایش مشکل داشت. بنا بر گواهی تاریخ عهد عتیق، آشیل به جز پاشنه پا، سایر اعضایش سالم بوده است. منصفانه نیست که پای این بیچاره صاحب مرده را همه جا بکشانیم. باز هم طبق گواهی تاریخ، آشیل یک پاشنه بیشتر نداشته در حالی که اینها چهارنفرند. اگر این مادر مرده نبود، نمی دانم خلایق باید از کجا نمونه می آوردند. توصیه می کنم از این پس برای تنوع مثال، به جای پاشنه آشیل بگویند: گوش منصورنژاد. هم ملی است و هم خودی. لذا تیتر گزارش به این صورت تصحیح می شود: این چهار نفر، گوش منصورنژاد احمدی نژاد. به جای: این چهار نفر، پاشنه آشیل احمدی نژاد.

    شما را کاری ندارم، اما همانطور که از مرحوم آشیل حمایت کردم، از پاشنه هایش نیز دفاع می کنم:

    ۱ ـ آقای هاشمی ثمره تا به حال با هیچ رسانه ای مصاحبه نکرده است. و این، کار کمی نیست. بنده خدا وعده بردن مواد شیمیایی مانند نفت و زغال سنگ و پتاسیم و... را هم بر سر سفره کسی نداده است. می گویند که فامیلهایش را آورده سر کار. خب، چه بکند؟ برود آدم غریبه بیاورد که توی همه چیزش سرک بکشد؟ مثلاْ اگر محمد دادفر یا محمدرضا خاتمی را می آورد توی تشکیلات، کار درستی بود؟

    ۲ ـ آقای اسفندیار رحیم مشایی از آدمهای گل دولت است. وی تا به حال چندین فقره مصاحبه و سخنرانی داشته و یکی از دیگری بهتر. اما حیف که یک روز بعد وادار به تکذیب شده است. مگر می گذارند آدم کار بکند؟ باور بفرمایید بعد از هر مصاحبه و سخنرانی ایشان، من یکی خیال کرده ام که در جزایر قناری هستم. وصف العیش، نصف العیش. حداقل بگذارید این آدم آمپول شادی تزریق بکند.

    ۳ ـ آقای علی سعیدلو معاون اجرایی رییس جمهور هم هیچ تقصیری ندارد. وی قرار بود وزیر نفت بشود اما به معاونت اجرایی رضایت داد. گناه که نکرده. بنده که حاضر نیستم به کمتر از ریاست جمهوری رضایت بدهم. حالا که نفت بر سر سفره نیامده، باید دنبال مقصر اصلی آن باشند نه سعیدلو. دیواری کوتاه تر ندیده اند؟

    ۴ ـ زریبافان هم متهم به فامیل گرایی است. اتفاقاْ حق با زریبافان است. این آدم اهل صله رحم است. ایشان عرق خانوادگی دارند. جل الخالق! در کجای جهان صله رحم جرم است؟ اگر آدم صله رحم نکند، راست می رود توی جهنم.

    اضافه کرده اند که این چهار نفر سابقه ارزشی هم ندارند. این یکی فکر کنم غیرقابل درمان است و کاری هم از من بر نمی آید.

حالا بروید این لینک را هم ببینید که خیلی بامزه است! خنده یادتان نرود!

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 18:53  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

پرده­برداری از یک سند تاریخی (به پاس حضور دادفر در وبلاگستان)

(به خاطر اینکه خارج از حوصله خواندن نباشد، خیلی چیزهایش را حذف کردم. خودتان اضافه کنید.)

توضیح تاریخی: قرار بود در باره محمد دادفر چیزی بنویسم. هرچه فکر کردم، چیزی به ذهنم نرسید تا اینکه «یکی از در درآمد با دو صد برگ!» از لای برگها، یک مکتوب تاریخی پیدا شد که در اینجا گراور می­شود:

ماجرا از اینجا آغاز شد: صبح یک روز اول ماه عقرب، مشهور به سنه «محسین جمال» این چاکر خانه­زاد داشت علیقه اسب آغا را می­داد که حضرت آغا محمد سر رسیدند و فرمودند: ای گرگعلی! می­خوام برم طهران. عرض کردم قربان قصد نحوست ندارم اما نرو. فرمودند چرا؟ به ایشان عرض کردم: برای تجدید فراش، برو شیراز که بهتر است؛ هم آب و هوایش بهتر از طهران است و هم با خودمان جورترند. آن بزرگوار غیض کرد و فرمود: چرا چرت و پرت می­گویی؟ من از دست همین فراش هم فراری­ام، ما را چه به فراش دوم و سوم و چهارم و... این جور چیزها؟ عرض کردم: حماقت بنده را ببخشید. خیال کردم برای تجدید فراش تشریف می­برید. ببخشید... ایشان هم غیضشان را فروخوردند و فرمودند: به سلامتی شده­ام نماینده مردم بوشهر در مجلس طهران. باور بفرمایید چقدر این خانه­زاد از این خبر بهجت اثر، مسرور شد. اما من­حیث فضولی عرض کردم: قربان کی؟ ایشان دوباره غیض فرمودند و گفتند: مگر ندیدی صندوقها را آوردند و خلایق رأی دادند؟ عرض کردم: از حواس پرتی این خانه­زاد است قربان. بعد هم بدون اینکه آغا بفهمند، در دل خودم گفتم: مگر می­گذارند این اسب و قاطرها؟ دوباره دهن چاکی کرده و عرض نمودم قرار است چه کار بکنید آنجا؟ با طمأنینه فرمودند: از قرار معلوم، باید چیزهایی تصویب کنیم از برای آسایش ملت. این خانه­زاد که از حرف آغا چیزی نفهمیدم.

دردسرتان ندهم. صبح فردای همان روز، آغا با کلی سلام و صلوات رفتند طهران. دو سه روزی گذشت، یک شب بعد فریضه عشا، صدای آغا را از رادیون شنیدم. حالا بماند که چه حالی پیدا کردم. ایشان در رادیون می­فرمودند: نفت از برای ملت است. ایضاً اغذیه را ارزان می­کنیم. و بعد هم اسم بردند از قند و شکر و بنچاق و تمر و چربیت و فرمودند که برای هرکدام از ملت یک «درزن» چربیت می­دهیم. بعد که دو سه تا سرفه فرمودند، حرفهای دیگر هم زدند که منظور آغا را نفهمیدم. گفتم: ای خاک توی سرت گرگعلی! ای کاش در معیت آغا می­رفتی طهران تا جوشیده برایش فراهم می­کردی بلکه منبعد در انظار ملت سرفه و کُفه نفرمایند.

یک ماه نگذشته بود که خبر رسید آغا را گرفته­اند. متوسل شدم به بیت مرحوم آغا اسماعیل نخودچی که کسب خبر کند. ایشان بعد دو روز خبر آوردند که آغا را به خاطر دمکراتیکاسی گرفته­اند. باور بفرمایید عنقریب سکته بودم. نه می­فهمیدم این دیگر چه دردی است و نه خبر از آغا داشتم. از غیض دو شب به اسبها علیقه ندادم.

دوباره رفتم منزل مرحوم آغا اسماعیل نخودچی و عرض کردم: تو را به خاک قبر مرحوم آغا یحیی، بگو ببینم این دمکراتیکاسی دیگر چه مرضی است؟ تجدید فراش است؟ خیانت است؟ صیغه متعدده است؟ مرحوم آغا اسماعیل نخودچی بعد سرفه فرمودند: چرا خزعبلات می­گویی؟ دمکراتیکاسی مربوط به حقوق ملت است و مربوط می­شود به حریت که پیش­تر مرحوم مصدق به خاطرش رفت احمدآباد و همان جا جان داد. جل الخالق! مردم و زنده شدم. گفتم یحمتل آغا در غربت می­میرد و خدا داناست کفن و دفنش بر عهده کدام حمال طهرانی باشد.

یک سالی بر همین منوال گذشت تا اینکه مرحوم آغا اسماعیل نخودچی از تهران خبر آوردند آغا را مشروط بر اینکه دیگر افاضات دمکراتیکاسی نکند، آزاد کرده­اند و التزام گرفته­اند که بنشیند سرجایش و گرنه نقره­داغ می­شود. و اضافه کردند که آغا را ممنوع الرادیون کرده­اند. باور بفرمایید از نقره­داغ بدنم لرزید.

القصه: خیالم راحت شد که لااقل آغا در ولایت غربت جان نمی­دهد. همان شب با یک پارچ شربت سکنجبین رفتم روی پشت بام و در عالم خیال رو کردم به آغا و عرض کردم: چه کاری به حقوق ملت و دمکراتیکاسی داری قربانت بگردم؟ ملت خودش برود حقوقش را بگیرد. خداوند فرصتی داده برو در باغات اطراف طهران گشت و گذاری بکن و خدا بدهد برکت کار درست و حسابی. از قدیم گفته­اند: حلال بکن هزار بکن. الحمدلله فیل هم به پای هیکل آغا نمی­رسد و تا ده فراش هم جواب می­دهد. در همین خیالات خوابم برد. آغا با تبسم آمد در خوابم و فرمودند: گرگعلی! چرا لاطائلات می­بافی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 21:54  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

پیدا کنید افراد خاص را

 

با توجه با نزدیکی سال تحصیلی جدید و اهمیت درس ریاضیات، در راستای پست قبلی مبنی بر یافتن گشادی مانتوی آن علیامخدره، مجدداً بازدیدکنندگان را به کشف یک مسئله ریاضی دعوت می­کنم:

 

مسئله اول: سخن اصولگرایان و راستی­ها در زمانی که حکومت دست دوم خردادی­ها بود: متأسفانه عده ای خاص و زالو صفت، اقتصاد مملکت را در دستگاههای دولتی قبضه کرده­اند و شیر مردم را می­دوشند و خیلی چیزهای دیگر می­کنند. و مردم گناه دارند و مردم بیچاره هستند و مردم امان امان امان های­ی­ی­ی­ی­ی­ی امان از این زالوصفتان وای­ی­ی­ی­ی­ی­ی­ی از بیچارگی مردم. (اگر ادامه بدهم، می روم روی کانال خلاف شرع.)

منظورشان از «عده­ای خاص» هم دوم خردادی­ها و اطرافیان آنها بود. تازه به این هم اکتفا نکرده و کلی اتهام بار این مخلوقات از همه جا رانده شده می­کردند!

 

مسئله دوم: سخن دوم خردادی­ها در زمانی که خودشان حاکم بودند: متأسفانه عده ای خاص و زالو صفت، اقتصاد مملکت را در «برخی» دستگاهها قبضه کرده­اند و شیر مردم را می­دوشند و خیلی چیزهای دیگر می­کنند. و نباید بکنند و این جور کردن درست نیست و...

منظورشان از «عده­ای خاص» هم راستی­ها و اطرافیان آنها بود. گاهی وقتها هم با گوشه و کنایه، از افراد مجهولی نام می­بردند که هیچ جنبنده­ای منظورشان را نمی­فهمید! جالبتر اینکه بلافاصله شاکی پیدا می­شد و آنها را به دادگاه می­کشاند و محکوم هم می­شدند! جالب­انگیزناک­تر اینکه: هیچ وقت هم معلوم نشد شاکی آنها کیست! از همه چیز جالبتر: خودشان محکوم و آزاد می­شدند اما وکلیشان به زندان می­رفت! اگر از قاضی می­پرسیدند که چرا و برای چه محکوم شده­اند، قاضی هم نمی­فهمید.

 

مسئله سوم: اگر اشتباه نکنم، در حال حاضر حکومت در دست راستی­ها و اصولگرایان است. رییس جمهور اصولگرا چند روز پیش گفته است: «عامل گرانی عده ای خاص هستند، نه دولت»!

 

قابل توجه ملت شریف ایران! لطفاً با استفاده از صور سه گانه مسئله که در بالا شرح داده شده است، پیدا کنید عده ای خاص را! هر کسی این «عده­ای خاص» را پیدا کرد، با مراجعه به محمد دادفرر (محکوم فعلی و نماینده سابق بوشهر در مجلس) حقوق شهروندی خود را به همراه یک جایزه نفیس دریافت نماید. (پاورقی سیاسی: محمد دادفرر ـ روی ر دوم تاکید کنید ـ از آدمهای خیلی جالب است که در پست بعدی مفصل ایشان را شرح خواهم داد.)

 

من که در مانده­ام و نمی­دانم چگونه می­شود «عده­ای خاص» در ایران باشند. پیدا نباشند اما هم آهن را گران می­کنند و هم شیر را. هم پوشک بچه را گران می­کنند هم  نرخ زایمان را! در همه حکومتها نیز حی و حاضرند اما از نظرها غایب!

 

راهنمایی جهت شناسایی افراد خاص:

1 ـ افراد خاص، حقوق­بگیر هستند.

2 ـ افراد خاص در شبانه روز خیلی کم می­خوابند.

3 ـ افراد خاص همه چیز را به اقساط می­خرند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 20:57  توسط اسماعیل منصورنژاد  |