تبليغاتX
اندربندر

اندربندر

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر...

پیدا کنید گشادی مانتوی آن علیامخدره را

مشاور زنان رئيس آموزش و پرورش شهرستان‌هاي استان تهران گفت: مانتوي دانش‌آموزان گشادتر و بلندتر خواهد شد و وضعيت بومي و منطقه‌اي در رنگ و مدل مانتو تأثير خواهد داشت. (خبر تمام شد.)

1 ـ هیکل موزون عامل همه مشکلات ایرانیان است و اگر همه لباس گشاد بپوشند، ضمن اینکه از ریخت و قیافه می­افتند و کسی چشمشان نمی­زند، مشکلات اقتصادی و غیره نیز حل می­شود.

2 ـ  یکی از اهداف آموزش و پرورش، تربیت نسل شلخته است. لذا همه باید لباس گشاد به تن کنند تا ضمن اینکه در حال حاضر شبیه گونی، «کراغه» یا «تاپو» می­شوند، در آینده نیز سبک «تاپو پوشی» را به فرزندان عزیز خود منتقل نمایند. (مجبورید برای کسب اطلاعات بیشتر پیرامون کراغه و تاپو، به دو لینک بالا مراجعه نمایید. در نسخه دادفر نوشته شده: کراغه. ابن یمین فریومدی نوشته قراغه. والله اعلم.)

3 ـ توصیه می­کنم از این پس برای تحقق اهداف بالا و کم کردن زحمت سایر بخشهای آموزش و پرورش، معاونت­های زیر در حوزه وزارت آموزش و پرورش و مراکز استانها تشکیل شود:

الف: معاونت امور شلوار و لیفه. با توجه به ارتباط اندازه شلوار با متر و ارتباط متر با ریاضیات، کلیه امور مربوط به درس ریاضی زیر نظر این معاونت انجام خواهد شد.

ب: معاونت امور کفش و جوراب. با توجه به ارتباط جوراب با بوی گند و بوی گند با درس شیمی، از این پس کلیه تألیفات در حوزه درس شیمی زیر نظر این معاونت انجام خواهد شد.

ج: معاونت توسعه و تبیین رنگهای تیره و تار. نظر به ارتباط رنگ با درس فیزیک و ارتباط فیزیک با گرمی هوا و گرمی هوا با مقنعه سیاه و ارتباط مقنعه سیاه با کچلی دختران و ارتباط کچلی زودرس دختران دانش­آموز با توسعه اقتصادی و اجتماعی، از این پس کلیه دروس فیزیک، هواشناسی، اقتصاد و علوم اجتماعی در هم ادغام شده و زیر نظر این معاونت انجام خواهد شد.

د: معاونت امور مانتو گشاد و شلوار تنگ. با توجه به ارتباط هر نوع مانتو گشاد با درس ادبیات و عروض و قافیه و تاریخ و املا. و ارتباط هر نوع شلوار تنگ با درس جغرافیا و ارتباط همه اینها با امرالله دهقان و محمد دادفر، از این پس کلیه امور مربوط به دروس فوق الاشاره زیر نظر این معاونت انجام خواهد شد.

4 ـ توصیه می­کنم کلیه معاونتهای سابق آموزش و پرورش حذف و امکاناتشان در معاونتهای جدید ادغام شود.

گفت و گو با خودم:

لطفاً بفرمایید چرا آموزش و پرورش هرساله کلی وقت روی شلوار و مانتو دختر مدرسه­ای­ها می­گذارد؟

جواب خودم: عرض به حضور شما که نادان هستید و متوجه برخی قضا نیستید، هر چیزی حکمتی دارد. کتابها که با استفاده از نسخه­های زینک گرفته سال قبل در چاپخانه آموزش و پرورش چاپ می­شود و شبکه توزیع هم آنها را به کتابفروشی­ها می­دهد. بودجه و حقوق هم که دست سازمان مدیریت و برنامه­ریزی است. امور ساخت و ساز هم که دست گروه نوسازی مدارس است. تدوین برنامه درسی که دست مدیران و معاونان مدارس است. کار تدریس هم که دست معلمان است. حالا می­ماند آقایان و خانمهای رده بالای وزارتخانه که بیکار هستند و نمی­دانند چه بکنند. پس بهترین کار این است که هر ساله از اول مرداد ماه به خاطر تنوع و رفع خستگی، گز و قیچی بردارند و اندازه دهان شلوار و اندازه کمر مانتو دختران را با استفاده از اصول ریاضی، جبر و انتگرال به دست بیاورند. این کار هم کلی تخصص می­خواهد.

یک مسئله ریاضی برای سال تحصیلی آینده:

مسئله: دختری داریم 16 ساله که قد آن 155 سانتیمتر است. با توجه به دور کمر آن بزرگوار (37 سانتیمتر) و مقدار قناسی و انحراف معیار شانه­های وی، پیدا کنید مقدار گشادی مانتوی ایشان را.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 23:22  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

ملانصرالدین و امرالله دهقان

همه می­گویند کوتاه بنویس. چشم!

خبر اول: دوست و همکار بسیار عزیزم نیز پس از سالها انتظار، زایید! وی در گفت و گوی کوتاهی به من گفت: آخیش! راحت شدما...

امرالله دهقان که دبیر جغرافیاست و در تمام عمرش در جلسات گروه آموزشی جغرافیا شرکت نکرده و شبها از ترس شهاب سنگ و انحراف کره زمین از مدار 29 درجه، از خانه بیرون نمی­آید، به مناسبت زایمانش، گفت: وای چقه بار اول درد می کنه! دهقان که زایمانش را مدیون توسل به بلاگفا و برادرش مهدی می­داند، گفت: قراره مهدی اینا ببرنم تو تلویزون و باهام «چه» بکنن. وی یادآور شد: نام دیگر «چه» همان مصاحبه است! امرالله در حالیکه داشت روی نوزداش کلیک راست می­کرد، گفت: الان یک هفته است که هر چه کلیلک می­کنم، پستان نمی­گیرد! گفتم جاوا اسکریپتش عیب پیدا کرده و بهتره ببریش پیش خلیفه یونس!

زاییدن امرالله دهقان را به ایشان و خانواده محترم تبریک عرض می کنم.

 

به گزارش بازتاب، «چندي پيش، يک نماينده در مجلس شوراي اسلامي، از کشف جديدي پرده برداشت و گفت: سربازان گمنام، روستايي باستاني کشف کرده‌اند که همگي مانند غارنشين‌هاي نخستين، برهنه بوده و از برگ درختان تغذيه مي‌کنند و از دين و الهيات و ادب و سواد و... بي‌بهره‌اند و اضافه کرد: ساکنان اين روستا، هيچ اطلاعي از خدا، دين، اسلام و ولايت ندارند و هرگز در عمر خود وسيله نقليه نديده‌اند.» بروید خودتان بخوانید. تنبلی مایه شرمساری است!

 

آقای «مصطفي بال اوغلو» شهردار «آك شهير» از توابع استان «قونيه» تركيه از يونسكو تقاضا كرد كه سال ۲۰۰۸ميلادي را به نام ((سال ملانصرالدین)) اعلام كند. چرا که ایشان حق بزرگی بر گردن امثال اسماعیل منصورنژاد دارند.

مرا باش که خیال می­کردم ملانصرالدین مال ایران خودمان است! دلایلی که ایرانیان خیال می­کنند آدمهایی مانند ملانصرالدین ایرانی هستند، از این قرار است:

1 ـ ما ایرانیان به جای فکر کردن و حل مشکلات، خوشمان می­آید به شیوه ملانصرالدین به مسایل رسیدگی کنیم. به همین دلیل خیال می­کنیم ملانصرالدین ایرانی است.

2 ـ ما ایرانیان هرگاه در گفت و گو با طرف مقابل حرف کم می­آوریم، او را مسخره می­کنیم. زیرا به گمانمان، ملانصرالدین ایرانی بوده است.

3 ـ ما ایرانیان محترم، شب در خانه خودمان خیال می­کنیم به یک آدم خیلی بزرگ تبدیل شده­ایم و طبق اصول منطقی و فلسفی، صبح باید سر عقل بیاییم اما تا لنگ ظهر باورمان نمی­شود که همان آدم قبلی هستیم. درست مانند ملانصرالدین که شایعه آش نذری را در محله پخش کرد اما خودش زودتر از همه با یک دیگ بزرگ سر قرار حاضر شد!

4 ـ اینجانب موافقت خود را با نامگذاری سال 2008 به نام ملانصرالدین اعلام داشته و معتقدم در ایران نیز «هفته ملانصرالدین» ایجاد باید گردد. اعلام باید گردد. انجام باید گردد. ایجاد باید گردد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 23:26  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

ارتقاء شغلی معلمان و نرخ هر دست چلوکباب

اول: طنز نوشتن برای کسی مثل من که در این جغرافیای فرهنگی نفس می­کشد و ملاحظات خاصی هم دارد، کار سختی است. دوم: عده­ای از دوستان بر اساس استراتژی «فشار از پهلو، چانه­زنی از پایین»، می­خواهند سر مرا زیر آب کنند. مخصوصاً این دیوانه که هی می­گوید: آپ کن! احتمالاً توطئه­ای در کار باشد! این دیوانه ی ما سرش را کرده زیر برف تابستانی و چیزی هم ندارد از دست بدهد. پیله کرده به من که بنویس!

این روزها، طبق قرار هر سال، بازار ارتقاء شغلی معلمان گرم است. وزارت آموزش و پرورش هر ساله برای پر کردن اوقات فراغت معلمان، یک دفترچه صد برگ پر از فرمهای گوناگون می­دهد دستشان و از آنها می­خواهد فرمها را پرکنند؛ شاید اگر امتیازشان بالاتر از 600 شد، 1735 تومان برود روی حقوقشان. انصافاً برای سرگرم کردن معلمان، بهترین کار همین است. فرمهای امسال هم از پارسال هیچ فرقی نکرده و همه باید هرساله به سوالهای جالب تکراری پاسخ دهند. فرم هم باید در حضور مدیر مدرسه پر شود. مدیر می­پرسد، معلم هم جواب می­دهد. خودم چند روز پیش بازجویی پس دادم و به خیر و خوشی قرار است مبلغ 1735 تومان به حقوقم اضافه شود. البته به شرط رعایت همه اصول و فروع مملکت و گواهی حسن اخلاق از مستخدم مدرسه مبنی بر اینکه از ابتدای سال تحصیلی تا پایان سال، هیچگونه تراشه بیسکویت ساقه طلایی یا هر نوع بیسکویت دیگر درون استکان نامبرده مشاهده نگردیده است. تا کور شود هر آنکه نتواند دید! حالا نگاه کنید به صحنه پرکردن فرم توسط مدیر. یادتان باشد که مدیر می­پرسد و معلم پاسخ می­دهد:

مدیر: نام؟

معلم: نام اینجانب حقیر در الواح و دفاتر و دساتک مدرسه محفوظ است.

مدیر: درست است. من تو را می­شناسم.

معلم: خدا را شکر.

مدیر : برای چه شاکری؟

معلم: از برای اینکه هنوز اینجانب را می­شناسی.

مدیر: وظیفه من است.

معلم: محبت جنابعالی است.

مدیر: برویم سر اصل مطلب... بگو ببینم چند سال است کار می­کنی؟

معلم: 25 سال.

مدیر: در کجا استخدام شدی؟

معلم: در یک کوره دهات بود.

مدیر: اسمش؟

معلم: آن وقتها اسمش «کشکتو» بود ولی اینک با خاک یکسان شده و هیچ نامی ندارد.

مدیر: چرا؟

معلم: زیرا از آنجا کوچ کردند و آمدند شهر و شدند مدیر.

مدیر: بگو ببینم! ساعت چهار بعد از ظهر سال دوم خدمتت ـ یعنی 23 سال پیش ـ در کجا بودی؟

معلم: در منزل تشریف داشتم.

مدیر: چرا در منزل؟

معلم: زیرا مجبور نبودم اضافه­کاری کنم.

مدیر: 20 سال پیش، درست در تاریخ اول آذرماه در ساعت 12 شب کجا بودی و چه می­کردی؟

معلم: شرمنده. نمی­توانم پاسخ دهم.

مدیر: 18 سال پیش در ساعت 9 شب چه می­کردی و با چه کسی بودی؟

معلم: رفته بودیم منزل خاله­ام خواستگاری.

مدیر: تنها بودی یا در معیت کسی؟

معلم: نه قربان، تنها بودم.

مدیر: چرا تنها رفته بودی؟ دفعه دیگر تنها نروی.... بگذریم... بالاخره خواستگاری درست از آب درآمد یا نه؟

معلم: به سلامتی بله.

مدیر: تبریک عرض می­کنم. ولی فکر نکردی ازدواج فامیلی ممکن است باعث شود که اولاد جنابعالی در آینده کج و کوله از آب درآیند؟

معلم: چه عرض کنم. بچه­های ما از این بابت مشکلی ندارند.

مدیر: ولی باید احتیاط می­کردی. دیگه نبینم ازدواج فامیلی انجام بدهی. بگذریم... بگو ببینم در صف صبحگاه هم تا حالا شرکت کرده­ای؟

معلم: بله قربان؟

مدیر: چه می­کرده­ای؟

معلم: فحش می­دادم­ام قربان.

مدیر: به چه کسی؟

معلم: به دول خارجه. منهای مالزی و بورکینافاسو و گینه بیسائو.

مدیر: با این حساب، حدود 630 امتیاز بدست آوردی. تبریک عرض می­کنم.

ملاحظه فرمودید که متهم تا اینجا 630 امتیاز به دست آورده­ است. امیدوارم تا مهرماه آینده 1735 تومان به حقوق ایشان افزوده گردد. 700 تومانش که مالیات است. 35 تومان هم کمک به ملل محروم دنیا. 800 تومان هم بابت مقرری ماه اول کسر می­شود. 200 تومانش را هم بردار برو . البته اگر تا اول مهرماه، تبصره یا ماده­ای جهت کسورات خلق­الساعه ظهور پیدا نکند.

نتیجه­گیری فلسفی ـ تبلیغی: رستوران خانه معلم بوشهر در جهت  رفاه حال معلمان، غذای ارزان در اختیار آنها قرار می­دهد. معلمان با پرداخت 1000 تومان برای اشتراک و صدور کارت شناسایی برای محاسبه نان­خورها، از این پس هر دست چلوکباب را 1300 تومان (با ظرف یکبار مصرف) دریافت می­نمایند. نرخ هر دست چلوکباب در اغذیه­فروشی­های خیابان سنگی و صلح آباد، بدون کارت شناسایی و حق اشتراک، 1100 تومان است. البته در بهمنی 1000 تومان است! بقیه­اش را خودتان بنویسید. خسته شدم...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 3:42  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

من چه کار کنم با این همه دم خروس؟

 یک دم خروس دیگر هم پیدا شد. خانم فاطمه آجرلو رفته قوه قضاییه و دیده آنجا افعی هم هست! احتمالاْ خانم آجرلو رفته باشد توی زیرزمین یا سردابه قوه قضاییه، و گرنه توی سالن و راهرو و اتاقها فکر نکنم افعی بتواند نفس بکشد. بالاخره یک خانمی توی راهرو پیدا می شود که به محض دیدن افعی جیغ بکشد تا مسئولین امور دفع افعی حضور پیدا کرده و ایشان ـ یعنی افعی محترم ـ را محترمانه و موقتاْ قایم کنند. معمولاْ توی زیرزمینی که روشنایی کم باشد، افعی هم رشد می کند. افعی هم قبل از اینکه افعی بشود، مار بوده اما شرایط مساعد آب و هوایی ـ یعنی تاریکی و عدم رعایت بهداشت و خوراک مناسب و رسیدگی مناسب و خیلی چیزهای مناسب دیگر ـ او را به افعی تبدیل کرده است. حالا دوم خروس چه ربطی به افعی دارد، نمی دانم. فکر کنم نیاز به یک وزارتخانه داریم با عنوان: وزارت امور افعی و خروس لاری.

بازتاب گزارش مفصلی دارد از كاسبي كساد زنان ويژه در جام جهاني امسال. اولاْ این طایفه اصلاْ ((ویژه)) نیستند. ویژه یعنی اختصاصی. (عنوان قحطی بود؟) عکسی را هم که سایت در کنار خبر چاپ کرده، مربوط به یک عده آدم محترم است که از قضا همه ویژه هستند اما هیچ اثری از «ویژه بودن» ـ طبق  تعبیر بازتاب ـ در آنها مشاهده نمی­شود. در حالیکه عکسهای «اونجوری» بسیار زیاد است. البته بازتاب از این عکسها استفاده نمی کند. قدغن است. فکر کنم اصطلاح ((اونجوری)) بهتر از ((ویژه)) باشد!

بعد هم نوشته که تحليلگران می­گویند بازارش بي‌رونق بوده است. تا حالا نمی­دانستم که کارهای اونجوری «تحلیگر» و گزارشگر هم دارد! بازتاب آمار دقیقی هم از تعداد «اونجوری»ها در آلمان داده و از قول یکی از «اونجوری»ها نوشته که: «مردان نوشيدن مشروب را به اين کارها ترجيح داده بودند.» بازتاب هم احتمالاً کلی خوشحال شده که مشروب خورده­اند اما جاهای بدبد نرفته­اند. که البته من هم به عنوان یک کارشناس حق دارم تکذیب کنم. زیرا کسی که مشروب خورد، از سر حواس­پرتی و سایر پرتی­های دیگر، جاهای بدبد هم می­رود! هرکسی قبول ندارد، برود آلمان و امتحان کند.

(راستش خبر جالبی است و دلم نمی­آید ناتمام رهایش کنم.)

بازتاب در یک پاراگراف به وجد آمده و گفته است: «اكنون بايد به ليست اعمال زيان‌آوري كه در اين جام جهاني اتفاق نيفتاد، يكي ديگر را هم اضافه كرد.» شما هم لطفاً به لیست اضافه کنید. ای کاش زحمت می­کشیدند و اعمال زیان­آور را ردیف می­کردند تا حساب کار دست ما هم بیاید.

نکته جالب ماجرا: بازتاب از قول آقای «آلبرت كروميخ»، مدير يكي از خانه‌هاي «اونجوری» مي‌گويد: «وضعيت مناسب است، اما عالي نيست. ما در روزهاي مسابقه 250 تا 260 مشتري داريم.» الحق و الانصاف که بازارش کساد است. روزی 250 تا 260 مشتری در هر مکان مخصوص هم، نه ضرری به بازتاب می­زند نه خسارت به جام جهانی. تعداد اماکن مخصوص در آلمان هم کم نیست. (سر این پاراگراف کلی پای کیبورد خندیدم! به حال خودم یا به حال بازتاب، فرقی ندارد.)

خبر دیگر اینکه: بي‌پولي، مانع ثبت رديف‌هاي موسيقي ايران در يونسکو است. ظاهراً تنها مشكل،  پول است. پیشنهاد می­کنم هیئتی را به لبنان، سوریه، فلسطین و... بفرستند تا برای ثبت ردیفهای موسیقی ایرانیان در یونسکو، از مردم آنجا پول بگیرند. مدتهاست از کیسه ما می­خورند، حالا هم بیایند جبران کنند. ما که خودمان فعلاً به خاطر گرانی­های شاخ­دار، اوضاعمان قمر در عقرب است.

دانش جعفري وزیر امور اقتصادی و دارایی کابینه هفتاد میلیونی هم گفته که: «افزايش قيمت چند قلم كالا كه گراني نيست.» من هم تأیید می­کنم.  زیرا گرانی نه به معنای افزایش قیمت است، بلکه گرانی یعنی: افزایش نرخ.  نرخ هم با قیمت تفاوت دارد. از زمانی که دولت اصولگرا سر کار آمده، خیلی راحت می­تواند «تفسیر به رأی» کند. (جمله درون گیومه، قبلاً چیز دیگری بود که حذفش کردم.) اولش که گفتند: «می­شود... ما می­توانیم...» حالا هم ول کن نیستند و هر روز می­گویند: ما می­توانیم! ولی گرانی هم سوار ما ملت غیور شده و ولمان نمی­کند. وزیر اقتصاد هم بر این باور است که اتفاقی نیفتاده است! احتمالاً اتفاق زمانی رخ می­دهد که خلایق یک شب در میان در یک دارالایتام به شام و ناهار دعوت شوند. لذا برای پرهیز از هرگونه بی­نظمی بر سر سفره دارالایتام، برنامه هر روز دو وعده غذایی در شهر بوشهر را به اطلاع همه می­رسانم. بقیه هم برای شهرهای خودشان برنامه­ریزی کنند تا روز مبادا بی­برنامه نباشند:

صبح شنبه: ناهار، زنان و کودکان. از ساعت 10 صبح تا 4 بعدازظهر

عصر شنبه: شام، مردان اعم از پیر و جوان. از ساعت 5 عصر تا 12 شب

تبصره 1: روز یکشنبه و دوشنبه هر نوع خورد و خوراک تعطیل است. برنامه غذایی ملت محترم از روز سه­شنبه و پنجشنبه طبق روال گذشته از سر گرفته خواهد شد.

تبصره 2: ظرف به همراه داشته باشید. بردن غذا بیرون از محوطه در حکم اقدام علیه امنیت ملی است و مجازاتش سنگین.

تبصره 3: هنگام غذا خوردن از زدن آروغ و سایر حرکات نامناسب و دون شأن، پرهیزید نمایید. در صورت مشاهده، شخص خاطی به تهران تبعید خواهد شد. پر واضح است که گزارش مبنی بر حسن رفتار در هنگام خوردن بی­تأثیر نیست و افراد خوشنام درصورتی که یکماه بدون ادا و اطوار و سایر اصوات مضره غذا بخورند، صرفاً جهت تشویق به مدت یکسال به لبنان و سوریه و... خواهند رفت تا هر روز غذا بخورند.

تبصره 4: برای پرهیز از هر گونه گرسنه شدن، در روزهایی که از غذا خبری نیست، از خانه بیرون نروید و حتا یک قدم راه نروید. مشاهده افراد در شهر، پس­گردنی به همراه دارد.  

(لعنت بر کسی که خیال کند من فقط می­توانم همین جملات بالا را بنویسم. تا حالا صدبار نوشته­ام و خط زده­ام که بهداشتی از آب دربیاید و سهمیه ناهار و شامم در آینده حذف نشود.)

خدا وکیلی اگر این جمله شوخی یا طنز باشد. خودتان بخوانید. برای سند، لینک هم دارد:

«لحن آقاي سولانا در تماس تلفني با علي لاريجاني، با آنچه وي در مصاحبه خود با خبرگزاري‌ها گفته، متفاوت بود و طبيعي است از آنجا كه ايشان در تب و تاب مذاكره با يك مقام ايراني، بود، لغو آن براي او بسيار سنگين تمام شده است . وي ادامه داد: از آن‌جا كه لغو جلسه مقرر با خاوير سولانا، رئيس كميسيون روابط خارجي اتحاديه اروپا براي وي بسيار سنگين تمام شده است، وي خواهش كرده تا دبير شوراي عالي امنيت ملي ايران، تنها در مسير سفر به كشورهاي اروپايي، براي حفظ اعتبار وي در ضيافت شامي با سولانا شركت نمايد.»

حالا دیگر چه حرفی برای من می ماند؟ خودتان بقیه اش را بخوانید. خبر تکمیلی اینکه: آقای لاریجانی فقط قرار است برود بروکسل شام بخورد و برگردد! خوشم آمد. به این می گویند یک آدم مدرن. ای کاش اصولگرایان دیگر هم مانند آقای لاریجانی بودند که هم به التماس خاویرسولانا پاسخ می گوید و هم برای شام به بروکسل می رود. ولی انصاف هم خوب چیزی است. لطفاْ یک چشمه از برکات این اصولگرایی را هم به ملت بدهید و بگذارید بیچاره ها نه برای شام، بلکه برای یک دیدن معمولی بروند تا بورکینافاسو! بروکسل پیشکش. بقیه اش را خودتان بخوانید. همه چیز را باید لقمه کنم و بچپانم توی دهانتان. حروم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 2:44  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

وای الهی قربونت برم که من اول شدم!

فرض کنید یکی در وبلاگش غزل می­گوید، یکی قطعه ادبی می­نویسد، یکی دیگر متن سیاسی می­نویسد، یک آدم بیکار مثل من (کلیک نکنید.) هم طنز سیاسی و اجتماعی. یکی هم از سر دل درد، علاوه بر تلویزیون بوشهر، بلاگفا را هم اشغال کرده است. بالاخره هر وبلاگی بازدید کننده هم دارد؛ اگر نداشته باشد که من یکی دق می­کنم.

مدتی است از سر بیماری و مرض «کامنتیگلوبولو» رفته­ام توی نخ کامنتهایی که برای وبلاگها می­نویسند. او که شعر می­گوید، انتظار دارد با شعرش مثل خودش رفتار کنند. او که قطعه ادبی می­نویسد، توقع دارد که دیگران در باره احساساتش حرف بزنند. کسی هم که متن سیاسی می­نویسد، انتظارش این است که یک آدم کله سرخ مثل من او را تشویق کند تا زودتر برود بالای دار. اما می­بینیم که اینطور نیست! منهای وبلاگ خودم که ظرفیت هر کامنتی را دارد و اصول دموکراتیکاسی از هر نوع برقرار است! شاد زی در شهر هرت!

بعضی وقتها اگر وبلاگ را نخوانید و مستقیم بروید سروقت کامنتها، فکر می­کنید که رفته­اید توی مهد کودک! اما همینکه وبلاگ را می­خوانید، می­بینید که اه! این وبلاگدار بیچاره غزل یا قطعه نابی سروده اما کامنتها هیچ ربطی به نوشته او ندارد. حاصل گشت و گذار من در وبلاگها این بود. از همه جالبتر، کامنتهایی است که خانمها می­نویسند! (قابل توجه خانمها! هرگونه قهر غیرقابل پذیرش است!) حالا کامنتها را بخوانید:

کامنتهای یک وبلاگ شعر ، قطعه ادبی، سیاسی یا هر زهرمار دیگری:

ـ وای اول شدم! الهی قربونت برم لیلا جون! چرا بهم سر نمی­زنی عزیزم؟ رفتی اون سایت توپ که برات نوشتم؟؟؟!!!!!!

ـ آخیش! دیدی اومدم!

ـ وای خدا مرگم بده! مثل اینکه قبل از من هم اومدن کامنت گذاشتن! واه واه!

ـ بهم سربزن عزیزم! منم یه کلبه درویشی دارم. (الهی کلبه­ات روی سرت خراب بشه!)

ـ عزیز دلم. چقدر خوشحال می­شم اول همه کامنت بزارم اما نمی­دونم چرا غیر از من هم آدم هست؟ قربانت فیروز ابولولو (معلومه که غیر خودت هم آدم وجود دارد!)

ـ وی­ی­ی­یی­یی­یی­یی­یی­یی­یی­یی­یی­یی­ی! زپلزپلوتیزچیکیزک. لالالا بقا تالاپام. عزیزم سلام! خوشم اومد. وبلاگ ماهی داری. به من هم سر بزن. (خجالت بکش! اول پست را بخوان بعد اظهار نظر کن!)

تبصره مهم کامنت بالا: مطمئن باشید چنین بازدید کننده­ای حتا یک خط از وبلاگ را هم نخوانده است. زیرا صاحب وبلاگ در آخرین پست خود نوشته: «از همه دوستانی که با تسلیت خود مرا دلداری دادند، سپاسگزارم. با عرض پوزش از دوستان عزیز، به خاطر درگذشت پدرم نتوانستم به موقع وبلاگ را به روز کنم. هرچند مرگ پدرم ضربه سختی به من زد، اما تلاش خواهم کرد که بزودی آپ کنم.» حالا یک بار دیگر کامنت بالا را که در پاسخ به این پست نوشته شده، بخوانید!

ادامه کامنتها:

ـ گلاب به روتون، الان دو شبه که چاه دستشویی مون گیر کرده. دیشب رفتیم خونه همسایه دستشویی!!!! نمی­دونی چی شده بود!!! همه توی صف دستشویی بودن و همه چی رو می­شنیدن!!!!! جات خالی! بهم سر بزن عزیزم.

پاسخ به کامنت بالا: وای! چه محشری بوده عزیزم! ببین عزیزم! گیرکردن چاه دستشویی چند حالت داره. شاید شتر گلو گیر کرده باشه. ببین عزیزم! زنگ می­زنم بهت می­گم. آخه داداشم اینا سر رشته دارن توی لوله­کشی و اینجور چیزا. بهم سر بزن عزیزم!

ـ دوصت عزیزم صلام. وبلاگتو خوندم. خیلی عزش خوشم اومد. بیا تا بهت هال بدم. من که خیلی هال کردم.

ـ بابا ای ول! چند شبه که نیومدی سراغ من ها؟!!! ببین اگه دیگه نیای قهر می­کنم به جون اسی! فدات بشم. شوخی کردم عزیزم. وبلاگت خیلی ماهه.

ـ مگه شلوارت هنوز تنگه عزیزم؟ وای خدا! یادم رفته بود ساسونش رو بگیرم!!! دفعه دیگه جبران می­کنم. بهت قول می­دم!!!!! راستی کفش جدیدم رو نشونت ندادم؟ اسکن می­کنم می­فرستم برات. قربونت برم من.

ـ ببین عزیزم! این کامنت رو که خوندی پاکش کن. یه پسره پررو هست ولم نمی­کنه. تو میگی چی کارش کنم؟

پاسخ کامنت بالا: عزیزم! کامنتت رو خوندم اما یادم رفت پاکش کنم! وای خدا مرگم بده! ببین! آی دی پسره رو نداری به من بدی؟

ـ من سالحاست که مبنی بر عشقم وبلاگ ساخته­ام و هم اینک در ورای کهکشانهای دور و نزدیک در انتظار قدم فرمایی و تشریف نمایی شما هستم. لطفاً به کلبه غریبانه من سر بزنید و نظر بدهید. لطفاً نظر دادن را فراموش نکنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 2:25  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

تعمیر و نصب انواع شاخ در محل

 

این آقای اسفندیار رحیم مشایی رییس سازمان میراث فرهنگی هم عجب مسئول جالبی است! خدا وکیلی در بین همه مسئولین، این آدم سوگلی من است. اما می­ترسم یک روز کار به دست اصولگراها بدهد. ایشان رفته ترکیه و مختصری خالی­بندی کرده که خبرنگار ترک هم شاخ درآورده و شاخش را داده برای تعمیر. خودتان بروید خبر را بخوانید. (در ضمن مانند سابق که فیلمش بیرون آمد و تکذیب شد، این بار هم تکذیب شده است.) به هر حال، اگر کسی پس از خواندن خبر جان سالم به در نبرد و پس افتاد، یا خدای نکرده شاخ درآورد، مسئولیت جان وی بر عهده خودش اما شاخش را ما کوتاه خواهیم کرد. تعمیر انواع شاخ و نصب در محل.

 

وزیر آموزش و پرورش گفته است: شيريني زبان فارسي، مهم‌‏ترين عامل عدم يادگيري زبان انگليسي در مدارس است. بعد هم افزوده است: اما بايد علت عدم فراگيري زبان انگليسي در مدارس مشخص و نسبت به رفع آن اقدام شود.

فکر کنم این «اما» اضافی باشد. همان بهتر که وزیر محترم هیئتی را مأمور کند تا مقداری از این شیرینی کاسته شود. توصیه می­کنم اگر از این پس اینطور صحبت کنیم، مشکل حل می­شود. یک نمونه برای صحبت کردن: «با دلود و شلام فلاوان بل همه وژیلان محتلم و دشت­اندلکالان آموزش و پلولش.» قول می­دهم اگر زبان فارسی اینطور شود، مشکل انگلیسی هم حل خواهد شد. اگر دلیل عدم یادگیری زبان انگلیسی، شیرینی فارسی است، تعجب می­کنم چرا مردم سایر نقاط جهان که اصولاً بیشتر از ما شیرینی شناس هستند، با زبان فارسی صحبت نمی­کنند! اگل همین طول پیش بلویم، آموزش و پلولش بزودی با این نظلیات شکوفا خواهد شد.

بر اساس کشف وزیر محترم، بر اساس استراتژی «شیرینی نباید زیاد شود»، دلایل عدم یادگیری سایر دروس در مدارس اعلام می­گردد:

الف: دلیل عدم یادگیری درس ریاضی، پخش بیش از حد شیرینی در مدارس به خاطر مراسم گوناگون است که معمولاً هفته­ای سه بار در راستای آرزوی نابودی برای ملل گوناگون در مدارس برگزار می­گردد.

ب: دلیل عدم یادگیری درس فیزیک، وجود دروس شیمی و جغرافیا است.

ج: دلیل عدم یادگیری درس جغرافیا، کمربند استوا است. اگر خط استوا به 60 درجه عرض شمالی منتقل شود، هم مشکل دانش آموزان حل می­شود، هم ایران از منطقه حاره خارج می­گردد. به امتحانش می­ارزد.

د: دلیل عدم یادگیری سایر دروس، وجود مدرسه است. اگر مدرسه برداشته شود همه مشکلات حل می­شود.

 

این خبر را خودتان بخوانید. مجلس هفتم عجب مجلس جالبی است! برخی نمایندگان موقع اعتراض از «دو دو» استفاده میکنند. هر چه کردم مطلب را به طنز درآورم، نشد. خودش عین طنز است. بروید بخوانید.

 

موقعی که علی دایی در تیم ملی فوتبال بود، هرچه می­کردند، بیرون نمی­آمد. پیشنهاد دادم: سند بگذارید علی دایی را بیرون بیاورید. کسی به حرفم گوش نکرد تا ایران حذف شد. الان هم به خیر و خوشی برای استراحت و رفع خستگی ناشی از جام جهانی 2006، رفت آمریکا. من هم جای دایی بودم، می­رفتم آمریکا. پول که دارد. معروف هم که هست. اگر نرود، مشکل دارد. عده­ای هم اعتراض می­کنند که چرا بدون خداحافظی رفت. اعتراض وارد نیست. مگر علی دایی بده­کار مردم ایران است؟ تمام پولهایش از جیب مردم آلمان درآمده، نه مردم ایران. البته حق اعتراض برای آلمانی­ها محفوظ است. وانگهی علی دایی سالها به خاطر فوتبال این مملکت، از هنر موسیقی دور بوده و باید برای استراحت و شرکت در شوهای انواع شهرام و بهرام در لوس آنجلس، به آنجا برود. اگر هم استعداد داشته باشد، از کجا معلوم که کاست بیرون ندهد. شاید هم خدا خواست و همانطور که در فوتبال شانس آورد، در هنر موسیقی هم به شهرت رسید. اولین شعر کنسرت علی دایی را خودم ساخته­ام و برایش می­فرستم. بخشی از شعر پیشنهادی را لو می­دهم: (قوانین کپی رایت رعایت شود.)

من اون شوتم که توپ را می­زنم اینجا و اون جا هاهاهاهاهاهای ی ی ی های ی ی های ی ی

منیم دیل دان هاهاهاهاهاهای ی ی های ی ی های ی ی ی

دختر بیا بالا

یهو شوت نخوری یالله (2 بار تکرار شود.)

ای ایران ای مرز پرگهر

هاهاهاهاهاهای ی ی ی های ی ی های ی ی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 21:51  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

بابا نفت نداد. بابا نان را خواهد گرفت.

قبل از انتخابات: ما نفت را می­آوریم سر سفره. لطفاً برای پرهیز از مسمویت یا غیره، از سر سفره کنار بروید.

بعد از انتخابات: تفسیر الف ـ ما نگفتیم نفت را سر سفره می­آوریم، بلکه گفتیم سفره را کنار نفت پهن می­کنیم. تفسیر ب ـ منظورمان این بود که با پول نفت، نان ارزان در اختیار مردم قرار می­دهیم.

1 ـ تا اینجای کار هیچ مشکلی وجود ندارد. آوردن نفت سر سفره، کار عاقلانه­ای نیست؛ زیرا ممکن است خدای نکرده پیت نفتی بر اثر سهل­انگاری کدبانوی منزل واژگون شده یا از نفت به جای سس مایونز استفاده گردد و سالاد به کلرید پتاسیم تبدیل شود. ما ملت ایران به خاطر فداکاری دولت جهت پرهیز از مسمومیت غذایی شهروندان، قدردانی می­کنیم.

2 ـ در این بند هم هیچ مشکلی وجود ندارد؛ اما باید به اطلاع ملت ایران برسانیم: هر آدم عاقلی می­داند که جنس سفره از پلاستیک است. پلاستک هم از مشتقات نفت است. نتیجه: سالهاست که نفت سر سفره­تان است اما متوجه نیستید. بیت:

سل المصانع رکباً تهیم فی فلواتی

تو قدر آب چه دانی که در جوار فراتی

معنی بیت: قدر و ارزش نفت را باید از یک آدم مال سیاره مریخ پرسید که سفره­شان از جنس گالوانیزه است. تو که اصل سفره­ات نفتی است، خجالت نمی­کشی رو بچه مردم حرف درمیاری؟

3 ـ در این بند یک مشکل کوچک وجود دارد. وزیر بازرگانی چند شب پیش در خبری مسرت­بخش و هیجان­انگیز گفت: بزودی نان را گران می­کنیم تا مستضعفین نتوانند نان بخورند. خبرنگار پرسید چرا؟ وی گفت: به خاطر اینکه طبق قانون، اگر در سفره نفت وجود داشته باشد، هیچ جایی برای نان نیست و ممکن است نان مردم نفتی شود. خبرنگار پرسید چرا؟ وی گفت: این مشکل مربوط به وزیر نفت است. ایشان برود نفت را بردارد تا ما نان را بازگردانیم. وزیر بازرگانی افزود: من نمره 18 از 20 گرفتم. خبرنگار گفت: مبارکه ایشاءالله.

4 ـ بنزین هم بزودی کوپنی می­شود. یک کارشناس نافهم گفت: دولت نباید این کار را بکند زیرا مردم با مشکل روبرو می­شوند. یک کارشناس عاقل گفت: کار درستی است. زیرا اولین گام اصوگرایی، بازگشت به «اصول اولیه» است. وی ضمن اظهار بی­اطلاعی از اصول اولیه گفت:  در سال 1360، بنزین کوپنی بود.

5 ـ لطفاً از روی درس امروز 10 صفحه مشق بنویسید:

بابا نفت نداد. بابا بزودی نان را برمی­دارد. بابا نفت دارد. بابا نفت دارد اما قرار است آن را با قیمت ارزان به ملتهای فقیر بفروشد. ما ملت ایران نفت داریم اما نان نداریم.

نون کوچک ـ نون بزرگ

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 13:50  توسط اسماعیل منصورنژاد  |