تبليغاتX
اندربندر

اندربندر

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر...

تولد عباس حمزوی و آغاز درمان من!

    
      دوست عزیز و صمیمی ام عباس حمزوی به جمع وبلاگ نویسان پیوست. نام عباس حمزوی برای بسیاری از بوشهری های قلم به دست، آشناست. بخش عظیمی از کسانی که اکنون در بوشهر با گرافیک کامپیوتری سر و کار دارند، یکبار عباس حمزوی را دیده اند تا بگوید چه کنند.
     حمزوی انسانی هنرمند است که علاوه بر گرافیک، سر و سری نیز در دنیای فلسفه دارد. ورود عباس را خوش آمد می گویم...
 
     و حالا یک شوخی: همسر عباس حمزوی اصفهانی است. می ترسم به عباس بگوید: مفتی ننویسی ها! یخده پولی مولی بگیر و بنویس براشون! بعد هم عباس بنا به دستور رییس پاسگاه، شماره حسابش را بدهد به بازدیدکنندگان وبلاگ! نرخ کامنت گذاری در وبلاگ عباس حمزوی بنا بر تصویب کمیته اصناف اصفهان به شرح زیر است:
     بازدید معمولی بدون کامنت: ۱۵۰۰ تومان
     کامنت دو خطی: ۳۰۰۰ تومان
     کامنت سه خط به بالا: ۵۰۰۰ تومان!
هر کسی کامنت بگذارد و پول ندهد، از طریق آی پی تحت تعقیب قرار خواهد گرفت!
 
 
     نکته بعد: بزودی آپ می کنم. همین فردا. اما باید تا چند روز آینده برای عمل جراحی گوشم به تهران بروم. هرچند ارتباط من با دوستانم گوشی نیست و چشم حرف اول را می زند و چشم من هم از چشم همه تان توپ تر است، ولی به ناچار باید بروم گوشم را عمل کنم! چرا؟ اولاً به خودم مربوط است. دوماً: چند روز پیش دو تا کارگر آورده بودیم تا در گوشه ای از حیاط خانه تغییراتی انجام دهند. کارشان که تمام شد، یکی شان آمد و گفت: آمدیم برای دستمزد. (بعداً فهمیدم چه گفته!) من خیال کردم می گوید دستشویی! در جوابش گفتم: دستشویی اون گوشه حیاطه... کسی هم توش نیست! یارو خنده اش گرفت و گفت: مگر گوش شما اشکال دارد برادر؟ گفتم: نه تا کور هم بشی برادر!
با این حساب، باید بروم و گوشم را عمل کنم. مثل اینکه مقداری پول به یک بیمارستان خصوصی بده کارم و باید دو دستی تقدیم کنم!
    و اینکه: کوچک شما ۱۵ روز در تهران خواهد بود. پایم آنجا برسد، تلاش خواهم کرد از دوستان وبلاگی بی خبر نباشم. البته لب تاپ هم دارم و به اینترنت وصل می شوم. به اندازه ۱۵ روز بیکارم که بتوانم از بچه ها بی خبر نباشم.        
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 21:52  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

دختران و خوردن اجباری قرص آهن

 

مثل اینکه قتل زرقاوی بی خیر برکت هم نبوده است. اولین خیر آن، دموکرات شدن فیدل کاسترو ـ همه کاره کوبا ـ است. رهبر كوبا حمله هوايي آمريكا را كه منجر به كشته شدن زرقاوي شد، اقدامي وحشيانه خواند و گفت كه رهبر «القاعده» در عراق بايد محاكمه مي‌شد.  از این قشنگ­تر نمی­شود. کاسترو هم اعتقاد پیدا کرده زرقاوی باید محاکمه می­شد. یکی نیست به این آدم نیمه خل بگوید: کسی که رادارهای دیجیتال هم پیدایش نمی­کردند، چطوری باید محاکمه می­شد!

رهبر كوبا آمریکا را تهدید کرده که با استفاده از همين منطق مي‌تواند آمريكا را بمباران كند تا لوئيز بوسادا كاريلز، دشمن شماره يك خود را كه هم اكنون به اتهام مهاجرت غيرقانوني در تگزاس بازداشت است، از بين ببرد! به این می­گویند: دری وری و هذیان! باید تحقیق کنیم ببینیم تنه این یارو به تنه کدام یک از مبارزان خودمان خورده است!

 

به سلامتی، مصرف قرص آهن در مدارس دخترانه اجباري شد. از این پس دختر مدرسه­ای­ها باید روزی دو کیلو آهن بخورند. اسم طرح را هم گذاشته­اند «آهن یاری»! (خدا به دخترها رحم کند.) نمی­دانم چه اصراری دارند که فقط دخترها آهن بخورند. به پسرها هم از این ماده بدهند تا عقب نمانند. البته توصیه می­کنم فعلاً به پسرها هیچ ندهند. هنوز آهن نخورده با دندان سیمان دیوار را می­ریزند پایین. وای به روزی که آهن هم بخورند. آن وقت یهو دیدی کلاس روی سر من پایین آمد! آن طور که معلوم است، فعلاً قرار است فقط به دخترهای تهرانی آهن بدهند. سایر دخترها هم به آلومینیوم بسازند تا بعد.

جل الخالق! داشتم به مضرات آهن برای دختر خانم­ها فکر می­کردم که ناگهان شوکه شدم. خودتان این خبر را بخوانید. دو تا دختر خانم، هنوز آهن نخورده، لوله اگزور جدیدی برای کامیون اختراع کردند که به جای دود سیاه، شربت بیرون می­دهد! خودتان خبر را بخوانید. قابل توجه پسرها! عقب نیفتید کودن­ها! یک دختر خانم به نام مهسای تبریزی سراغ دارم که اگر آهن بخورد، تایر آهنی اختراع می­کند!

 

آمريکا هم براي سربازانش نمازخانه ساخت. سایت بازتاب علاقه عجیبی به این جور مسایل دارد. مثلاً می­رود در یک کوچه در بورکینافاسو یک پیردختری پیدا می­کند برای مصاحبه که به تازگی به دین آمده و دیگر کسی به او متلک نمی­گوید! بازتاب هم چقدر شکر میکند که کسی کاری به کار او ندارد! خاک توی سر جرج بوش. اگر در سال دو سه بار دستور بدهد کارهای مورد علاقه بازتاب را انجام بدهند، آینده به امامزاده تبدیل می­شود.

محل تاسيس نمازخانه پايگاه تفنگداران دريايي (كوانتيكو) هم واقع در ويرجينيا است. حالا اگر سربازی مال کنتاکی بخواهد نماز بخواند، باید برود ویرجینیا.

 

یکی از اعضای شورای شهر گرمسار هم مدعی شده که پشت درهای بسته کتک خورده و  به بخش سي.سي.يو منتقل شده است. عضور دیگر شوا هم گفته که یارو دروغ می­گوید.  هنوز اختلاف بر سر اینکه طرف کتک خورده یا نه، ادامه دارد. خودش که می­گوید کتک مفصلی خورده است. کسی هم به غیر از ضاربان، پشت درهای بسته نبوده تا تأیید یا تکذیب کند.

عجب عتیقه­ای است این شوراهای شهر و روستا. در یکی از دهات ایران، چاله­ای بوده که هر روز یک نفر داخلش می­افتاده و زخمی می­شده است. بالاخره شورا به ستوه می­آید و پیرامون چاله تصمیم می­گیرد. چند نفر پیشنهاد می­دهند یک آمبولانس بیاورند کنار چاله تا هرکسی افتاد داخلش، بلافاصله به بیمارستان اعزام شود. رییس شورا مخالفت می­کند و می­گوید: نه خیر! نیازی به آوردن آمبولانس نیست؛ زیرا خرج و مخارجش زیاد است. بیایید چاله توی روستا را پر کنیم و روبروی بیمارستان چاله بسازیم تا هرکسی افتاد داخلش، به بیمارستان نزدیک باشد!

 

چند روزی است که دانش­آموزان از درس و مدرسه خلاص شده­اند و آمده­اند در یاهو سر وقت من. یکی از گرما می­نالد. یکی از نمره مستمر شکایت دارد. یکی هم به فغان آمده که چرا تجدید شده است. حالا به چت من و دانش­آموزان نگاه کنید:

دانش­آموز 1: آغا سلام

من: علیکم سلام

دانش­آموز 1: آغا چطور می­شود شما را دید؟

من: دوربین را می­فرستم Accept کن. اون وقت منو می­بینی.

دانش­آموز 1: منظورم اینه که بیرون ببینمتون. بینگ بینگ!

دانش­آموز 2: Aga selam

من: alike salam فارسی بنویس بچه.

دانش­آموز 2: فارسی نداریم آغا

من: آلت و شیفت راست رو بگیر تا سیستم فارسی بشه

دانش­آموز 2 : چه آلتی آغا؟

من: آلت دیگه چیه دیوانه؟ منظورم alt است. Alt و shift راست را بگیر تا سیستم فارسی شود.

دانش­آموز 2: آغا shift و همان آلت کجای ویندوزه؟

من: ای مصیبت! رو صفحه کلیده خونه خراب!

دانش­آموز 2: صفحه کلید کجای کامپیوتره آغا؟

من: صفحه کلید تو کیس کامپیوتره. با پیچگوشتی بازش کنی می­بینی! دینگ دینگ...

دانش آموز 3 : آغا سلام. من هواشناسی گرفتم صفر.

من: چند؟

دانش­آموز 3: صفر آغا. نمی­شه یه کمکی به ما بکنی؟

من: چرا، کمک می­کنم. 25 صدم می زارم روش. دیگه هم چونه نزن.

دانش­آموز 3: آغا چرا 25 صدم؟

من: چون اسمت رو درست نوشتی!

دانش­آموز 3: نمی­شه یه کم بیشترش کنی؟

من: نه! جا نداره. آخه اسم کلاس و شعبه­ات رو هم درست ننوشتی تا یه 25 صدم دیگه بزارم روش تا بشه نیم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 3:41  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

اطلاعیه

 
به اطلاع دوستان عزیز می رسانم: برخی از عزیزان گاهی وقتها از اینکه لینک مرا در وبلاگشان نگذاشته اند، معذرت خواهی می کنند. برای آسودگی خاطر این عزیزان اعلام می کنم: دوستان و همراهان ارجمند نباید چیزی را بر خود تحمیل نماید و از اینکه من لینک آنها را گذاشته ام، آنها نیز چنین کنند. آنچه را که من لینک داده ام، بر اساس منش فردی ام است و ربطی به عالم وبلاگ نویسی ـ که بر پایه بده و بستان است ـ ندارد.  اگر دوستان وبلاگهایی را سراغ دارند که باید لینک داده شود، اعلام فرمایند تا بدون توقع نسبت به مقابله به مثل، دستور را اجرا نمایم.
البته از همه سرورانی که نام ناچیز مرا در وبلاگشان جا داده اند، سپاسگزارم و هیچگاه محبت آنان را فراموش نخوام کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 1:35  توسط اسماعیل منصورنژاد 

زرقاوی نابود شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 21:12  توسط اسماعیل منصورنژاد 

هرکسی این تبلیغ را به 10 نفر بدهد، در کنکور قبول می شود. امتحان کنید!

 یادآوری مهم!

  Important

از این پس، هر روز مسایل مورد علاقه خودم را برای شما نیز لینک خواهم داد. ممکن است یک مقاله یا نرم افزار یا.... باشد. البته بیشتر نرم افزارهای کاربردی و مفید خواهد بود. برای استفاده از این بخش، به لینکهای روزانه مراجعه کنید. پس غافل نشوید که برایتان ضرر دارد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 1:59  توسط اسماعیل منصورنژاد 

مناظره دو آدم استثنایی در زنگ استراحت

اول مطلب زیر را بخوانید که واقعاْ خواندنی است! یک دسته گل دیگر از حضرات! شیرم حرام کسی که این مطلب را نخواند!

مکالمه ((ابوتیغانه)) با رییس دیوان محاسبات ایران!

و حالا نوشته خودم!

همکاری داریم که استثنایی است. اول استثناهایش را بشمارم: 1 ـ ماشین دارد. 2 ـ فوق لیسانس دارد. 3 ـ سواد دارد. 4 ـ و غیره هم دارد. با این حساب، همکار من با خیلی از همکارانم فرق دارد و یک آدم استثنایی است.

همکار من یک همکار دیگر هم دارد که «من» نام دارد. یعنی خودم. من هم استثنایی هستم. استثناهای من: 1 ـ ماشین دارم اما مدلش از ماشین او پایین تر است. (برخی از دانشمندان می­گویند حدود 6 ماه ماشین تو کهنه­تر است. من هم پذیرفتم.) 2 ـ لیسانس دارم. 3 ـ با مورد سوم مشکل دارم. 4 ـ و غیره ندارم. با این حساب، من با او فرق دارم.

همکار من درست روز 14 اردیبهشت در زنگ استراحت وارد دفتر مدرسه شد. نیم نگاهی به من انداخت و به بقیه گفت: البته که دولت سعی و اهتمام بر این نهاده که از برای همه آحاد جهانیان منجمله ملت ایران در راستای زدودن فقر از چهره جهانیان و برای پهن کردگی عدالت، همه موبایلهای فرهنگیان را در هفته معلم در خارج از نوبت واگذار نماید کند. همچنین الباقی مبلغ موبایل را که 180 هزار تومان است، از طریق صندوق ذخیره فرهنگیان بپرداخته و ایضاً صندوق هم مبلغ فوق الگذشته را طی10 قسط بدون سود، از حقوق معلمین مکسور نماید. دوباره کمی بلندتر افزود: و صد البته که برخی نمی­توانند این خدمات صادقانه را درک کنند. بعد هم در حالی که کتاب آرایه­های ادبی را ورق می­زد، پیرامون غنی­سازی اورانیوم مطالب مبسوطی ایراد کرد و گفت: جرج بوش مشکلات جنسی دارد. وی با بیان اینکه ارزش­ها یکی از بهترین ارزش­هاست، به ارزش­های ماشین «آر دی» اشاره کرد و افزود: دولت در راستای همان جملات بالا قرار است به همه فرهنگیان یک «آر دی» هم بدهد اما کوردلان باور نمی­کنند. (من با این جمله ایشان مخالفم؛ زیرا هنوز خبر به من نرسیده بود که آن را باور نکنم.)

در همین لحظه دفتردار وارد شد و نامه­های اداری را روی میز گذاشت. نامه­ی اول: فرهنگیانی که مایل باشند، می­توانند الباقی پول موبایل را با سود 12 درصد از صندوق ذخیره فرهنگیان دریافت نمایند. نامه­ی دوم: پیرو نامه شماره قبلی، در حال حاضر امکان پرداخت مبلغ باقی مانده موبایل فرهنگیان از طریق صندوق ذخیره امکان­پذیر نیست. نامه سوم: در راستای زدودن فقر و سایر چیزهای زدودنی، 2 دستگاه اتومبیل شاخ شمشاد برره (آر دی) به شهر بوشهر اختصاص داده شده است. (فاصله بین «س» و «ت» در کلمه «است» هم استاندارد نبود. احتمالاً اشکال از تایپیست بوده.) در ادامه نامه نوشته بودند: آنها که مایلند «آر دی» داشته باشند، برای شرکت در قرعه کشی نام­نویسی کنند. تعداد فرهنگیان شهر بوشهر: 4000 نفر. متقاضیان شاخ شمشاد برره تا این لحظه: 3999 نفر (منهای خودم که استثنایی هستم. در ضمن حیاط خانه­مان هم جای دو ماشین ندارد. وانگهی رها کردن دو ماشین غیرهمجنس در حیاط، اشکال دارد و موجب افساد است.)

همکارم که فوق لیسانس هم دارد، با دیدن نامه­ها گفت: البته که دولت سعی اهتمام خود را مصروف داشته اما احتمالاً مشکلی وجود داشته همچنان که مشکلات فراوان است از جمله همین ماهواره­ها که موجبات افساد هستند و جرج بوش هم که مشکلات جنسی دارد. وی یادآور شد: ما سازمان ملل را به زانو در می­آوریم.

در حالیکه همه داشتند نگاهش می­کردند، افزود: عجب! من هم افزودم: به جون مش­رجب! وی گفت: مسخره می­کنی؟ گفتم: خیر برادر. گفت: پس داشتی زیر لبی چه می­گفتی؟ گفتم: داشتم برای شفای جنابعالی دعا می­کردم. گفت: مگر مرا چه شده است؟ گفتم: تو به بیماری «دیزیپلیکاسی» مبتلا هستی و شفا پیدا نمی­کنی مگر به پس­گردنی مرحوم پدربزرگم که او هم در حال حاظر در قید حیات نیست. وی افزود: خدا رحمتش کند. در همین لحظه زنگ کلاس به صدا درآمد. چند دانش­آموز همین که مرا دیدند، حالشان به هم خورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 1:58  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

طراحی لباس برای ایرانیان الزامی است

مقدمه

همزمان با شروع مجلس و دولت کنونی، عصر پارینه سنگی هم پایان یافته و ایرانیان محترم قرار است به تازگی وارد جامعه جهانی و تمدن شوند. پس، طراحی لباس برای آنان الزامی است. با توجه به اینکه هم اکنون این قوم بیابانگرد از غارها بیرون آمده و تمام مشکلات آنان اعم از اسکان، امنیت، حقوق شهروندی، پریدن بر روی درختان و ادا و اطوارهای غیرضروری و... حل شده و هیچکدام هنگام راه رفتن، سنگ و تنه درخت بر فرق خود یا دیگری نمی­مالد یا ایستاده نمی­خوابد و فقط نمی­دانند چه لباسی بپوشند، طراحی لباس برای آنان از اهم واجبات است.

دلیل تراشی برای اهمیت طراحی لباس

به هزار دلیل: 1 ـ ایرانیان تا کنون در پس تو و عریان بوده­ و نمی­دانسته­اند چگونه لباس بپوشند. 2 ـ آدمی که قرار است در انظار مردم دنیا ظاهر شود، حتماً باید لباس داشته باشد. 3 ـ علاوه بر دلیل سوم (یعنی همین دلیل)، خودتان 997 دلیل دیگر را پیدا کنید.

آیا لباس ملی همان تاریخ است؟

پاسخ: آری. چرا؟ به تو ربطی ندارد. (نمی­دانم اگر این کلمه «با توجه به اینکه...» نبود من چه بلایی سر خودم می­آوردم.) دوباره، با توجه به اینکه فرهنگ و تاریخ موضوع مهمی برای طراحی لباس است، دستورالعمل زیر برای طراحی انواع لباس برای اجناس گوناگون تهیه و ابلاغ می­گردد:

1 ـ لباس کوچولوهای دختر: لنگ راست شلوار باید منطبق بر شلوار سلغتپون کوچولو نوه دختری عمه الپتگین داماد سبکتگین ابن سمبلپال باشد. لنگ راست شلوار، سهم دختر بی­بی­خاتون شوهر ننه بی­بی هلمال ابن جیبو دجمبو است. پیراهن آنها شبیه روبالشی ابوریحان بیرونی یا داخلی باشد.

2 ـ لباس کوچولوهای پسر: هر چه دم دستشان رسید، بپوشند. ترجیحاً گونی قندی یا شکری توصیه می­گردد. خرید گونی قند و شکر از کسی غیر از سلطان شکر ایران، منع قانونی دارد.

3 ـ لباس زنان متوسط و بزرگسال (به غیر از پیرزنان): لباس این قشر باید بر مبنای لباس اخترخاتون ابن کلمبو ابن شاخ شمشاد برره فرزند اختیوش لولو، یکصد و سی و نهمین همسر ناصرالدین شاه قاجار باشد. در ضمن زنان باید هر کدام یک کلاه مدل کریم خان زند بر سر بگذارند تا از بیماری کچلی در امان بمانند.

4 ـ لباس مردان متوسط و بزرگسال (به غیر از پیرمردان): الف ـ پیراهن برگرفته از نرمه جل اسب رستم. ب ـ  شلوار منطبق بر زیرشلواری ابن کیکاووس بن وشمگیر باشد. ج: کفش شبیه به پوتین مرحوم سهراب ابن لمبلوش داماد الغ بیگ باشد. استعمال کش تنبان توسط مردان الزامی است. بزودی «سلطان کش تنبان ایران» نیز به سایر سلاطین اضافه خواهد شد. دستور می­دهیم تا اطلاع ثانوی از هیچ پدرسوخته­ای کش تنبان نخرید.

تبصره واحده: با توجه به اینکه چیزی به پایان عمر پیرزنان و پیرمردان باقی نمانده است، این بیچارگان را به حال خود رها کنید تا به میل خود رفتار کنند. الزام هر گونه پیرزن و پیرمرد مبنی بر پوشیدن لباس تحمیلی، مخالف اصول دموکراتیکاسی است. البته به خاطر اینکه یک وقت پیرزنان و پیرمردان آخر عمری به دره هلاکت و فساد نیفتند، توصیه می­شود پیرمردان شبیه خرخر الدوله احمد بن کلبوک و پیرزنان شبیه ننه قمر باجی السلطنه خاتون گلی بنت «شهلک شهلک یا یما» بپوشند. حمل هرگونه پیرزن و پیرمرد عریان در فرغون منع قانونی دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 0:57  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

من هم می­توانم گریه کنم و فریاد بزنم

 

10 برابر همان حدی که می­توانم شما را به خنده وادارم، استعداد گریستن دارم؛ هرچند نمی­توانم کسی را بگریانم.

 

دیروز به خاطر چند مسئله گریستم. اولی به خاطر یک مسئله شخصی بود که گذشت و رفت. دومی یاد سالروز آزادی خرمشهر افتادم و تعجب کردم که چرا سوم خرداد را از یاد برده بودم. من درجنگ خرمشهر بودم. آدمهای نازنینی بودند که اگر امروز می­بودند، می­توانستند مانند من و شما زندگی کنند، سایه­شان بالای سر بچه­هایشان باشد، ادامه تحصیل بدهند و... اما مردانه جلو دیوانه­ای مانند صدام ایستادند و نگذاشتند ایران عزیز از دست من و شما بیرون برود. یعنی اگر می­ماندند، مانند خیلی از آقازاده­ها برای معاینه چشمشان به اسپانیا می­رفتند؟ کاخ می­ساختند و دم خروس از زیر بغلشان پیدا می­شد؟ هرگز، اگر می­خواستند، می­ماندند و هیچ جا نمی­رفتند؛ درست مثل آقازاده­ها که عرضه دفاع کردن از سرزمین مادریشان را نداشتند و در خانه ماندند اما حالا که آبها از آسیاب افتاده، می­توانند جنگ زرگری راه بیاندازند و به نام آن دلیرمردان هر کاری که بخواهند، بکنند. بعد هم به نوچه­های بیسوادشان اینترنت یاد بدهند تا مرا که در متن جنگ خرمشهر بودم، تهدید کنند که چرا خوابشان را آشفته می کنم. بعد هم برایم ایمیل بزنند و آی­پی­شان را هم جا بیندازند و بروند. حداقل امنیت وب را  یادشان بدهند تا من ندانم رمز ایمیلشان چیست، کیستند و روز را چگونه به شب می­رسانند. رها کنم...

یاد و خاطره دلیرمردان را در سالروز آزادی خرمشهر گرامی می­دارم. حساب آن دلیرمردان از همه این ترسوها جداست؛ ترسوهایی که حتا عرضه ندارند با نام واقعی­شان وارد دنیای وب شوند. البته همه می­دانیم که از چه وحشت دارند.

 

خبر دوم که واقعاً مرا به گریه واداشت، مربوط به بستری شدن خانم دکتر آلینوش طریان در یکی از خانه­های سالمندان تهران بود. خانم دکتر طریان از ارامنه ایرانی است که در فرانسه تحصل کرد و اولین رصد خانه و تلسكوپ خورشيدي تاريخ نجوم كشور را بنیان نهاد. حالا هم در سن 82 سالگی باید به خانه سالمندان برود. او هیچ آشنای نزدیکی ندارد. من به خاطر رشته­ام که جغرافیاست و علاقه­ای که به نجوم دارم، سالهاست این بزرگ بانوی ایرانی را می­شناسم. باید این حادثه را به دولت و ملت ایران تسلیت بگویم. شاید هم دولت تا به حال ندانسته باشد. باید کمی حوصله کرد تا دانسته آید که عکس­العمل دولت در برابر این حادثه چه بوده است. کمی صبر کنیم...

 

از همه مصیبت­بار تر، تكرار تراژدي سوءاستفاده شيوخ عرب از دختران ايراني، اين بار در تهران است. مطمئناً چند روز آینده برخی آقایان دوباره سر و صدایشان به هوا برمی­خیزد که چرا چنین است؟ باید بگویم: دستپخت خودتان است! چیزی را که کاشتید، حالا دارید درو می­کنید. مگر این زنان و دختران چه گناهی کرده­اند که هی دارید آنها را در بوق می­کنید؟ هرچند من کار آنها را نمی­پسندم و خوش ندارم که خواهرانم حتا به چهره چهار الاغ خلیجی که روزی محتاج نان شب بودند و مستعمره ما، لبخند بزنند؛ اما نمی­توانم آنها را محکوم کنم. دختر و زن جوان است با هزار آرزو. شما که نتوانسته­اید یک زندگی ساده و آبرومندانه برای این بیچارگان فراهم کنید، حق ندارید بر سرشان داد بکشید. آن الاغ خلیجی پول دارد، سرمایه دارد؛ پس چرا حیثیت خواهران مرا لکه­دار نکند؟ چه می­توانم بگویم، در حالیکه این کنیزکان همه خواهران منند...

مگر الاغ­زادگان خلیجی که به برکت سر آمریکایی­ها آدم شده­اند، در همین بوشهر خودمان هر ساله موقع پاییز نمی­آیند و مزارع مردم را به دنبال پرندگان نایاب له نمی­کنند؟ بروید تحقیق کنید تا بدانید چه کسانی پاچه­خور آنها هستند و برایشان آفتابه و لگن مهیا می­کنند. مگر چند سال پیش نبود که همزمان با ورود این الاغهای پولدار به مزارع مردم و به دنبال پرندگان نایاب، بچه بینوایی را در آبپخش به خاطر شکار یک کبک به دادگاه تحویل دادند؟ گستاخی عربها به خاطر عملکرد خودتان است...

می­بینید که من هم می­توانم گریه کنم یا فریاد بزنم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 1:49  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

دم خروس هم دارد بیرون می زند

 

عبدالله جاسبي رئيس دانشگاه آزاد هم گفته که بچه­اش سوالات کنکور دانشگاه آزاد را ندزدیده است. من نمی­دانم چه کار به آقای جاسبی و بچه­اش دارند. وانگهی کدام دیوانه سوالات کنکور دانشگاه آزاد را می­خرد؟ البته که دزدی ـ منهای دزدیدن سوالات کنکور ـ کار خوبی نیست و باید پیگیری هم بشود. یک فعال مسایل کنکوری و دلال فروش سوالات کنکور در «سید اسمال» به من گفت: راسیتش یه آغایی بود که سوالات و اینا رو می­فروخت و یه چیزی هم واسه ما می­ماسید. کارمون او وختا سکه بود اما همین چند روز پیش یه چندتایی گرفتنم زیر کتک و اینا. گفتم نالوتی واس چی می­زنی حالا؟ گفتن: ای مادرپیاله! سوالاش خیلی سخته و هرچی می­گردیم جواب واسش پیدا نمی­کنیم.

ملاحظه فرمودید که اشکال در فروش سوالات نیست؛ اشکال در پاسخنامه است. فروش سوالات بدون کلید، خیانت به نسل جوان است.

 

 

ماجرای «نفت و سفره» هم دارد ابعاد تازه­ای به خود می­گیرد. تا به حال خیلی­ها این آیه را تفسیر کرده­اند. آخرین تفسیر هم مربوط به معاون حقوقی و پارلمانی رییس جمهور  است. ایشان فرموده­اند: «ظاهرا برخي تصور کرده‌اند قرار بوده دولت جديد هر از چند گاهي يک بشکه نفت يا پيت نفت وسط سفره‌هاي غذاي مردم بگذارد.» یک فعال ناآگاه پیرامون نفت و سفره گفت: منظور از آوردن نفت بر سر سفره این است که برخی مردم بروند کنار تأسیسات نفتی و آنجا غذایشان را صرف کنند. وی افزود: در حال حاضر عده­ای در کنار تأسیسات نفتی سفره انداخته­اند و جا نداریم.

 

 

سوراخ لايه اوزون تا سال 2050 ناپديد مي‌شود. خدا را شکر که بالاخره قرار است یک سوراخ در این دنیا پر شود. یک کارشناس سوراخی گفت: این سوراخ بر فراز قطب جنوب شکل گرفته است. یک متخصص حفر انواع سوراخ هم گفت: این سوراخ پر بشو نیست. گفتم چرا؟ گفت: مقصر کانادا و آمریکا هستند که دود از خودشان در می­کنند. گفتم: آمریکا و کانادا که در نیمکره شمالی هستند و سوراخ هم در نیمکره جنوبی. گفت: منظورم این است که نباید پیگیر پرونده زهرا کاظمی باشند و گرنه گناه تمام سوراخهای دنیا را می­اندازیم گردن آنها.

 

 

نئونازى‌ها هم اعلام کردند که در 21 ژوئن همزمان با دیدار تیم ایران و آنگولا به نفع رییس جمهور ایران در لایپزیک راهپیمایی می­کنند. تمام ماجراها هم به هولوکاست برمی­گردد. اتفاقاً وقت خوبی است برای راهپیمایی. اگر اینطور شود، حتماً تیم ایران از آنگولا 2 گل می­خورد. ابراهیم حق شناس اگر دلش برای تیم ملی می سوزد، برود به همولایتی­هایش بگوبد فعلاً دست نگه دارند تا بعد از جام جهانی.

 

 

وزير راه هم در یک حالت کاملاً عادی گفت: قصد داريم بوشهر را از طریق خط آهن به انزلي وصل كنيم. ایشان افزود که این طرح  مال هشتاد سال قبل است اما تا به حال رأی نیاورده است. یک نفر آگاه به مسایل حال و احوال گفت: «وزیر راه که در حال حاضر در آب و هوای شیراز به سر می­برد، هیچ کسالتی ندارد.» خود من (یعنی اسماعیل) در دوره دانشجویی شیراز بود. آدم صبح که از خواب شیراز بر­می­خیزد، دلش می­خواهد بین علی­آباد کتول و شهر برازجان یک کانال آبی بزند.

 

 

نماينده كليميان هم گفته که «طرح مد لباس به اقليتهاي ديني ربطي ندارد.»  باز هم خدا را شکر که عده­ای از هموطنان از قید لباس اجباری راحت شدند. احتمالا قرار است فقط بقیه «چاپ غلومکی» بخورد بر حاشیه لباسشان تا یک وقت گم نشوند. درست مثل بچه­های مهد کودک. باز هم خدا را شکر که قرار نیست علاوه بر برچسب، زنجیر هم در گردنمان باشد. اسماعیل منصورنژاد کارشناس مجانین و صغار گفت: نصب برچسب بر روی لباس، حکم شماره تردد دارد و به خاطر مردم است و ما داریم روی زنجیر و قلاده هم کار می­کنیم.

 

 

بيوه مسيحي ملك فهد هم گفته که باید هر چه زودتر آل سعود سهم او و دخترش را از ارثیه ملک فهد رد کنند و گر نه دنیا را به هم می­ریزد. مبلغش هم 400 ميليون پوند  است. اسم این زن هم «جنان حرب» است. یعنی «بهشت جنگ». با توجه به اسمش، حرفش را باور می­کنم.

آل سعود هم به جای رد کردن مبلغ به خانم جنان، کلی آدم دورخودشان جمع کرده­اند و می­گویند دروغ است. یک کارشناس گفت چرا؟ جواب دادند: ملک فهد مرحوم نمی­توانسته با یک زن مسیحی ازدواج کند. یکی دیگر گفت: حالا اگر کرده باشد چی؟ یک عرب در پاسخ گفت: یا اخی! هذا مثل هذا. یعنی اینکه نمی­تواند بکند، حتا اگر کرده باشد.

بدبختی به همین جا ختم نمی­شود. یکی از علمای سعودی گفته که عرب سعودی می­تواند با اهل کتاب ازدواج کند. عده­ای دیگر هم افتاده­اند به جان این بیچاره و او را مرتد اعلام کرده­اند و خونش هم مباح.

به هر حال امیدوارم یک چیزی برای این بیوه بماسد. خوشا به حال پیرزنان. اگر پیرزن بودم، ادعا می­کردم که همسر سابق شیخ آل راشد بن مکتوم بن شالام شلوم گرمپ گرمپ آل صباح الاحمد شغلابن شکور بن منقول هستم.

 

 

بالاخره بازتاب کم کم دارد اسم دزدان الفبایی را هم اعلام می­کند. بازتاب نوشته: يكي از نهادهاي امنيتي، تابستان گذشته «محمدرضا ـ ي» سلطان شکر ایران را در پوشش بازداشت، از دسترس دستگاه‌هاي نظارتي خارج كرد. خانواده «محمدرضا ـ ي» كه از زندگي اشرافي برخوردارند، مدعي پرداخت مبالغ كلاني به برخي چهره‌هاي بانفوذ هستند. (احتمالاً مخ این خانواده که همه چیز را لو داده، معیوب است.)

اسماعیل منصورنژاد سلطان خیارشور ایران گفت: من در حال حاضر در هاوایی هستم و حالم خوب است. وی افزود: دو نفر را اجاره کرده­ام که هر روز مرا بمالند. وی پیرامون نوع مالش هیچ توضیحی نداد و به خبرنگار ما گفت: برو گم شو پدرسوخته پر رو.

حسین پویا سلطان نمک افغانستان هم گفت: نمکها روی دست ما مانده و دارد می­گندد. وی که نخواستند بگوید در کدام جزیره هست، افزود: یار ماشاءالله دلدار ماشاءالله. از اون بالا کفتر می­آیه/ یک دانه دختر می­آیه.

 

 

كاخ‌سازي يك مقام بانفوذ در سعادت‌آباد هم لو رفت. اين مقام با نفوذ كه شعارهاي زيادي در راستاي تحقق عدالت، مبارزه با مفاسد اقتصادي سر داده و به ساده‌زيستي تظاهر مي‌كند، با دريافت يك قطعه زمين مرغوب در 24 متري سعادت‌آباد از يك نهاد حكومتي، اقدام به ساخت منزلي مجلل و كاخ‌گونه براي خود كرده است.

می­گویند این آدم با نفوذ از کسی به نام «ناصر ـ ص» كه صاحب كارخانجات فلزي و شركت‌هاي متعدد تجاري است، استفاده كرده و در ازاي آن، از اين سرمايه‌دار در پرونده‌هاي وي حمايت كرده است.

کم کم دارد دم خروس از زیر بغل می­زند بیرون. یک کارشناس مربوط به امور خروس و سایر حیوانات خانگی گفت: خروس مرحوم ابوی با مرغها رابطه­ی خوبی داشت. وی گفت: خروس هم خروسهای سابق.

 

 

این خبر را خودتان بخوانید. بی ارتباط با خروس و دمش نیست. حال و حوصله نوشتن ندارم. باید همه چیز را لقمه بگیرم و بگذارم توی دهانتان؟ خجالت هم خوب چیزی است.

 

 

از این عکس هم خیلی خوشم آمد. جالب است. شما هم بروید ببینید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 21:5  توسط اسماعیل منصورنژاد  |