گزارشی از جلسه شورای ده
راهکارهای بهینه و چالشهای پیش رو برای پر نمودن انواع چاله
جلسه شورای ده رأس ساعت 8 و سی و سه دقیقه و 41 ثانیه صبح به افق بوشهر (25 درجه عرض شمالی واقع در منطقه بینالمدارین و جنب حارهای) پیرامون راهکارهای بهینه جهت چالشزدایی در راستای تعیین تکلیف پیرامون یک چالهی بزرگ و دردسرساز روستا، در سالن آمفیجر و مرافعه دهکده مشرف بر باغ انگور آغا حاجی ارباب و با حضور انواع و اقسام مقامات محلی و استاندار بوشهر تشکیل گردیده شد.
ابتدا رییس شورا ضمن خوشآمدگویی به استاندار، با بیان نکاتی در باره اهمیت و مضرات انواع چاله، گفت: همه جهانیان (از گبر و یهود و بت پرست و مخصوصاً استاندار محترم) میدانند که اگر چاله نباشد، چالش هم ایجاد نمیگردد.
وی ضمن بیان سخنان مبسوطی که یادآوری آنها شرمآور است، افزود: این ماه بیگم بیحیا و نسناس (البته همسر اینجانب) خیال کرده بنده بلانسبت آقایان (حاضر و غایب) خر هستم و سال و ماه و حساب و کتاب دستم نیست. من به این ضعیفه میگویم نر است، او میگوید بدوشش. میگویم، نمیشود؛ ایشان میفرمایند که شویده میشود.
در همین راستا سخنران بعدی جلسه که هنوز نوبتش نرسیده بود، دو لگدی وسط بیانات رییس شورا دوید و گفت: چه چیزی شویده میشود، چه چیزی شویده نمیشود؟ رییس شورا که داشت تفش را قورت میداد، گفت: بحث دعوای خصوصی بنده با عیالم است و به جنابعالی ربطی ندارد. سخنران بعدی (که او هم نوبتش نرسیده) گفت: پس چرا مسایل شخصی را در جلسه مربوط به چاله مطرح میکنی؟ در ثانی حق نداری به مقام زن توهین کنی. رییس شورا در پاسخ گفت: اولاْ که بی ارتباط با چاله نیست، دیماْ به تو چه ربطی دارد مردکه قرمساق؟ زن خودم است، هر کاریش بخواهم میکنم. آخر میخواهم بدانم بده و بستان من با زنم به تو چه دخلی دارد مرتیکهی الدنگ چموش؟ آن مردکه قرمساق و غیره نیز افزود: بر شیطان حلالزاده لعنت.
سایر اعضای شورا نیز در ادامه جلسه مسایل شب گذشته را برای همدیگر بازگو کردند. رییس شورا گفت: پس شکر خدا که به توافق رسیدیم... زن است دیگر، یک روز لنگ و لگد میپراند یک روز هم (و بقیه حرفش را خورد.)
وی افزود: حالا برویم سر اصل ماجرا و چالش پیش رو پیرامون چاله بزرگ چهار راه اصلی ولایت. ای آقایان و ای حضار محترم و ای استاندار محترم. همانطور که مستحضرید، در ورودی روستا یک چاله بزرگ هست که تا به حال چند نفر را به بیمارستان فرستاده، هفت هشت ده نفری را هم در معیت ملکالموت به عالم برزخ اعزام نموده است. اکنون چه باید کرد با این چاله چالشزا و خواهش دارم که آغایان به نوبت رهنمود بهینه بدهند تا از شر این چاله خلاص شویم.
نفر اول: بله درست است...
رییس شورا: چیچی درست است؟
نفر دوم: منظور ایشان چاله است.
رییس شورا: کجای چاله درست است؟ اگر درست بود که این همه مصیبت به بار نمیآورد؟
نفر سوم: حالا بگذریم...
رییس شورا: از چی بگذریم؟ از این چاله ملعون بگذریم که تا به حال آتش عزا را در خانه همه اهالی ولایت بر پا کرده است؟ شرمآور است آقایان.
نفر چهارم: من یک پیشنهاد دارم. اگر اجازه بدهید تا بدهم؟
رییس شورا: بده جانم. این دست و آن دست هم نکن.
نفر چهارم: من معتقدم... (رییس شورا نگذاشت حرف نفر چهارم بماسد.)
رییس شورا: تو بی چی معتقدی؟ مگر تو اعتقاد هم داری؟ چه اعتقادی؟ چه کشکی؟ اگر پادرمیانی آغا حاجی ارباب پدر زنت نبود، عمراً نمیگذاشتم با این افکار کمونیستی وارد شورا شوی.
نفر چهارم (که کاملاً سر نخ از دستش در رفته): من به چاله اعتقاد دارم...
رییس شورا: این که نشد اعتقاد. هر الاغی به چاله اعتقاد دارد و میداند که چاله وجود دارد و تا به حال چندین نفر موتورسوار، پیادهسوار، خرکچی و قاطرچی و سه چوپان را به دیار عدم واصل کرده است. (الفاتحه)
نفر چهارم: آغا بنده حرفی ندارم.
رییس شورا: همان اول میگفتی و خیال همه را راحت میکردی. برویم سر بحث چاله.
نفر پنجم: بیایید برای از بین بردن خسارات مضره ناشی از چاله، یک دستگاه آمبولانس از بهداری بگیریم و بگذاریم پای چاله تا اگر موتورسواری نعوذبا... در چاله افتاد، بلافاصله برای دوا و درمان به بهداری فرستاده شود.
رییس شورا: درست، اما ای آدم نادان! مگر حساب و کتاب بودجه دستت نیست؟ بودجهاش را از کجا بیاوریم؟ حالا کمبود بودجه به درک. اگر آمبولانس از صبح تا شب پای چاله ایستاد و کسی هم در چاله نیفتاد چه کنیم؟ آمبولانس که نمیشود بیکار باشد. میشود؟
نفر ششم: خیش ببندیم دم آمبولانس تا زمینهای همولایتیها را شخم بزند.
رییس شورا: این شد حرف حساب. ولی ای آدم پهپه، الان که فصل شخم نیست. هست؟
در این لحظه رییس شورا در حالیکه داشت آخرین موی دماغش را با دست بیرون میآورد، ناگهان به خودش تکانی داد و گفت: خودم راهش را پیدا کردم.
نفر اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم و ششم با هم: خب، چی هست؟
رییس شورا: اولاً به آمبولانس احتیاجی نیست. هم خرج دارد، هم قیافه نعش کش توی ده شگون ندارد. وانگهی به خاطر بعد مسافت روستا تا بهداری، از کجا معلوم که آمبولانس بتواند سر وقت بیمار نگون بخت را به بهداری برساند؟ تضمین میدهید؟
نفر اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم و ششم با هم: نه، برای چه بدهیم؟
رییس شورا: حالا آمدید سر عقل. ببینید آغایان! بیایید چاله خودمان را پر کنیم و برویم دم در بهداری چالهی دیگری بکنیم. با این کار: اولاً بیمار سر وقت به بهداری میرسد. ثانیاً برای اشتغالزایی، چند تا از همین علافهای ولایت را هم میگذاریم سر چاله از برای انتقال مجروحین به داخل بهداری. والسلام نامه تمام.
استاندار که تا این لحظه ساکت بود، گفت: آقایان محترم! اینجا پریز برق هم وجود دارد؟
رییس شورا: بله قربان، تا دلت بخواهد.
استاندار: آقایان! قلم و کاغذ هم اینجا وجود دارد؟
رییس شورا: بله قربان، تا دلت بخواهد.
استاندار: آقایان! اینجا سیم لخت هم وجود دارد؟
رییس شورا: بله قربان، تا دلت بخواهد.
در این لحظه استاندار مشغول نوشتن چیزی شد. نوشتهاش را کامل کرد و در حالیکه یک سر سیم لخت را در دست راستش گرفته بود، سر دیگر سیم را به پریز برق زد.
استاندار در وصیتنامهاش نوشته بود:
با توجه به عدم نیاز به اینجانب و وجود مغز نادری همچون کلگرگعلی رییس شورای روستای ما نحن فیه، (قتلگاه اینجانب) بنده از همه حلالیت میطلبم. وصیت میکنم که استاندار آینده به هر طریق ممکن، حضرت کلگرگعلی را به سمت معاون عمرانی خودش منصوب فرماید. از نمایندگان استان میخواهم مسئله انتصاب کلگرگعلی را پیگیری فرمایند که مایه سعادت و خوشبختی همه خلایق را فراهم خواهد کرد.
والسلام. الاحقر مرحوم مغفور علی افراسته استاندار بوشهر










... و خداوند قطرات باران را بر پهنه زمین فرو فرستاد تا در صدفی درآیند و مرواریدی شوند درخشان. آنکه شایسته بود، گوهر شد و آن که شایستهتر، در هیئت خسی یا خاری شکوفا شد بر پای بندگان خدا
من اسماعیل منصورنژاد، مال استان بوشهر و ساکن شهر بوشهر و همین!