تبليغاتX
اندربندر

اندربندر

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر...

گزارشی از جلسه شورای ده

راهکارهای بهینه و چالشهای پیش رو برای پر نمودن انواع چاله

جلسه شورای ده رأس ساعت 8 و سی و سه دقیقه و 41 ثانیه صبح  به افق بوشهر (25 درجه عرض شمالی واقع در منطقه بین­المدارین و جنب حاره­ای) پیرامون راهکارهای بهینه جهت چالش­زدایی در راستای تعیین تکلیف پیرامون یک چاله­ی بزرگ و دردسرساز روستا، در سالن آمفی­جر و مرافعه دهکده مشرف بر باغ انگور آغا حاجی ارباب و با حضور انواع و اقسام مقامات محلی و استاندار بوشهر تشکیل گردیده شد.

ابتدا رییس شورا ضمن خوش­آمدگویی به استاندار، با بیان نکاتی در باره اهمیت و مضرات انواع چاله، گفت: همه جهانیان (از گبر و یهود و بت پرست و مخصوصاً استاندار محترم) می­دانند که اگر چاله نباشد، چالش هم ایجاد نمی­گردد.

وی ضمن بیان سخنان مبسوطی که یادآوری آنها شرم­آور است، افزود: این ماه بیگم بی­حیا و نسناس (البته همسر اینجانب) خیال کرده بنده بلانسبت آقایان (حاضر و غایب) خر هستم و سال و ماه و حساب و کتاب دستم نیست. من به این ضعیفه می­گویم نر است، او می­گوید بدوشش. می­گویم، نمی­شود؛ ایشان می­فرمایند که شویده می­شود.

در همین راستا سخنران بعدی جلسه که هنوز نوبتش نرسیده بود، دو لگدی وسط بیانات رییس شورا دوید و گفت: چه چیزی شویده می­شود، چه چیزی شویده نمی­شود؟ رییس شورا که داشت تفش را قورت می­داد، گفت: بحث دعوای خصوصی بنده با عیالم است و به جنابعالی ربطی ندارد. سخنران بعدی (که او هم نوبتش نرسیده) گفت: پس چرا مسایل شخصی را در جلسه مربوط به چاله مطرح می­کنی؟ در ثانی حق نداری به مقام زن توهین کنی. رییس شورا در پاسخ گفت: اولاْ که بی ارتباط با چاله نیست، دیماْ به تو چه ربطی دارد مردکه قرمساق؟ زن خودم است، هر کاریش بخواهم می­کنم. آخر می­خواهم بدانم بده و بستان من با زنم به تو چه دخلی دارد مرتیکه­ی الدنگ چموش؟ آن مردکه قرمساق و غیره نیز افزود: بر شیطان حلال­زاده لعنت.

سایر اعضای شورا نیز در ادامه جلسه مسایل شب گذشته را برای همدیگر بازگو کردند. رییس شورا گفت: پس شکر خدا که به توافق رسیدیم... زن است دیگر، یک روز لنگ و لگد می­پراند یک روز هم (و بقیه حرفش را خورد.)  

وی افزود: حالا برویم سر اصل ماجرا و چالش پیش رو پیرامون چاله بزرگ چهار راه اصلی ولایت. ای آقایان و ای حضار محترم و ای استاندار محترم. همانطور که مستحضرید، در ورودی روستا یک چاله بزرگ هست که تا به حال چند نفر را به بیمارستان فرستاده، هفت هشت ده نفری را هم در معیت ملک­الموت به عالم برزخ اعزام نموده است. اکنون چه باید کرد با این چاله چالش­زا و خواهش دارم که آغایان به نوبت رهنمود بهینه بدهند تا از شر این چاله خلاص شویم.

نفر اول: بله درست است...

رییس شورا: چی­چی درست است؟

نفر دوم: منظور ایشان چاله است.

رییس شورا: کجای چاله درست است؟ اگر درست بود که این همه مصیبت به بار نمی­آورد؟

نفر سوم: حالا بگذریم...

رییس شورا: از چی بگذریم؟ از این چاله ملعون بگذریم که تا به حال آتش عزا را در خانه همه اهالی ولایت بر پا کرده است؟ شرم­آور است آقایان.

نفر چهارم: من یک پیشنهاد دارم. اگر اجازه بدهید تا بدهم؟

رییس شورا: بده جانم. این دست و آن دست هم نکن.

نفر چهارم: من معتقدم... (رییس شورا نگذاشت حرف نفر چهارم بماسد.)

رییس شورا: تو بی چی معتقدی؟ مگر تو اعتقاد هم داری؟ چه اعتقادی؟ چه کشکی؟ اگر پادرمیانی آغا حاجی ارباب پدر زنت نبود، عمراً نمی­گذاشتم با این افکار کمونیستی وارد شورا شوی.

نفر چهارم (که کاملاً سر نخ از دستش در رفته): من به چاله اعتقاد دارم...

رییس شورا: این که نشد اعتقاد. هر الاغی به چاله اعتقاد دارد و می­داند که چاله وجود دارد و تا به حال چندین نفر موتورسوار، پیاده­سوار، خرکچی و قاطرچی و سه چوپان را به دیار عدم واصل کرده است. (الفاتحه)

نفر چهارم: آغا بنده حرفی ندارم.

رییس شورا: همان اول می­گفتی و خیال همه را راحت می­کردی. برویم سر بحث چاله.

نفر پنجم: بیایید برای از بین بردن خسارات مضره ناشی از چاله، یک دستگاه آمبولانس از بهداری بگیریم و بگذاریم پای چاله تا اگر موتورسواری نعوذبا... در چاله افتاد، بلافاصله برای دوا و درمان به بهداری فرستاده شود.

رییس شورا: درست، اما ای آدم نادان! مگر حساب و کتاب بودجه دستت نیست؟ بودجه­اش را از کجا بیاوریم؟ حالا کمبود بودجه به درک. اگر آمبولانس از صبح تا شب پای چاله ایستاد و کسی هم در چاله نیفتاد چه کنیم؟ آمبولانس که نمی­شود بیکار باشد. می­شود؟

نفر ششم: خیش ببندیم دم آمبولانس تا زمینهای همولایتی­ها را شخم بزند.

رییس شورا: این شد حرف حساب. ولی ای آدم په­په، الان که فصل شخم نیست. هست؟

در این لحظه رییس شورا در حالیکه داشت آخرین موی دماغش را با دست بیرون می­آورد، ناگهان به خودش تکانی داد و گفت: خودم راهش را پیدا کردم.

نفر اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم و ششم با هم: خب، چی هست؟

رییس شورا: اولاً به آمبولانس احتیاجی نیست. هم خرج دارد، هم قیافه نعش کش توی ده شگون ندارد. وانگهی به خاطر بعد مسافت روستا تا بهداری، از کجا معلوم که آمبولانس بتواند سر وقت بیمار نگون بخت را به بهداری برساند؟ تضمین می­دهید؟        

نفر اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم و ششم با هم: نه، برای چه بدهیم؟

رییس شورا: حالا آمدید سر عقل. ببینید آغایان! بیایید چاله خودمان را پر کنیم و برویم دم در بهداری چاله­ی دیگری بکنیم. با این کار: اولاً بیمار سر وقت به بهداری می­رسد. ثانیاً برای اشتغالزایی، چند تا از همین علاف­های ولایت را هم می­گذاریم سر چاله از برای انتقال مجروحین به داخل بهداری. والسلام نامه تمام.

استاندار که تا این لحظه ساکت بود، گفت: آقایان محترم! اینجا پریز برق هم وجود دارد؟

رییس شورا: بله قربان، تا دلت بخواهد.

استاندار: آقایان! قلم و کاغذ هم اینجا وجود دارد؟

رییس شورا: بله قربان، تا دلت بخواهد.

استاندار: آقایان! اینجا سیم لخت هم وجود دارد؟

رییس شورا: بله قربان، تا دلت بخواهد.

در این لحظه استاندار مشغول نوشتن چیزی شد. نوشته­اش را کامل کرد و در حالیکه یک سر سیم لخت را در دست راستش گرفته بود، سر دیگر سیم را به پریز برق زد.

استاندار در وصیتنامه­اش نوشته بود:

با توجه به عدم نیاز به اینجانب و وجود مغز نادری همچون کل­گرگعلی رییس شورای روستای ما نحن فیه، (قتلگاه اینجانب) بنده از همه حلالیت می­طلبم. وصیت می­کنم که استاندار آینده به هر طریق ممکن، حضرت کل­گرگعلی را به سمت معاون عمرانی خودش منصوب فرماید. از نمایندگان استان می­خواهم مسئله انتصاب کل­گرگعلی را پیگیری فرمایند که مایه سعادت و خوشبختی همه خلایق را فراهم خواهد کرد.

والسلام. الاحقر مرحوم مغفور علی افراسته استاندار بوشهر

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 3:15  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

تنهایی ها...

چندی است که

چیزی روحم را می خراشد

و به حالی کشانده تم

که شاید

           ناز طنز بر سینه­ام نخرامد؛

اما اگر مجال دهید

و فصلی بگشایید برای سبک شدنم

تا  خنجری را

که دو کس

            دو کس

دو کس در پشتم فرو کرده­اند،

بیرون کشم؛

              ـ یا از زخم نامردی، التیام ـ

به باغ طنز خواهمتان برد؛

شاید که خنده­ای

                    از پس زهرخندی

فوران کند

            بر چهره مبارکتان

 

با این همه

           باز

به باغ طنز خواهمتان برد!

به باغ طنز؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 21:47  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

طنز اجتماعی (آیین تلیت کردن مخ و ایضاَ فعالیتهای مربوط به عاشقی)

آیین تلیت کردن مخ و ایضاَ فعالیتهای مربوط به عاشقی

با توجه به اینکه خیل عظیمی از جوانان این مرز و بوم در حال حاضر در برقراری ارتباط با دختران جهت ازدواج و سایر کارهای قانونی مربوطه، دچار مشکل هستند، رهنمودهای زیر (در 9 ماده قانونی همراه با دفترچه راهنما) به پیوست ارسال می­گردد. اعلام وصول موجب امتنان است.

۱ - از خواب غفلت برخیزید و دست از خر و پف بردارید. در غیر اینصورت بهتر است بتمرگید و قید عشق را بزنید. ماده واحده: جوان خواب آلود که تا صبح فیلم­های ناهنجار می­بیند و تا لنگ ظهر می­خوابد، محال است که بتواند مخ دختری را تلیت کند. توصیه بهداشتی: لطفا زبان صاحب مرده را هنگام خواب، همینطور به حال خود رها نکنید. مگس همه جا فراوان است. 

۲ - اگر همچنان در خواب ماندید، که به درک، اما اگر بر اثر ندای عشق از خواب برخاستید، در اولین فرصت مثل آدمهای درست و حسابی (عین بنده) روبروی آیینه بایستید و برای خودتان در باره عشق سخنرانی کنید.

۳ -  به یاد داشته باشید که ممکن است همزمان، یک دختر خانم ماه­پیشانی در منزل ابوی در هجران و فراق شما در حال سوختن باشد. لطفاً مسئله را جدی گرفته و (خودتان به درک) اما به خاطر رهایی آن ضعیفه از غم دوری و سایر غم­های قانونی، دست به کار شوید.

4 ـ لطفاً هیجان­زده نشوید. قبل از هر اقدام، با پدربزرگ عروس خیالی (یا هر نوع پدربزرگ غیرقانونی) که یک آدم با تجربه و محترم است، مشورت فرمایید. سپس (یا دوپس) به مدت 48 سال در کلاس غیرانتفاعی ـ مردمی مخ­زنی ایشان شرکت فرمایید. (شهریه با 25 درصد تخفیف و ۱۰۰ درصد قبولی تضمینی محاسبه خواهد شد.) گفتنی است که آن محترم بنا به تعهدات غیراخلاقی نسبت به قبولی شما، از طریق یاهو محمد حسین جر، عشق سوزان جنابعالی را به عروس محترمه انتقال خواهد داد. یادآوری جسمی جهت اینکه آدرس اشتباهی نروید: آن آدم با تجربه محترم، کله اش کوچکتر از کف پایش است. 

5 ـ پس از فراغت از کلاس آن با تجربه محترم و دریافت گواهی موقت، برای کسب اطلاعات بیشتر نزد پدربزرگ و مادربزرگ قانونی خود رفته و چگونگی شکار  مادر بزرگ را از پدربزرگ جویا شوید. تذکر جدی: از مطرح کردن هرگونه مسایل خنک و درآوردن هر گونه لوس­بازی یا خندیدن نزد آن دو جهاندیده محترم، خودداری فرمایید.

6 ـ اکنون وقت آن رسیده است تا در اسرع وقت، یک چوب دو شاخه را از یک درخت (ترجیحاً اکالیپتوس) ببرید و به نشانه پیروزی و درست مانند یک اسلحه (ترجیحاً غیر اتمی) دوش­فنگ نمایید. حال به سوی معشوقه مورد نظر بروید. تبصره: به یاد داشته باشید که قبلاً و همزمان یک بانوی ناکام (البته در منزل ابوی) در غم هجران شما در حال سوختن بوده است. پس ایشان در اولویت است. توجه جدی: پیروزی در راه است.

7 ـ ملاحظه فرمودید که عروس خانم با کلیه لوازم عیش و نوش به همراه یک دسته گل (یکی برای خودش و یکی هم برای شما و یک دسته گل بزرگ که کاربرد اخلاقی دارد) منتها در حالتی مغموم  و ناراضی و در حالی که از شما متنفر است، در منزل ابوی به آینده نامعلوم خیره شده است. لطفاً از زدن هرگونه بشکن نزد آن بانوی محترمه مغموم خودداری فرمایید. چون وضع مالی تان افتضاح است، ابتدا مخ­زنی کرده شاید تیر به هدف خورد. (اگر نخورد مشکل از خودتان است.) لطفاْ برای از بین بردن چین و چروکهای صورت عروس خانم، از داروهای دکتر مظاهری استفاده کنید که ثواب هم دارد.

8 ـ یک رقیب خشمگین و بی حیا (که از شدت غضب مشغول جویدن شاخه درخت است) در گوشه­ای از حیاط، شما و معشوقه آینده­تان را می­پاید. لطفاً اعتنا نکرده و از هرگونه حمله و خشونت فیزیکی خودداری فرمایید. زیرا کسی به این مرتیکه الدنگ، بی­ناموس و حیز زن نمی­دهد. لطفاً تحمل داشته باشید و کار را خراب نکنید.

۹ - و پایان: کار تمام است و ایضاً بادا بادا مبارک بادا. فقط کافی است اخمها را باز کرده و لبخند بزنید. لطفاْ اگر به زور هم شده، لبخند بزنید.

سلام عزیزم عزیزم عزیزم سلام (دو بار )

دوست دارم عاشقتم والسلام (یکبار کافی است)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 2:14  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

گفتنی ها...

برای کسی که نخواهمش دیدن...

... و خداوند قطرات باران را بر پهنه زمین فرو فرستاد تا در صدفی درآیند و مرواریدی شوند درخشان. آنکه شایسته بود، گوهر شد و آن که شایسته­تر، در هیئت خسی یا خاری شکوفا شد بر پای بندگان خدا! و دیگری در باغ رویید و گل داد. خار نتیجه باران است، گوهر هم، گل نیز ایدون.

 

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره­زار خس

وه! چه شگفت است کار این چرخ بلاگردان و گردونه­ی آسیمه­سر؛ و شگفت­تر آنکه سرچشمه یکی است اما اولی در شوره­زار به هیئت خس و خار! آن دیگر صدفی، چندان که برق از چشمان بر­گیرد و رقص شبانه سومی در باغ؟ بوی یاس ­پراکند و شقایق بیافریند!

چه باکم از خس و خار، تا آن زمان که «یاس بوی مهربانی می­دهد» و پژواک برق گوهری، چشمانم را به سوی ابدیت و لایتناهی برمی­آشوبد. سپاس آن لایتناهی را که این­سانم آفرید تا با امید به مهربانی یاس، بر شاخسار ابدیت به پرواز درآیم. 

می­پرسم: چه فرق است میان صدف، شوره­زار و باغ؟ بی­درنگ خواهی گفت: شوره­زار و گل هرگز جمع نشوند. باغ و خشکی و خار به هم نخواهند ساخت. صدف؟ آشکار است عزیز برادر... هرگاه دهان باز کرد و قطره­ای مکید، چه می­تواند پس دهد جز گوهری تابناک؟

اینک چه بنویسم بهتر است؟ بگذار بپرسمت: تو از کدام قطره­ای؟ دست نگهدار! خود بی­درنگ پاسخ خواهم داد: آیا تو همان قطره­ای که در لباسی از جنس شبنم، رقص شبانه­ای آغازیدن کرد تا بوی یاس بر بام فلک بیفکند، پشت­بام­ها را درنوردد و آسمان را فرا گیرد؟! شگفتا؟! یا...

و البته بی آنکه تو بخواهی، قطره­ی باغ، یاس را بر شاخسار درختی آفرید...  و در زایشی دیگر، قطره­ای در باغ تراویدن گرفت/ لاله­ای شد به طراوت ابر/ بر نوک قله­های باران... 

شاید که یاس چه کسی باشد؟! تو یا آن دیگری یا...؟ 

پس سهم تو یا آن دیگری چه شد؟ هیچ! شاید که خارزاده­ی خس­تباری با رستنگاهی از جنس شوره­زار. و برآمدن­گاهش، شایسته آن قطره نبود...

سرانجام نیز به هیئت خاری درآمد در پای بندگان خدا. نفرین ابدی تمام یاس­ها و همه زلال­پرستان نثار او  باد که سهمشان را از قطره زلال گرفت و خار پس داد.

 

شاید که در نبود کویر

قطره سر از باغ در می­آورد

و...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 20:52  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

نقد رفتارهای ایرانیان (1) مردمان شاکی، مردمان مأمور، مردمان قاضی، مردمان محکوم!

مردمان شاکی، مردمان مأمور،

مردمان قاضی، مردمان محکوم!

برخی از هم­وطنان هرگاه فرصت می­یابند، در موقعیتهای گوناگون (معمولاً مراسم و شب­­نشینی­ها) از حکوت گلایه می­کنند و از اینکه «حکومت در زندگی خصوصی آنها دخالت می­نماید»، درد دل می­گشایند. در این میان، فرقی هم بین عامی و تحصیلکرده وجود ندارد و هر دو گروه هرگاه ایجاب کند، فغان و فریادشان از این «دخالت نابجا» به فلک می­رسد. حتا برخی با شبکه­های تلویزیونی خارج از کشور تماس می­گیرند و می­گویند از ترس مأمورین نمی­توانند با همسر خود نیز به پارک بروند.

اکنون به نمونه­های زیر توجه کنید تا بعد پیرامون این مدعا داوری نماییم:

1 ـ بسیاری از مردم ایران، در خانه­هایشان گیرنده­های ماهواره­ای دارند. همین مردم، در مراسم عروسی، ختنه­سوران و... چه بشکن­ها که نمی­زنند. اگر مراسم در منازل شخصی باشد، هیچ مانعی برای شادی آنها وجود ندارد. اگر هم در تالار باشد، می­توانند با گرفتن یک مجوز از اداره اماکن، گروه موسیقی دعوت نمایند. گروه موسیقی نیز سنگ تمام می­گذارد و آهنگهای خوانندگان خارج از کشور را بازتولید می­نماید. هرکسی نیز پیچی در کمر داشته باشد، بدون هیچ مزاحمتی آن را در می­کند؛ این در حالی است که نیروی انتظامی به عنوان بخشی از دولت، این را می­داند و نه تنها مانعی ایجاد نمی­کند، بلکه با آنها همکاری نیز می­نماید.

2 ـ برخی از دختران و پسران ـ ترجیحاً دانشجو و همکلاسی ـ (به عنوان دوست) براحتی با یکدیگر در پارکها و کنار دریا تفریح می­کنند، با هم قرار می­گذارند، به اردو می­روند و... حتا برخی از آنها در جلو چشم دیگران دست همدیگر را گرفته و عاشقانه لبخند می­زنند. (نگارنده بارها افرادی را که می­شناسد، در چنین وضعی دیده و خوشحال شده است که کسی در کار آنها دخالت نمی­کند.) گشت نیروی انتظامی نیز دایم در حال تردد است و بسیار کم اتفاق می­افتد جلو دو نفر (جنس مخالف) را بگیرد و نسبت آنان را از همدیگر بپرسد.

3 ـ امروزه همه در زندگی خصوصی خود آزادند و دست به انتخاب می­زنند. هیچگاه مأموری (سر خود و برای تجسس) از دیوار کسی بالا نرفته تا بداند آن سوی دیوار چه خبر است. منظورم این نیست که فرد می­تواند در جلو دیگران نیز بنا به میل خود رفتار کند؛ آنچه مورد نظر نگارنده است، رفتار آزادانه افراد در حریم خصوصی آنهاست که هیچ مانعی برایش وجود ندارد. اگر هم مانعی وجود داشته باشد، ناخرسندی یک یا چند تن از اطرافیان است که از برخی رفتارها دلخوش نیستند.

برگردیم به اصل ماجرا:

گرچه تا یک دهه پیش، ناامنی فراوانی در این زمینه وجود داشت و حتا دو زوج نیز گاه در معرض شک قرار می­گرفتند؛ اما امروزه نظیر این رفتار دیده نمی­شود و دولت فهمیده است که باید حریم خصوصی افراد را پاس بدارد. هرچند وضعیت امروز ایده­آل نیست اما متناسب با وضع ما، کاری است در خور تحسین.

به رفتار حکومت و دولت که می­نگریم، متوجه می­شویم تا حدود بسیار زیادی کلاسمند شده و قانون رفته­رفته در حال سیادت است؛ اما آنچه کمرشکن و مردافکن به نظر می­آید، ستمی است که «ما شهروندان» (ما مردم) در زمینه حریم خصوصی نسبت به همدیگر روا می­داریم.

برخی مردم زاییده شک و تردید و بدگمانی، مردمی با افکار بیمار و ناخالص، مردمی که تمام روابط دیگران را از جنس «مشکوک» تفسیر می­کنند، مردمی که غیرمسئولانه در احوال همسایه تجسس می­کنند، مردمی با خرده­فرهنگ رسوب شده­ی عهد پارینه­سنگی، مردمی خدانترس و بی­تقوا، مردمی که بدون هیچ مسئولیتی و بدون داشتن دانش قضاوت، دیگران را به محکمه­های خیالی می­کشانند و... اولین عامل بسیاری از ناامنی­های اجتماعی پیرامون زندگی خصوصی دیگران به شمار می­آیند. آنچه که امروز جامعه را با این وضع اسفبار روبرو ساخته، نه رفتار حکومت و مأموران آن، بلکه رفتار بیمارگونه همین مردم است که نسبت به همنوعان خود اعمال می­کنند. به دو نمونه عینی توجه کنید. (ماجرا کامل واقعیت دارد و به دور از هرگونه عنصر ساختگی است.):

1 ـ فردی جاافتاده، بافرهنگ، زلال­پرست و بسیار مورد اعتماد می­گوید: در محل کارم با دختری که همکارم بود، آشنا شدم. اخلاقش که دستم آمد و دانستم انسان شایسته­ای است، قصد کردم او را برای برادرم زیر سر بگذارم. برای این منظور، مرتب پیگیرش بودم و چندین بار او را با ماشین شخصی تا خانه­شان رساندم. حتا شبی بی آنکه کسی بداند کیستم و چه می­خواهم، وارد حریم خانه­شان شده و با خانواده وی نیز (به صفت اینکه همکار دختر هستم) آشنا شدم. تا اینکه روزی ناگهان متوجه شدم اطرافیان (همکاران) با کمال نامردی و بی­تقوایی در ذهن بیمارشان برای ما صفحه­ای گشوده­اند و هر روز نیز که در کنار هم می­نشینند، با کمال وقاحت و بیشرمی، خیالات مریض و افکار زشت خود را روی هم جمع کرده و هر روز شاخ و برگ بیشتری به این رابطه سالم و پاک می­دهند. جالب ابنجاست: در مقابل ما چنان عادی رفتار می­کردند که تو گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.

در این جمع بیمار، شخصی که چهار عنوان فرهنگی یدک می­کشد (فوق لیسانس ـ مدرس دانشگاه. دو تای دیگرش را نمی­گویم.) بدون اینکه بداند فلسفه این رابطه چیست، گوشی تلفن را برداشته و همسر این مرد محترم را در جریان قرار می­دهد! خدا را سپاس که همسر این مرد در جریان بوده است، و گرنه چه اتفاقی می­افتاد؟! او می­گوید: به خاطر افکار بیمار همکاران و اطرافیان، چنان بحرانی برای من ایجاد شد که بهتر است ناگفته بگذارم و بگذرم. همین شخص تحصیکرده و تربیت شده شک و تردید، (که او را می­شناسم) تا کنون صدها برگ مکتوب در زمینه دموکراسی، آزادی و حقوق شهروندی دارد! شکایت به کجا ببریم؟

2 ـ شخص دیگری که از دوستان دیرین و مورد اعتماد نگارنده است، می­گوید: یکی از دوستانم مرتب با من در ارتباط  بود و گاه و بیگاه به خانه­مان می­آمد. روزی یکی از همسایگان پرسید: فلانی مجرد است یا متأهل؟ چه نسبتی با شما دارد که به خانه­تان می­آید، زیرا برخی اوقات هرگاه هم که تو نباشی، او به خانه­تان می­آید. گفتم: اولاً هیچ نسبتی ندارد. ثانیاً هیچ ربطی به تو ندارد که مجرد است یا متأهل. ثالثاً: اگر بار دیگر از این جور دری­وری­ها سر هم ببافی، در وسط کوچه گردنت را خرد خواهم کرد!

هرگاه یک مدرس دانشگاه و فوق لیسانس این مرز و بوم آنقدر نادان است که با افکار بیمارش برای شخصی شریف بحران می­سازد، برای عوام کالانعام چه پاسخی داریم؟ فردی که چندین سال نیمکت­های دانشگاه را اشغال کرده تا در آینده، آیین فرهیختگی و جوانمردی بیاموزد، شبیه به بیماران روان ـ جنسی از آب در می­آید.

و صدها نمونه از این دست حوادث را شما بیشتر سراغ دارید...

هرگاه دارای مردمی زاییده شک هستیم؛ مردمی دورو، متظاهر که روابط دیگران را در قالب «انحرافات جنسی» تفسیر می­کنند، چرا گناه را به گردن حکومت و دولت می­اندازیم؟ هرگاه مردم بیماری که تمام توجه­شان به اسافل اعضای دیگران است و در مغز کوچک و بیمارشان فقط «جنس» دور می­زند، چرا باید نبود آزادی و دخالت در امور شخصی دیگران را به گردن دولت بیاندازیم و در جلسات شبانه­مان کرکری بخوانیم؟ فروید معتقد است: هیچ کسی هیچگاه از دریچه­ای سخن به میان نمی­آورد؛ مگر آنکه از همان زاویه عقده­های سرکوب شده­ای داشته باشد. آیا کسانی که چنین می­کنند، نباید مشکل را در آنان جستجو کرد؟ آیا درون این افراد، مملو از عقده «رابطه ناسالم» با جنس مخالف نیست؟

اگر مأموران به خانه کسی می­روند تا دستگاه گیرنده ماهواره­ای او را جمع کنند، حتماً گزارش یکی از همسایه­ها (به عنوان شاکی خصوی و البته مخفی) پشت ماجرا خوابیده است. اگر دختر و پسری را (که نمی­خواهند مثل دیگران باشند) در جایی دستگیر می­کنند، حتما باید در جستجوی ردپایی از همین مردم در ماجرا بود؛ همان مردمی که گاه و بیگاه از دخالت حکومت در زندگی خصوصی دیگران می­نالند. اگر گاهی می­بینیم که یک عروسی با دخالت غیرمسئولانه عده­ای بیمار روحی و روانی ـ که از آزادی و شادی دیگران ناخرسندند ـ به دعوا و مرافعه کشیده شد، مهاجمین از همان خانواده عروس یا داماد یا همسایگان هستند و ربطی نیز به حکومت و دولت ندارد.

فسادی که امروزه در زمینه دخالت بیجای مردم در زندگی همنوعانشان دیده می­شود، آنقدر وحشت­آور است که باید برای ایمن ماندن از دست برخی مردم فاسد (تحصیلکرده یا عامی) به خدا پناه برد.

باید بیشتر از خودمان بترسیم تا حکومت و دولت. آنچه که جامعه ما را دچار بحرانهای روحی کرده، رفتار اطرافیان و همسایگان­مان است که دست به این جنایتها می­زنند و بدون توجه به آبروی دیگران، کاری می­کنند که هیچ مأموری قادر به انجام آن نیست.

فرزندان شک و تردید، و کسانی که در دامان نامهربان فرهنگ شکاک­پرور تربیت یافته­اند، ارمغانی بهتر از این برای جامعه نخواهند داشت. شگفتا که همین مردم، از صبح تا شام از منابر و تریبونهای گوناگون از تجسس در زندگی دیگران منع می­شوند و  سخنهای فراوان از زشتی شک و تجسس در احوال دیگران به گوش آنها می­خورد؛ اما باز هم دست­بردار نیستند.

اینک محاسبه کنیم: حکومت در این میان چه تقصیری دارد؟ قصدم طرفداری یا حمایت از کسی نیست اما نمی­توانم بی­انصافی کرده و گناه گل­خوردنهای پیاپی را به گردن مهاجم رقیب بیاندازم. آنچه که دروازه ما را پرگل کرده است، نابخردی هافبک خودمان است! برای لحظه­ای هم که شده، مهاجم رقیب را رها کنیم و به هافبک خودمان بچسبیم. ما از خودمان گل می­خوریم، از خودمان.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 16:21  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

مقاله سیاسی (رویکرد خاتمی، استراتژی احمدی نژاد)

 

رویکرد خاتمی، استراتژی احمدی نژاد

چندی پیش محمود احمدی­نژاد رییس جمهوری ایران در سفر به بوشهر با لحنی مردم­پسند به بوشهری­ها  قول داد که اگر مدیری کم­کاری نماید یا در راه خدمات­رسانی به آنها تعلل کند، او را گوشپیچک خواهد داد و بر این مسئله تأکید هم کرد. هر چند ممکن است برخی از این سخن، برداشتی غیرجدی نمایند؛ اما آنچه هویداست، رویکرد رییس جمهور در برخورد با مردم است. اینکه بارها نوشته­اند «رییس جمهوری از جنس مردم» احتمالاً درست بوده و بیراه نیست.

احمدی­نژاد برخلاف سلف خود (خاتمی) دریافته است که باید با زبان مردم با آنان سخن گفت. کلمات قلنبه سلمبه هر چند ممکن است عده­ای نخبه و تحصیلکرده را جذب نماید، اما نباید فراموش کرد که تعداد نخبگان به نسبت مردم عادی آنقدر ناچیز و اندک است که قابل بازگو نیست. احمدی­نژاد مردم را شناخته و می­داند که باید چگونه و از چه با آنان سخن گوید.

بر این اساس، کدام یک از دو جمله­ای که در پی می­آید، خوشتر، آهنگین­تر و دلرباتر است؟ 1 ـ ما به مسئولان توصیه می­کنیم که حقوق مردم را محترم شمرده و ضمن پاسداشت آزادی­های فردی، خود را برای خدمات­رسانی به آنان مهیا نمایند. 2 ـ در همین جا اعلام می­کنم که اگر مسئولی در خدمت به مردم تعلل ورزد، چنان گوشش را خواهم پیچاند که همه مردم صدایش را بشنوند.

دو جمله بالا، از هیچ احدی نیست اما برداشتی آزاد از ادبیات دولت خاتمی و احمدی­نژاد است. اولی هرچند مردی فرهیخته است اما جغرافیای فرهنگی­اش را شوربختانه نشناخت. او هرچند مخاطبان اندکی داشت اما آنها همه ملت ایران نبودند. دومی اما با استراتژی مردم­پسندی که دارد، دست بر روی کورک آنان گذاشته و جای خوبی را فشار داده است. ادبیات احمدی­نژاد ساده و دقیقاً در حد فهم ملت ایران تنظیم شده است. آرپژهایی که احمدی­نژاد در میانه سخنرانی­هایش دارد، مردم را به سوی خود جذب کرده و به آنان مسکن تزریق می­کند. حتا اگر هیچکدام از وعده­هایش را هم عملی نکند، باز هم مردم او را تا زمانی که بر مصدر امور است، خواهند پذیرفت. برخی سخنان حکیمانه خاتمی نیز مخاطبان خاص خود را داشت و مرحمی بود بر زخمهای بیشمار نخبگان فرهنگی. اینک سخنان احمدی­نژاد هم که متوجه فقر و فلاکت مردم این دیار است، باز مرحمی است بر کورک چرکین فقر و دریوزگی ملتی که بر دنیایی از سرمایه لنگر انداخته است. با این تفاوت که مخاطبان احمدی­نژاد در اکثریت و مخاطبان فکر خاتمی در اقلیت محض­اند.

آنچه که خاتمی را با مشکل روبرو کرد، شرایط نامناسب داخلی برای ایجاد اصلاح ـ به تعبیری تغییر رفتار حکومتیان ـ بود. عدم آمادگی ملت ایران برای پذیرفتن فکر خاتمی نیز، آنقدر عریان و روباز بود که با این وضع تا یک قرن دیگر نیز حل نخواهد شد. ولی دولت جدید دریافته است که باید عکس خاتمی حرکت کند و مدعی است که قصد دارد سفره­های مردم را رنگین کند و به زندگی آنان سامان دهد. بر این اساس، سخنانی تولید می­کند که به گفته شماری، «درد واقعی» مردم این دیار است.

آنچه که آشکار است و نیاز به هیچ تفسیری ندارد، فقر و فلاکتی است که ملت ایران به آن دچار است. مفهوم فقر آن نیست که بپنداریم مردم بر سفره­های خالی می­نشینند. سخن آن دسته از سیاستمدارانی که معتقدند باید سفره­های مردم رنگین شود، احتمالاً یک غلط­انداز بیش نیست. این افراد که عموماً از طیف معروف به «اصول­گرایان» هستند، آنقدر بر مسئله تأکید می­کنند که اگر غریبه­ای بی­خبر از همه جا آن را بشنود، می­پندارد درد مردم ایران، مشکل سفره خالی و متعلقات آن است! واژه فقر با این مفهوم سازگاری ندارد؛ آنچه که فقر (نیازمندی) را در این سرزمین معنا می­کند، رفتاری است که کل سیستم در برخورد با مردم پیش گرفته است.

به باور نگارنده، فقر و فلاکت، فقط سفره­های خالی نیست؛ بلکه ایجاد شرایطی است که مردم را اولاً: تا خرخره نیازمند ساخته و ثانیاً: همین نیازمندی و چنگ زدن (به همه چیز) آنان را به فلاکتی نامیمون مبتلا کرده است. مثالی بزنم: 1 ـ بازار پر است از کالای لوکس خارجی و داخلی. 2 ـ تحولات مردم را به سویی برده که باید همه اینها را داشته باشند؛ حتا اگر «اصولاً» بدان نیاز نباشد. 3 ـ مردم توان خرید خواسته­های خود را ندارند. 4 ـ بانکهای رنگارنگ (دولتی و خصوی) وارد میدان شده و به عناوین گوناگون به آنان نیکی می­کنند! 5 ـ مردم هزار تومان از بانک می­گیرند ولی باید سه هزار تومان پس بدهند. 6 ـ سیستم بانکداری نیز بدون ربا و کاملاً «اسلامی» است.

کدام فقر از این بالاتر که تمام غیرت و جرأت یک شهروند در اختیار بانک باشد؟! آیا فلاکتی بالاتر از این سراغ دارید که 100 درصد شهروندان ایرانی تمام هم و غمشان حقوق ماه آینده باشد تا آن را دو دستی تقدیم بانک نمایند؟ کدام دریوزگی از این بالاتر که ملتی تمام توان خود را صرف آشفتگی­های آخر ماه کند و  تمام 12 ماه را در سردرگمی و ویلانی روحی و روانی سپری نماید؟

همین ملت چون به بی­عدالتی گرفتار است، به همنوعان خود ظلم روا می دارد. نتیجه آن نیز جامعه­ای است سرگردان با مردمی آشفته که کابوس پرداخت اقساط یا دیرکردهای گردن­شکن بانکها، خواب آرام را از آنان ربوده است. همین مردم، در تمام شبانه­روز از منابر و تریبونهای مختلف، حرفهای شیرین و دهان­پرکن می شنوند.

اکنون بیاییم ادبیات خاتمی را به این ملت بچسبانیم؛ ملتی که در برزخ «شعار» و «واقعیت» گرفتار آمده و هیچ روزنه­ای برای رهایی نمی­بیند. چه نتیجه می­گیریم؟

کودکی را تصور کنید که با چشمانی گریان از کوچه به حیاط خانه می­آید. پدر سبب گریه را از او می­پرسد. کودک می­گوید: بچه­ها کتکم زدند! پدری که روانشناسی کودک را می­داند و از حال و روز بچه­اش نیز آگاه است، می­گوید: «گور پدر همه­شان! فردا می­روم گوش همه­شان را می­پیچانم. اصلاً می­روم گوش همه­شان را می­برم و می­گذارم کف دست مادرشان! خوبه؟» و اندک اندک چهره کودک باز می­شود و گریه را رها کرده و بار دیگر برای بازی با همانهایی که کتکش زده­اند، روانه کوچه می­شود.

اما اگر پدر از وضع کودک آگاهی نداشته باشد، در جواب بچه گریان خواهد گفت: «عجب کار اشتباهی! تو فلاً آرام باش... من فردا می­روم و با پدرانشان گفتگو می­کنم و به آنها خواهم گفت تا با تو مهربان باشند.» آیا کودک آرام خواهد شد؟!

درد مردم ایران از یک سو همان چیزی است که خاتمی می­گفت و از سوی دیگر، همان چیزی است که احمدی­نژاد می­گوید! جالب اینجاست که نه پدر گوشپیچکی تهدیدش را عملی خواهد کرد، و نه پدر آرام، با کسی به گفت و گو خواهد نشست!

هرچند استراتژی گوشپیچکی احمدی­نژاد متعلق به قبل از دوره قاجار است و امروزه سخت بی­خاصیت به نظر می­رسد، اما توان آرام کردن ملت را دارد. همگان نیز می­دانند که برای سامانبخشی امور در دنیای جدید، نیازمند مدیریتی مدرن هستیم و استراتژی گوشپیچک و تهدید مدیران پاسخ نخواهد داد. با همه اینها، آیا احمدی­نژاد خواهد توانست مردم را از این فقر و اسارت واقعی نجات دهد؟ آیا دولت او خواهد توانست زنجیر بردگی انواع بدهی­ها را از گردن باریک این مردم بیرون آورد؟ البته که انتظار چیز خوبی است و باید منتظر بود و نتیجه را دید.

نگارنده معتقد است: درد بسیار ریشه­ای­تر از آن است که خاتمی می­پنداشت یا احمدی­نژاد می­پندارد. اینکه مردم زبان خاتمی را نمی­دانستند، ریشه در جای دیگری دارد که به مرور به آن اشاره خواهم کرد. اگر می­بینیم که مردم به راحتی با احمدی­نژاد دمخور می­شوند، همان است که در بالا به آن اشاره شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 0:20  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

طنز اجتماعی (افاضات یک دیوانه و مزایای «یاهو مَحسین جر»)

افاضات یک دیوانه و مزایای «یاهو مَحسین جر»

اگر یک دیوانه (شبیه اینجانب) وارد بندر شود، خیال می کند نعوذ با... به دارالایتام یا نوانخانه وارد شده است. در حالیکه اگر به دیده بصیرت و دقت در احوال این خلق پرشکایت و گریان بنگرد، در خواهد یافت که دشمنان این مرز و بوم و عوامل همان امپریالیسم مشهور به خاطر رسیدن به نیات پلید خود «چو» محرومیت در این بندر به راه انداخته اند.

حال اگر دست همین دیوانه محترم را بگیرید و در کافی نت­های بیشمار این سرزمین زرخیز بگردانید، عقل ایشان 360 درجه چرخیده و خواهد گفت:

سِبُک سه بُریک سه بُک بُریک بُک سه بُریکن

همین دیوانه مشار الیه پس از سرودن این بیت، کاملاً در افکار پلید خویش تجدید نظر نمود و از بندر بیرون رفت. اینجانب به نمایندگی از آن دیوانه مذکور و برای اثبات اینکه بندر هیچ محرومیتی ندارد، شبی از شبها با شیطنت مجبور شدم چند نفری را در یاهو مسنجر (یاهو محسین جر سابق) هک کرده و چنین مکشوف گردید:

Gholmali_1310 _dat _nakam: عزیزم مصو؟

Maso_1310_dat _nakam: بله، چطوری غُلملی جون؟

Gholmali: خوبم... میای چت بزنیم؟

Maso: چی بزنیم؟

Gholmali: چت... چت...

Maso: آره بیا بزنیم. حالا ای که گفتی یعنی چه؟

Gholmali: همون دیگه.

Maso: آخ روم سفید!

Gholmali: خنگ خدا! منظورم چته، چت!

Maso: ای خاک تو سرت!

Gholmali: چی چی تو سرم؟

Maso: هیچی... همینجوری گفتم.

Gholmali: مصوووووووو!

Maso: اوهوی ی ی ی ی ی ی ی ی یی!

Gholmali: حالا چی بگیم؟

Maso: گفتی چه؟

Gholmali: چکمه. گفتم چی بگیم؟

Maso: آها... خیالم میگی چی بگیم.

Gholmali: اشکال نداره...

Maso: چی اشکال نداره؟

Gholmali: هیچی. هیچی. میای چت کنیم.

Maso: خب همون اول می گفتی. حالا چی بگیم؟

Gholmali: من شروع بکنم؟

Maso: بکن.

Gholmali: دو سه شبه که چیشام به دره

Maso: خدا کنه که خوابم نبره.

Gholmali: غف قث کمنت تاغلب بیسشض کنـ

Maso: چی؟! اینا دیگه چیه که می نویسی؟

Gholmali: هیچی. هیچی... دستم خورد رو کیبورد

Maso: ادامه بده...

Gholmali: تو خیلی باحالیا...

Maso: آره. تو هم خیلی باحالی.

Gholmali: میگم مصو!

Maso: جون مصو.

Gholmali: میگم حالت چطوره؟

Maso: هی. به مرحمت عالی. قص ضگکم. دذرزط چخه فص

Gholmali: چی شد؟!

Maso: هیچی.... دستم خورد رو کیبورد...

Gholmali: ای شیطون بلا. موش بخورتت.

Maso: چی؟

Gholmali: هیچی!

Maso: دیگه خسته ام شد.

Gholmali: چی شد؟ به همین زودی؟

Maso: آره. امشب خیلی کار کردیم.

Gholmali: چی کردیم؟

Maso: همون دیگه...

Gholmali: خاک تو سرت.

Maso: برو گم شو نکبت.

Gholmali: نکبت جد و آبادته.

Maso: برو بیشعور.

Gholmali: چی گفتی؟

Maso_1310_dat _nakam: میگم بای بای.

Gholmali_1310 _dat _nakam: بای تا فردا شب.

شما خودتان پایان ماجرا را کامل کنید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 22:6  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

حتماَ باید خودم را معرفی کنم؟

به نام هستی بخش توانا

من اسماعیل منصورنژاد، مال استان بوشهر و ساکن شهر بوشهر و همین!

اگر روزی روزگاری ـ بر اثر غفلت یا هر مرض دیگری ـ خواسته باشید از اهرم به سمت برازجان بروید، در کنار سلسله جبال زاگرس، دهستانی را  می بینید که عین ورزای ناخوش احوالی در آن حوالی لم داده است... شاید مرگی مفاجات سر رسد و او را از این بیچارگی وارهاند. نام این ورزای بیمار، «محموداحمدی» است!

ورزای ناخوش احوال ما از چند دهات بیمارتر از خودش تشکیل شده که یکی از این کوره دهاتها، از قضای روزگار، بخشی از نام خانوادگی مرا (با یک ی نسبت) یدک می کشد! اسم این کوره ده نیز «منصوری جنوبی» است. یعنی ما کدخدا هستیم  که نام نحس خودمان را به آنجا بخشیده ایم؟! یا وزنه ای هستیم که آن مفلوک بی در و پیکر برای رهایی از حقارت، خودش را به ما چسبانده است؟! شاید هم روزگاری غفلت اجدادی، ما را به آن دیار کشانده باشد؟! کسی چه می داند؟ هر چه هست، زادگاه من است... و تمام کودکی و نو جوانی ام را همان جا دفن کرده ام...    

۲۰ سالم بود که دانستم باید دررفت. و بی درنگ از آنجا بیرون آمدم... چرایش بماند.

۱۶ سال است ساکن شهر بوشهر هستم. دبیر آموزش و پرورش و غیره! هنرستان حاج جاسم بوشهری و دیگر هیج جا! سه روز در هفته برای دولت هفتاد میلیونی کار می کنم: آن هم به عنوان «وزیر» تعلیم و تربیت، در مدرسه ای که خیل عظیمی از سردرگمان امروز و بی آیندگان فردا را به امید نجات از بیسوادی (و این جور حرفهای دهن پرکن) به من سپرده اند. و خداوند به بچه های مردم رحم کند...

یک سال سردبیر پیغام با ستون طنز «نیشستون» معنایش مثلاْ: «نیش استون» یا «نیش ستون» یا ... هر چیز دیگر. (عنوانش را رضا معتمد مدیر مسئول پیغام تراشید.) بعد از اینکه مرحوم مغفور جنت مکان و خلد آشیان و غیره... محمد دادفر مدیر مسئول و صاحب امتیاز روزنامه آیینه جنوب به دیار باقی (عالم سیاست) شتافت تا شاید دموکراسی و این جور بیماریها را به بوشهر بیاورد و بعد هم به «کازرون« و «ننیزک» صادر کند، دو سالی رسماْ همه کاره آنجا بودم. در آیینه جنوب هم مدتی ستون مشهور «پیرزن منگ منگو» را که بی صاحب مانده بود، من خط خطی می کردم. (و نه به توانایی نویسنده اصلی اش.) بعد هم چند مدتی در یک هفته نامه دیگر (آوای بهارستان) به عنوان آچار فرانسه و سردبیر. آنجا هم ستون طنزی بود  به نام «هفته شنبه» که نویسنده اش من بودم، البته با نام «اسراعیل منصورنژاد» که نزدیک بود گزک دست عده ای بدهد تا به جرم جاسوسی برای «اسرائیل» گوشم را بپیچانند! (که کسی معترض را راضی کرده بود و فهمانده بود اسرائیل را با «عین» نمی نویسند!)

اینها را که نوشتم، سابقه روزنامه نگاری من بوده است. حدود هشت سال عمرم را به پای روزنامه نگاری هدر دادم! برایم هیچ خیری نداشت. البته که شر هم نداشت! نه دستگیر شدم، نه بازجویی پس دادم و خوشحالم که اهل مبارزه و این جور مزخرفات نبوده و نخواهم بود. برای چه کسی؟ یکبار خریتم گل کرد و آردی را که در هاون می کوبیدند و به خورد مردم بوشهر می دادند، افشا کردم. تا یکسال هم تاوانش را پس دادم. ماتحتم را به شاخ یک مافیا زده بودم که به خیر گذشت! همین که دیدم دارد آنجایم می سوزد، بلافاصله خودم را انداختم در آب و آب هم معجزه کرد و خنک شدم...!

حالا چه؟! مثلاْ قرار است در این وبلاگ طنز بنویسم؟ سیاسی بنویسم؟ اجتماعی بنویسم؟ یادداشت روزانه بنویسم؟ خدا به خیر کند. فعلاْ هر چند روزی یکبار چیزهایی خواهم نوشت که اگر خوشتان آمد، ادامه می دهم. و گرنه، جایی را که اشغال کرده ام، به کسی دیگر واگذار خواهم کرد تا شاید باد بیاید!

و ممکن است که نام وبلاگ من (اندر بندر Andar-bandar) به عنوان یک ستون، سر از یکی از نشریات بوشهر هم دربیاورد. باید مذاکره کنم ببینم چه کار می شود کرد. اگر تصویب شد، نام نشریه محلی را هم اعلام می کنم که دیگر آن را نخوانید.

اندر بندر هم معلوم است:  آنچه که در بندر می گذرد؟! به بهانه «کوش» می رویم توی «حوش» و گاهی ملی هم می نویسیم.

بی انصافی نکرده باشم: اولین و تنها کسی که ۱۰ سال پیش به من گفت بنویس! دوست گرانمایه ام رضا معتمد مدیر مسئول و صاحب امتیاز روزنامه پیغام بود. و از او بسیار چیزها آموختم. و مدیونم. شاید هم رضا معتمد در من چیزی دیده که دیگران ندیده باشند. بعید هم نیست که معتمد هم مانند خودم حالش سر جا نباشد! و اضافه کنم: از همان روزهای اولی که قلم را به دست خودم دادم، از ابراهیم نبوی بسیار چیزها آموخته ام. البته همین جا اعتراف کنم: نه وی را دیده ام و نه می شناسم! (از ایشان هم اعلام برائت می کنم. در هیچ یک از جنایتها و جاسوسی هایش هم من دست نداشته ام. همین حالا گفته باشم.)

دیگر تمام شد! حرفی ندارم به جز سوای دوری شما که آن هم امیدوارم به خیر و خوشی میسر گردد. آمین یا رب العالمین!

تا بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 2:15  توسط اسماعیل منصورنژاد  |