تبليغاتX
اندربندر

اندربندر

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر...

آیا همه چیز تمام شده است؟

اول: طنزنویسها همانطور که قدرت خندان دارند، از روحی حساس و آسیب پذیر هم برخوردارند. حوادثی که از روز بعد از اعلام نتیجه انتخابات رخ داد، چنان مرا کلافه کرده که تا مدتها نمی توانم از آن بیرون بیایم. به همین دلیل حال و حوصله هیچ کاری حتی نوشتن را هم ندارم.

دوم: طنز نوشتن بیانگر نشاط، پویایی و سرزندگی جامعه ـ بویژه نویسنده ـ است. رواج طنز به نفع حکومت است؛ زیرا طنز قدرت آن را دارد که عقده های سرکوب شده و در حال انفجار را تعدیل کند و معترضان را به نرمی و آرامش فرا بخواند. طنز در این زمینه آنقدر قدرتمند است که شبیه ریختن آب بر آتش عمل می کند. من هرگاه دست به قلم می بردم، به همین نیت می نوشتم. زیرا معتقدم خشونت و تندی بنیان جامعه را بر باد خواهد داد و طنز سوپاپ اطمینانی است برای جلوگیری از انفجار اجتماعی. ضمن اینگه آگاهی بخشی آن قابل انکار نیست.

سوم: کسانی که باد کاشتند و در آینده نیز طوفان سهمگینی را درو خواهند کرد، این نشاط را از جامعه گرفتند و گمان نکنم تا مدتها طنزنویسی بتواند با خنده بنویسد و دیگران را نیز به لبخند دعوت کند. این کار حداقل از من یکی بر نمی آید. زیرا آنقدر در هم و برهم و آشفته هستم که در جمع خانواده نیز قدرت خندیدن و خندان را از دست داده ام.

چهارم: به کسانی که اعتراضهای مسالمت آمیز مردم را سرکوب کردند و امروز احساس پیروزی می کنند، تبریک عرض می کنم. ولی مطمئن باشند که به بدترین شکل شکست خورده اند. آنچه که آنها انجام دادند، کاشتن باد بود که در آینده آن را در قالب طوفان درو خواهند کرد. اگر پرداخت این هزینه برایشان کم است، باز هم به آنها تبریک می گویم. فاعتبروا یا اولوالابصار...

پنجم: فضای جامعه بسته و خفه کننده است و من یکی چیزی نخواهم نوشت. اگر هم حال و حوصله نوشتن داشته باشم، طنز نخواهم نوشت.

دعا: خدایا ما را از شر طوفانی که دیگران بنایش را گذاشتند، مصون بدار و خودشان را به آن مبتلا کن. همچنانکه در همه تاریخ شر فتنه گران را به خودشان برگردانده ای.

خدایا عاجزانه از تو می خواهم بار دیگر نشاط را به من و ما برگردانی تا بتوانیم آن کنیم که خیر همه در آن است.

خدایا تو را به ذات پاکت سوگند می دهم همانطور که برای خون بیگناهان ارزش قایل شده ای، نگذار خون برادران و خواهران من پایمال شود.

آمین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 22:35  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

ماشین بی ناموس!

سایت آینده خبری دارد دیدنی. من بدون دخل و تصرف، عکس مربوطه و نظرات بینندگان سایت آینده را اینجا درج می کنم. برخی خیال می کنند فقط من می توانم طنز بنویسم! نظرات خوانندگان آینده نشان می دهد که ایرانی جماعت یعنی طنز! اول عکس را ببینید و بعد هم نظرات را:




/* /*]]-->*/ نظرات بینندگان: ــ تنکابن صاحب نداره که نیروی انتظامیش از این کارا می کنه؟ ــ ممکنه یکی از نیروی انتظامی، مستند قانونی این مجازات را به بقیه هم اعلام بکنه! ــ طالبان واقعی در ایران است.این را بارها گفتم ــ احتمالا از عقب زده به 206 ــ آقا این نیرو انتظامی تنکابن کلا کارش ذرسته . مخصوصا سرهنگ اشکور وکیلی که ته......... هاست. ــ خیلی جالب است ! ــ کل سیاست طالبانی ایران به اصطلاح اسلامی همین است   ــ ماشين بي تربيت بي حيا ،خوب حقت رو كف دستت گذاشتن ــ نوار نارنجی روی کاپوت نشون میده کرایه کش بوده.حالا راننده شیونات اسلامی رو رعایت نکرده زن و بچه بدبختش بایدبه خاطر توقیف ماشین گشنگی بکشند؟! ــ   حالا خوبه يك پيكان غراضه است و چنين اعمال شنيعي كرده ! اگه بنزي ؛ ماكسيمايي ؛ مزدا تري ؛ كمري غ ... چيزي بود آنوقت چيكار كه نمي كرد ! از نيروي انتظامي كه اين ماشين بي شرم را شناسايي و توقيف كرده ! تشكر مي كنيم ! ـــ حالا اینقدر اون بالا بمون تا جونت دربیاد حالا شئونات رو رعایت نمی کنی ؟ عوضی چشم هیز ، بدبخت طاغوتی مدلت هم اونقدر بالا نیست که بیشتر از اینا رو بهت بگم آبروی ایران خودرو رو هم بردی بااین کارت .!!! ـــ   از ابتکارات ناب نیروی انتظامی تنکابن خیلی خندیدیم....!!!!! ـــ تنکابن شهری است که مقامات آن تحصیلات سیکل و دیپلمو به زور گرفتن ـــ  نمایندش معلوم نیست مدرک تحصیلی داره یا نه من که تا به حال در چند سال اخیر توی شهر ندیدمش ـــ اتومبیل توقیف است ولی صاحب ان میتواند با یک اتومبیل دیگر شئونات اخلاقی را رعایت نکند ــباید سرشو کچل می کردن و تو شهر می گردوندن نه اینکه ببرنش اون بالا که دیگه نتونه جم بخوره و مردم هم از زیر ، تا هُم فیها خلدونشو قشنگ تماشا کنن. ـــحالا که فرماندهی انتظامی تنکابن به جمع بستن خیلی بسیار زیاد علاقه دارد بهتر است یکبار دیگر "شان" را جمع ببندد و بنویسد ـــ شئوناتها ! ــــ جهت اطلاع "شئون" جمع" شان" است ــــ چقدر پول جرثقیل دادن و وقتشون تلف کردن که اونو بزارن بالا سال اصلاح الگوی مصرف مگه نیست؟آقای مسول کم بخور همیشه بخور ــــ این مسئله درتمام شهرهای مازندران در حال اجراست ازجمله درآمل ــــ یکی به این پیکان بگه: سر پیری و معرکه گیری ـــــ دلمان خوش بود که طالبان فقط در قسمت شرق کشور رد پا دارد، تا نگو به شمال ایران یعنی تنکابن هم رسیده است! البته نمی دانم پیکان به این پیری چطوری جرات کرده شئونات را رعایت نکند!؟ به احتمال ریاد تحت تأثیر فیلمهای ماهواره به این کثافات دچار شده باشد! آن وقت هم بگویید چرا ماهواره ها را جمع می کنند! بابا جان ماهواره برای ماشین ها ضرر دارد! می بینی چطور یک پیکان پیر را فریب داده است؟! حالا خدا به داد پراید و پژو 206 برسد! واقعاً شرم آور است و امیدوارم ماجرای تاسف بار این پیکان روسیاه، درس عبرتی بشود برای پراید و امثالهم که استعداد هر نوع کثافت کاری را دارند!! آی روزگار....! یعنی توی تنکابن به قول دوستمان صاحب نیست که نیروی انتظامی اینطور آبروی مملکت را می برد؟! واقعاً مایه ننگ و شرمساری است! پیگیری کنید، احتمالاً معلوم می شود مدیری که دست به این کار زده، از 4 سال پیش منصوب شده است! والله اعلم! ـــــ سلام من اهل تنکابنم جریانش میدونم چی بوده سرهنگ داشته با ماشین پشت سر این ماشین میاومده البته با الگانس این پیکان بیچاره هم ... شیشه الگانسه دودی شده ــــ دست کم روسریشو (چادر) سرش میکرد !!! ـــــ اي بي تربيت،اي مفسد ، اي لوس ماليدي به يه ماشينه ديگه فكر كردي شهر هرته .حقته چهارتا چرختو پنچر كنن.كارترتم سوراخ كنن و فرماندهي محترم تو باك بنزينت جيش كنه تا حالت جا بياد .بي شرف بي ناموس مگه خودت سپر جلوبندي نداري كه چشمت به مال مردمه . ـــــ بی شرف بی غیرت اطواری ..با اون سبیلای از بناگوش در رفتش...واه واه واه نیگا چطو زل زده از اون بالا به 206قرمزه ی مردم...مردشور رنگتو ببرن...الهی روغن سوزی بگیری...الهی دفت بخونه...مصرفت بشه37تا...الهی گیرپاژ کنی...داغت به دل فولکس اسمال اقا... ـــــ ايده خوبيه، ميشه از اين به بعد در مورد دزدها و قاچاقچي ها هم همين كار رو كرد و ماشين هاي بي ادبشون رو ادب كرد و ديگه خود اون بنده خداها رو اذيت نكرد. ــــ  در ضمن خوب مگه مردم مجبور بودن به همچين نماينده اي راي بدن؟؟؟؟ ــــ يكي نيست به اين ماشين بي تربيت بگه مگه خودت ناموس نداري بي شرم مگه سر سفره بابات ننشستي؟ ـــــ ممنون ميشم اگه بگيد برا اين خودرو چند ضربه شلاق بريدن ــــــ  مشكل پلاك داشته توقيف شده.اين توهين به مردم شريف تنكابن است ـــــ  احتمالا اين عكس با فتوشاپ يا ديگر نرم افزاهاي موجود جعل شده است. وگرنه بعيد است عقل سليم دست به چنين كاري بزند آن هم در سطح ناجا . خوب است مسئولين محترم ناجا توضيح دهند. ـــــ اگه راست ميگي عكس اوني كه توش حالو حول كرده بنداز ــــ خدا رحم كرده مثل طالبان ماشين رو دار نزدن .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:13  توسط اسماعیل منصورنژاد 

ببین عزیز! شما حالیت نیست قربونت برم

آقای رحیم مشایی رییس میراث فرهنگی و معاون رییس جمهور الحق نظرات جالبی در همه زمینه های ارضی و سماوی دارد و به نظرم عالم بالسر و الخفیات است. این خبره در همه امور، خودش به تنهایی بدون در نظر گرفتن دولت نهم، یکی از معجزات هزاره سوم در کره زمین است. دولت احمدی نژاد فقط کاشف ایشان است، و گرنه مشایی، مشایی است و به کسی هم ربطی ندارد. (دولت نهم علاوه بر مشایی، چندین جزیره و کشور ناشناخته را در چند جای زمین کشف کرده. حالا خدا می داند که خود مشایی به تنهایی چه چیزهایی را کشف کرده باشد. بالاخره یک روز معلوم می شود.)
رحیم مشایی اخیراً گفته که دریای خلیج فارس از 30 میلیون سال قبل، خلیج فارس بوده که شاید هم درست است و ما نمی فهمیم. قبلاً هم چیزهای عجیبی گفته بود که همه درماندند چه بگویند. حالا این مصاحبه را بخوانید ببینیم چه می شود.

من: شما خیلی مخالف دارید. مثلاً برخی...
دانشمند: برخی نداریم عزیز دلم. رییس جمهور با من مخالفتی ندارند. ناسلامتی ما فامیلیم.
من: شما می فرمایید که...
دانشمند: من که هنوز چیزی نفرموده ام. شما می گذارید آدم حرف بزند؟
من: شما سال اول که توسط دولت کشف شدید...
دانشمند: اشتباه نرو، شما حالیت نیست قربونت برم. این من بودم که دولت را کشف کردم. از 30 میلیون سال می فهمیدم که می شوم معاون رییس جمهور.
من: شما فرموده بودید که دوره اسلامگرایی هم به پایان رسیده...
دانشمند: گفته بودم، ولی بعدش تکذیب کردم.
من: مثل هاله نور و...
دانشمند: آفرین! و خاصیت تکذیب این است. حدود 30 میلیون سال قبل خودم تکذیب را اختراع کردم.
من: در باره اسرائیل هم...
دانشمند: ببین اخوی! نمی گذاری آدم حرف بزند. در باره اسرائیل هم گفته بودم که مردم آنجا دوست ما هستند. حالا هم می گویم...
من: و خیلی ها مخالفت...
دانشمند: تو دندون رو جیگر بذار حاجی! بله، مخالفت کردند و این جور حرفها ولی نفهمیدند منظور من چه بوده.
من: منظور شما چه بوده؟
دانشمند: بالاخره یک حرف درست از دهانت بیرون آمد. منظور من این بوده که مردم اسرائیل دوست ما هستند، نه اسرائیلی ها. اینجا از نظر اصول زمین شناسی و توپوگرافی، فرق است بین مردم اسرائیل و اسرائیلی ها. اسرائیلی ها صهیونیستها هستند ولی مردم اسرائیل کسانی اند که در اسرائیل زندگی می کنند و به آنها می گویند اسرائیلی ها. اصلاً معلومه من چی می گم؟
من: من که فهمیدم ولی...
دانشمند: عرض کردم، اگر آدم دقت کند، می فهمد من چه می گویم. آن «ولی» را هم بگذار برای بعد.
من: اخیراً هم فرمودید که...
دانشمند: بله، گفتم که خلیج فارس از 30 میلیون سال قبل، خلیج فارس بوده.
من: فکر نمی کنید درست نباشد، آخه...
دانشمند: «آخه» که چی؟ دقت کنید آغا جان. گفته بودم خلیج فارس از سی میلیون سال قبل خلیج فارس بوده. یعنی چی؟
من: یعنی اینکه...
دانشمند: از تو نپرسیدم که. حالا می ذاری حرفم را بزنم یا نه؟
من: من که...
دانشمند: عجبا! دوباره حرف زد! داشتم می گفتم خلیج فارس از سی میلیون سال قبل، خلیج فارس بوده. یعنی چی؟ (تو حرف نزن) یعنی اینکه خلیج فارس تا سی میلیون سال آینده هم خلیج فارس خواهد ماند.
من: ولی شما گفته بودید...
دانشمند: بله، گفته بودم از سی میلیون سال قبل. منظورم از قبل، آینده است. در برخی جاها، آینده به قرینه حذف می شود و به جای آن گذشته می نشیند. مانند اِعراب نیابی. یعنی چی؟ یعنی اینکه معارف شش بود مضمر اضافه/ علم ذو اللام موصول و اشاره. یعنی اینکه تمام مشاهیر شش تا هستند. حالا اگر شش را ضربدر 5 کنی می شود 30 تا. 30 را حالا ضربدر یک میلیون بکنی، می شود 30 میلیون. یعنی چی؟ یعنی اینکه خلیج فارس تا 30 میلیون سال آینده خلیج فارس خواهد ماند.
من: ببین! ناسلامتی من آمده ام مصاحبه کنم، نه سخنرانی بشونم...
دانشمند: مشکل تو اینه...
من: حق نداری حرف بزنی! دیگه نوبتی هم که باشه، نوبت منه! اگر حرف تو حرفم بیاری، داد می زنم تا همه بفهمند...
دانشمند: باشه، حرفت رو بزن. ولی من تکذیب می کنم.
من: ببین! شما ابواب جمعی دولت نهم همینکه میکروفن دستتان می افتد و می بینید یک عده مجبورند به خاطر وظایف شغلی و اداری حرفتان را گوش بدهند، خیال می کنید همه گاگول هستند. جان من میشه حرف نزنید؟
دانشمند: اگه حرف نزنیم، چطوری سخنرانی کنیم؟
من: این شد یه حرف حساب. یا مثل مهمان افتخاری بروید داخل سالن بنشینید و نورافکنها را بشمارید یا اینکه هرگاه خواستید سخنرانی کنید، شب قبلش با یه بچه دبستانی یا دبیرستانی توی خانواده مشورتی بکنید. مثلاً هرگاه خواستید در باره عمر خلیج فارس حرف بزنید، شب قبلش فصل دوم جغرافیای عمومی رشته کار دانش را بخوانید تا دستتان بیاید که... مجبور نباشید از خودتان حرف دربیارید.
دانشمند: عجب!
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:8  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

ننه قمر بیا ایران!

این خبر را توی سایت آینده خواندم. یکی از بازدیدکنندگان آینده یادداشت جالبی زیر خبر نوشته بود که من آن را به طنز درآوردم. (ثواب طنزش مال آینده و نویسنده یادداشت!) اول خبر را بخوانید:

یک سایت حامي‌‌‌دولت نهم خبر از آن داد که برای سفر رئيس‌جمهور کومور به ایران، احمدی‌نژاد دستور داده است که یک هواپیمای فالکون از ایران به کومور برود تا او را با خود به ایران بیاورد.

به گزارش خبرنگار سیاسی آفتاب، این رسانه حامي‌‌‌احمدی‌نژاد که به تازگی به انتشار برخی خاطرات از زبان دوستان و اطرافیان رييس دولت نهم روی آورده است، نوشت: «رئيس‌‌جمهور کومور، مسلمان و شيعه است. در ايران درس خوانده و شاگرد آقاى مصباح يزدى بوده. مي‌‌‌خواست بيايد ايران؛ اما چون هواپيماى مناسبى براى آمدن به ايران در اختيار نداشت، دکتر دستور داد يک هواپيماى فالکون بفرستند تا او را بياورد.»

گفتنی است، مجمع‌الجزایر قمر یا کومور مجمع‌الجزایری است در جنوب شرقی آفریقا در آب‌های اقیانوس هند كه در شرق سواحل موزامبیک و شمال غربی ماداگاسکار قرار دارد. نام کومور از واژه عربی «القمر» به معنی «ماه» گرفته شده‌است. این کشور با حدود 700هزار نفر جمعیت عضو اتحادیه عرب است.

منشی دفتر: الو آبجی سلام علیکم و غیره...

ننه قمر: یا حاجی علیکم السلام و غیره...

منشی: از ایران زنگ می زنم. از دفتر رییس جمهور تماس می گیرم. حالیته مادر جان؟

ننه قمر: زولو سمپله دغیالوسو کاپاچی بانو مالی جیب چاکو بانی مالاپالاس و غیره...

منشی: چی فرمودین ننه جان؟

ننه قمر: شما مگر مترجم ندارین ننه جان؟ عرض کردم این رییس جمبور که می گی یعنی چی؟دفتر مال چیه ننه جان؟

منشی: جان مادرت حال گیری نکن. فعلاً مترجم نداریم. من درست گرفتم ننه جان؟ کشور ننه قمر را می خواستم. درست گرفتم؟

ننه قمر: آره ننه جان درست گرفتی... اینجا جزیره ننه قمر است ببم.

منشی: ببین ننه جان! شما به عنوان رییس جمهور جزیره ننه قمر دعوت هستید که به ایران بیاید برای سخنرانی و غیره...

ننه قمر: چی چی رانی مادر جان؟!

منشی: اینش رو بعداً می فهمی. اصرار کردن که زود پاشو بیا ایران. 5 تا از مقامات را هم با خودت بیار ننه جان.

ننه قمر: حالا این مقامات که می گی چی هست  ننه جان؟

منشی: وزیر وزرا و... مگه معاون ندارید شما؟

ننه قمر: ما این چیزها رو نداریم قربانت بگردم. ما 5هزار نفر با هم زندگی می کنیم و هرگاه ارواح خبیثه  و گراز بهمون حمله می کنن، همه با هم دفاع می کنیم ننه جان.

منشی: عرض کردم معاون ندارین؟

ننه قمر: داریم، ولی یک هفته میشه رفته شکار بوفالو ولی هنوز برنگشته...

منشی: خدا رحمتش کنه. می گم رییس جمهور  پیام تسلیت بده. مگه شما وزارتخانه ندارین؟ جلسه و کمیسیون و... اینجور چیزا؟

ننه قمر: حالا این وزارتخانه و کمرسیون و جلسقه و... که می گی چیه ننه جان؟

منشی: هیچی بابا... گذشتیم. به هر حال اصرار فرموده اند که تشریف بیاورید ایران.

ننه قمر: حالا این ایران که می گی کجا هست ننه جان؟

منشی: سوار هواپیما بشو بیا تو آسمان با این شماره تماس بگیری بهت می گن کجا باید بشینی.

ننه قمر: حالا این هواپیما که می گی چیه ننه جان؟ وانگهی مگه من دیوانه شدم برم تو آسمون؟ این کارا ننه جان شگون نداره و خطرناکه. همین سال گذشته آقای بالامولوکالاپولاخاسومانوچالا شوهر بنده از طریق ننه باکومبازولوزولو رفت توی آسمون و هیچ وقت برنگشت. بنده در حال حاضر بیوه ام قربانت بگردم. قصد ازدواج هم ندارم ننه جان.

منشی: آی مصیبت! مگه هواپیما ندارین شما؟ همون چیزی که تو آسمون دور می زنه و آدمها سوارش می شن و...

ننه قمر: نه ننه جان. هیچی نداریم. در ثانی اینجا کسی توی آسمون دور نمی زنه قربانت بگردم. عرض کردم شگون نداره ننه جان.

منشی: اشکال نداره... خودمون هواپیما می فرستیم تا بیارنت ایران.

ننه قمر: نه قربانت بگردم. این چیزا را نفرست تو جزیره ما. یهو دیدی مردم رم کردن و زدن به دریا و گم و گور شدن...

منشی: ننه جان! اصرار کردن که تشریف بیارید ایران. به هر حال هواپیما می فرستیم. یه چیز آهنی گنده می آد اونجا و می شینه و سوارت می کنه و میاردت ایران ننه جان. به قوم و قبیله هم بگو رم نکنن موقتاً. 5 تا از گردن کلفتهای قبیله را هم با خودت بیار که بتونن خوب شعار بدهند. ولی قدشون کوتاه باشه بهتره. از اون نره غولهای دیلاق نباشه ننه جان.

ننه قمر: من که نمی فهمم شعار چیه ننه جان. حالا گیریم رضایت دادم بیام ایران. اولندش همه 5هزارنفرمون باید بیایم. اگه من بیام بیرون، اینا بی صاحب می مون و ممکنه همدیگه رو لت و پار کنن ننه جان.

منشی: باشه، اشکال نداره. 6 تا هواپیما می فرستیم تا همه تون رو بیارن.

ننه قمر: این هواپیما که می گی چند متره ننه جان؟

منشی: عرضش با بال می شه 10 متر. طولش هم خدا بده برکت خیلی درازه. یک باند فرودگاه هم باید داشته باشین با عرض 20 متر و به طول 2 کیلومتر ننه جان.

ننه قمر: ننه جان قربانت بگردم... جزیره ما جا نداره چنین غول بی شاخ و دمی توش بشینه.

منشی: اصرار کردن که تشریف بیارید... به هر حال با قایق سوار بشین تشریف بیارید توی دریا، هاورکرافت می فرستیم همه رو سوار کنن و بیارن.

ننه قمر: ننه جان ما قایق نداریم بیایم توی دریا. وانگهی اگه قایق داشتیم، دل درد داشتیم توی این جزیره بتمرگیم؟! ما رو گرفتی ننه جان؟

منشی: عجب؟! به هر حال یک پیام بدین و ایمیل کنین.

ننه قمر: چی چی بدم ننه جان؟! بعد اونی که گفتی بکنم چیه؟!

منشی: پیام بده و استکبار را محکوم کن و امضا هم زیرش بکن و بنویس از طرف رییس جمهور ننه قمر. ایمیل بکن ننه جان، ایمیل! قول می دم سریال شبهای برره را هم مفتی بفرستیم توی تلویزیونتون پخش کنین تا مردم حال کنن.

ننه قمر: حالا ای شبهای برره که وگفتی چه بید جیگر؟

منشی: بعدن می فهمی جیگر... به هر حال پیامت رو ایمیل کن. ایمیل...! گرفتی ببو ؟

ننه قمر: نه ننه جان... من دیگه هیچ میلی ندارم. تا حالا ده تا خواستگار پیدا شده جواب رد دادم...

منشی: الو... ال.... الو.... الو ننه قمر... الو؟!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:4  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

روی میرحسین رضایی کروبی پور شرط بندی کنید!

دو نوع نامزد داریم: یکی اصلع (کچل) و دیگری اصلح (شایسته). تشخیص نامزد کچل خیلی سخت است. ممکن است طرف کلاه گیس بگذارد و آدم نفهمد. منهای قالیباف که هم علناً کچل است و هم آدم خوبی است اما حیف که نامزد نمی شود. بهترین دلیل خوبی اش هم این است که دولت احمدی نژاد میانه خوبی با او ندارد. با همه اینها، تشخیص نامزد شایسته یا همان اصلح کار سختی نیست. این نوشته را بخوانید، سر نخ دستتان می اید.

چندی پیش نوشتم که اگر می خواهید نامزد اصلح را تشخیص بدهید، نگاه به میزان فحش خوری ایشان بکنید. اینترنت را بگردید، می بینید که میرحسین موسوی توی بورس حملات و فحشهای گوناگون است و اگر همین طور ادامه پیدا کند، کارش می گیرد و می شود رییس جمهور و حتی به جام جهانی و المپیک هم راه پیدا می کند. البته اگر آتش بس اعلام بکنند، کار میرحسین تمام است و عیالش هم به او رأی نمی دهد و توی تیم گل کوچیک محله هم راهش نمی دهند.

آقای علی مطهری نمانیده مجلس شورای اسلامی در یک سخنرانی در قم خیال همه را راحت کرد. وی مثل اینکه دستی هم در عالم غیب دارد، پیش  بینی کرد که محسن رضایی رأی نمی آورد و میرحسین هم به خاطر اینکه سواد دارد، حرف مفت نمی زند و دری وری هم نمی گوید، مایه نگرانی است. مطهری گفت: «نکته مورد نگراني در مورد ايشان (یعنی میرحسین مذکور) جنبه روشن فکري وي است که از اين نظر نيروي مطمئني به نظر نمي رسد.... تيپ فکري موسوي از تيپ فکري افرادي است که ضد روحانيت و آخوند اند.» الفاتحه. (یکی از دانش آموزانم دو ماهی است به من پیله شده و می گوید به کسی رأی می دهم که با آخوند میانه خوبی نداشته باشد!) اگر جای میرحسین بودم، از امروز تمام خرج و مخارج علی مطهری را می دادم و می گفتم هر جا رفتم، بیا دنبالم و با خرج خودم علیه من سخنرانی کن.

حرف مطهری یعنی: آدم روشنفکر علاوه بر این که به درد ریاست جمهوری نمی خورد، مایه نگرانی هم هست و غیرقابل اطمینان. یعنی تر اینکه: هر چه نامزد ریاست جمهوری از بیماری قلم و کاغذ و مرض سواد و فهم و روشنفکری فاصله داشته باشد و حرفهای بی سر و ته بزند و مثلاً به جای حرفهای منطقی، درهم برهم ببافد، بهتر است. آدمی با این وصف به درد چه کاری می خورد، من نمی دانم و باید از آقای علی مطهری پرسید. 

علی مطهری آن طور که همه تان می دانید، پسر شهید مطهری مشهور است. اگر جای ایشان بودم، به جای نمایندگی مجلس، یک دوره کتابهای شهید مطهری را دوره می کردم که دیروز به همین جرم از سوی برخی هم پیمانان امروزی علی مطهری متهم می شد. البته برادرش محمد مطهری هم «روشنفکر» است و هم کتابهای پدرش را دوره کرده است ولی چون قرار نیست کاندیدا شود، جای نگرانی نیست. هر گاه  محمد مطهری حرف می زند، آدم دلش می خواهد تمام حرفهایش را بشنود و مثلاً به بهانه کشیدن سیگار یا... جلسه را ترک نکند.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:9  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

واژه ها را باید شست؛ سخنی در باب اصولگرایی و اصولتراشی

در این نوشته، خارج از طنز نکته ای را برای دوستان یادآور می شوم. نکته بسیار مهمی که مرا واداشت تا خارج از گود طنز و به صورت جدی به آن بپردازم: از این پس، هرگاه خواستم در باره دولت کنونی و اصولگرایان و رسانه های آنان طنز بنویسم، از واژه «اصولگرا» استفاده نخواهم کرد. چرا؟

برخی از بچه های موسوم به «اصولگرا» در عرصه اطلاع رسانی، ضمن اینکه دوست داشتنی اند، آدمهای با منطق و حق پذیری نیز هستند و از جاده انصاف خارج نمی شوند. این افراد تلاش می کنند تا با زبان منطق، خود را معرفی نمایند و صد البته از تخریب دیگران پرهیز می کنند. به نظر من، اصولگرای واقعی همین افراد هستند. با این حساب خودم نیز هرچند به نام اصلاح طلب شناخته می شوم، یک اصولگرا هستم و به آن افتخار می کنم و قلباً با این افراد همراهم؛ هرچند با آنها اختلاف نظر دارم. اما از صمیم قلب دوستشان دارم. صرفاً به خاطر اینکه آدمهای گستاخی نیستند و پیش از آنکه حرف بزنند، فکر می کنند و معتقدند که دیگران نیز حق تنفس دارند. این افراد، خود را حق مطلق نمی پندارند اما باور دارند که حق می گویند. هرجا نیز از در منطق و عقل با آنها وارد شوی، حرفت را گوش می دهند و برای تو احترام قایلند ولی آن را لزوماً نمی پذیرند؛ ضمن اینکه از سخن حق گریزان نیستند. همان کاری که هر صاحب عقلی می کند و از آدمی جز این انتظار نمی رود.

با این وصف، به عنوان یک طنزنویس اصلاح طلب، به «اصولگرایی» اقرار می کنم. چنین اقراری به معنای  همراهی با جریان رسمی و دولتی اصولگرا که اکثریت آنها در قالب دولت و مجلس کنونی خودنمایی می کنند، نیست و شخصاً آنان را «اصولگرا» نمی دانم. این افراد هرچند متاسفانه واژه اصولگرایی را یدک می کشند، اما به هیچ کدام از اصول شناخته شده اخلاقی، دینی، خدایی و انسانی پایبند نیستند و بیشترشان نیز از دهانی گشاد و مغزی خشک رنج می برند و چند سال است که واژه اصولگرایی را تباه ساخته اند. من از این پس، اسم این گروه را «اصولتراش» می گذارم و از به کار بردن واژه «اصولگرا» برای این عده خودداری خواهم کرد. بالاخره وقت آن رسیده است که واژه ها را بشوییم و نگذاریم عده ای خودخواه و بی منطق با مصادره «اصولگرایی»، بر گرده ی واژگانی مانند «دین، اخلاق و...» سوار شوند و در این وانفسا تر و خشک با هم سوزانده شوند و چوب حراج بر اخلاق و انسانیت بزنند تا جایی که کسی جرأت نکند خود را اصولگرا معرفی کند.

به نظرم مهمترین عاملی که باعث شده تا برخی بر «اصولگرایان» بتازند و تر و خشک با هم سوزانده شوند، همین جریان کج فهم و بی منطق است که با دیگرآزاری، تکثیر دروغ و شایعه سازی به نام دین و خدا و اصولگرایی، بانی و باعث یک فضای غیربهداشتی و مسموم شده است تا جایی که اگر من معلم در کلاس حرف از «اصول» بزنم، بلافاصله نگاهها به من سیخ شود و بگویند: «آقا شما هم آره؟!» صد البته مجبورم در چنین وضعیتی درس را تعطیل کرده و به همه بفهمانم آنچه را که شما می شناسید، «اصولگرایی» نیست، بلکه «اصولتراشی» است. و بعد اضافه کنم: آنچه این افراد می گویند، حرفهایی من درآوردی، بی پایه و اساس و بی اصل و نسب است که عنوان «اصولتراشی» زیبنده ی آن است و با «اصولگرایی» نسبتی ندارد و منطبق بر «اصول» نیست. زیرا شناخت اصول کار سختی نیست و بارزترین مفهوم آن، اخلاقگرایی و پرهیز از تهمت و افترا به دیگران است.

به نظر من، مهمترین شاخصه های اصولگرایی در عرصه اطلاع رسانی، پرهیز از دروغ و شایعه پراکنی، دقت در عدم انتساب القاب زشت و ناروا و توهین آمیز به افراد، خودداری از تخریب، تکفیر و تفسیق دیگران، مواظبت بر رفتار و کردار و گفتار و توجه به حضور حضرت پرودگار در همه حالات است؛ چیزی که «اصولتراشان» از آن بیزارند و هرگاه نیز میل به خوبی پیدا کنند و چند صباحی دست از افترا زدن به دیگران بردارند، تو گویی چیزی از درون می خوردشان و دوباره به پرتگاه زشتکاری پرتابشان می کند. در حالیکه یک اصولگرا حتی با دشمنش نیز با منطق و ادب سخن می گوید.

راستش هر گاه می بینم عده ای نابسمان از نظر اخلاقی و تازه به دوران رسیده و معمولاً بی هویت با سپر قراردادن اعتقادات مردم و سوار شدن بر واژه «اصولگرایی»، عرض یک ماه چندین سایت مشابه و صدها وبلاگ اختراع کرده اند و همزمان با سایتهای قدیمی، شب و روز خود را بر ترویج دروغ، توهین، زشتکاری، شبهه افکنی پیرامون روابط دیگران، تحقیر دیگران، متهم ساختن بی گناهان و درج مصاحبه های جعلی (بدون اینکه شخص حرفی زده باشد،) صرف می کنند؛ نمی توانم سایر افراد را که همان مدعیات را دارند ولی آدمهای عاقل و با ایمانی هستند، از آنها تفکیک نکنم. زیرا در سوی دیگر اندکی نیز هستند که ویژگی این مدعیان را ندارند، اما اصولگرا هستند و مطمئناً با من اصلاح طلب اختلاف نظر دارند و دست کم گز و قیچی و گزینه من و آنها برای ریاست جمهوری و اداره دولت و... از هم متفاوت است و باید هم باشد. این نوع سایتها و پایگاههای اطلاع رسانی که بسیار اندکند، از صفات ناپسند به دورند و شب و روز خود را بر دروغ سازی و شایعه پراکنی و الصاق تهمت به این و آن سپری نمی کنند. به نظرم برای رعایت اخلاق و انصاف و پاکسازی محیط سیاسی و فرهنگی و اجتماعی، چاره ای جز جداسازی «اصولتراشان» از «اصولگریان» نیست. این تنها کاری است که (صرف نظر از اختلاف نظر با اصولگرایان) برای تلطیف فضا از من بر می آید و امیدوارم سایرین نیز پا پیش بگذارند و در ایجاد فضایی سالم سهیم شوند. همچنان که بسیاری پیشتر از این نگارنده به شیوه های دیگری چنین کرده اند.

یادآوری کنم: پیش از این، در مطلبی نوشته بودم که در جریان موسوم به اصلاح طلب نیز افرادی از قماش «اصولتراشی» دیده می شوند. کسانی که نه به اصلاح اعتقاد دارند و نه می دانند اصلاح برگ چه درختی است. اما صرفاً به خاطر اینکه می دانند جای دیگری برای رفتن ندارند، به درخت تنومند اصلاح طلبی چسبیده اند. چنین افرادی حتی در صورت پیروزی و حاکمیت «اصولتراشان» و دعوت از آنها برای نشستن بر سر سفره، بلافاصله شعارهایشان را فراموش کرده و بلادرنگ بر سر سفره خواهند نشست و چنان لقمه خواهند گرفت که میزبان از حجم آن به وحشت افتد و از دعوتش پشیمان گردد. همان زمان، من برای تفکیک آنها از «اصلاح طلبان»، از واژه «اصطلاح طلبان» استفاده کردم تا جریان اصلاح طلبی یک دست قلمداد نشود. همچنان که امروز نیز «اصولگرا» را از «اصولتراش» جدا می کنم تا تر و خشک با هم نسوزند. خود نیز از این پس در طنزهایم از واژه اصولگرا استفاده نخواهم کرد. هرچند تا کنون با وسواس از این کلمه یاد کرده ام و بیشتر از واژه اصولتراشان استفاده نموده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:15  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

گفت و گو با وزیر امور سیب زمینی

با توجه به اهمیت گفتمان «آلویی» در راستای پساساخت «آلومداری» جهت حفظ موقعیتهای استراتژیک اصولتراشی، با وزیر محترم سیب زمینی گفت و گو کرده ایم که اگر برایتان مهم است، آن را بخوانید. در غیر این صورت توقف مانع کسب و کار است، حتی شما.

اندر بندر: جناب وزیر!

وزیر: بعله!

اندر بندر: آلو خوب داری؟

وزیر: بعله!

اندر بندر: کیلو چن میدی؟

وزیر: مفتی!

اندر بندر: حالا چرا مفتی؟!

وزیر: عرض به حضور شما البته به جنابعالی ربطی ندارد. ولی محض اطلاع عرض کنم که دولت خدمتگزار یعنی این. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. وانگهی ما سیب زمینی مفت به کمیته امداد داده ایم، نه به کل ملت.

اندر بندر: این کامیونهایی که در آستانه عید در میادین شهرها خالی می شد تا خلایق غیر کمیته ای هم ببرند، اسمش چیست؟

وزیر: اسمش هر چه باشد به جنابعالی ربطی ندارد، ولی یکی از برنامه های دولت خدمتگزار از همان اول این بوده که کل ملت محترم را ببرد زیر پوشش کمیته امداد که خیال همه راحت بشود. بعد هم طی یک هفته کل ملت را بردیم زیر پوشش و بعد هم کل سیب زمینی ها را پخش کردیم بینشان. اگر چهار سال دیگر هم دوام بیاوریم که با این همه سیب زمینی باید بیاوریم، قرار است با توجه به بحران جهانی در زمینه کمبود سیب زمینی، کل دنیا را ببریم زیر پوشش. قبلاً هم عرض کردیم که برای دنیا هم نسخه داریم.

اندربندر: بحران جهانی چه ربطی به سیب زمینی دارد؟

وزیر: خیلی هم خوب ربط دارد. دوستان ما در نیویورک ایمیل زدند و اطلاع دادند که یکی از دلایل بحران مسکن در آمریکا و و سایر انواع بحران در جهان، انبار کردن سیب زمینی های ملت مظلوم آمریکا توسط جرج بوش ملعون بوده است.

اندر بندر: عجب؟!

وزیر: جان مش رجب! وانگهی ما دیدیم که نفت را نمی شود آورد سر سفره و ممکن است ملت به خاطر عدم آشنایی با نفت، خودش را مسموم کند. فلذا سیب زمینی را آوردیم سر سفره که ملت محترم هر چه بخورد هیچش نمی شود و هر آدم کودنی از جمله جنابعالی می داند چه جوری از سیب زمینی استفاده کند. قرار نیست اورانیوم را غنی کنند که.

اندر بندر: یعنی ملت محترم این همه سیب زمینی بخورند، هیچشان نمی شود؟ 

وزیر: فقط ممکن است شکمشان پف کند که باید عرض کنم فبهاالمراد. هرگاه هم شکم آدم پف کرد، عقلش از کار می افتد و یک مرتبه حافظه اش را از دست می رود فلذا در انتخابات آینده دست می زند به انتخاب احسن و امثال جنابعالی رویتان را کم می کنید و سوال هم نمی کنید.

اندر بندر: ممکن است بفرمایید این همه سیب زمینی یهو از کجا پیدا شد؟

وزیر: البته امور مملکت به جنابعالی ربطی ندارد ولی محض اطلاع همه «آلوگرایان» عرض کنم دولتهای قبلی از زمان آن آقایی که قبل تر از این آقای قبلی رییس جمهور بود و اخیراً هم به صحنه آمد و با دیدن این همه سیب زمینی در رفت، تمام سیب زمینی های ملت محروم را قایم کرده بودند که حدود چهار سال ما زور زدیم تا آنها را پیدا کردیم. بعد معلوم شد که دولتهای قبلی می خواستند به شیوه های مخملی و نرم، سیب زمینی های ملت را بدهند به استکبار جهانی و ایادی پنهان آنها که معلوم هم نیست کدام گوری هستند. ولی جهانیان از جمله مردم مظلوم ونزوئلا دیدند که چطور ما قاطعانه جلویشان ایستادیم. بخشی از سیب زمینی ها هم متعلق به دوره خسرو پرویز بود که همه اش را در همدان قایم کرده بود و دیدیم که چگونه از ملت تودهنی خورد. ما به جهانیان هم ثابت کردیم.

اندر بندر: چه چیزی را به جهانیان ثابت کردید؟

وزیر: ثابت کردیم که.... اصلاً به تو چه ربطی دارد؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 22:46  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

گزینش استفحاشی و بهترین نامزد ریاست جمهوری

اصلاح طلبان دو تا نامزد دارند: یکی کروبی و دیگری میرحسین موسوی. اصولگراهای ائتلافی هم هنور معلوم نیست چند تا دارند. اما دارند روی قالیباف، رضایی و لاریجانی مانور می دهند. گروه سوم هم که اصولگرایان حاکم هستند، هنوز که هیچ خبری نیست، معتقدند احمدی نژاد رای آورده می شود. (بر حسود لعنت. اگر با این همه سیب زمینی و آلو و نخود و کشمش رأی نیاورد، من یکی سکته می کنم.) حالا می ماند دو گروه اول که نمی دانند کدام یکی بهتر است اما قصد دارند با احمدی نژاد که فعلاً پیروز است، رقابت کنند. با فال و استخاره هم که چیزی دستگیرشان نمی شود. می ماند راه کار من که نوعی گزینش استفحاشی است. یعنی انتخاب فرد مبتنی بر میزان فحش خوری او. به این صورت:

1 ـ از هر دو گروه اصلاح طلب و اصولگرای ائتلافی، کسانی که بیشترین فحش را از همسر سخنگوی دولت تحویل بگیرند و رسید هم بدهند، به ترتیب فحش و نوع آن، در اولویت هستند. توصیه می کنم هر دو گروه از هم اکنون به جای تدارک ستاد، یک هیئت فحش شناسی تشکیل بدهند تا سر نخ دستشان بیاید. (فحش خانوادگی 5 امتیاز، فحش سیاسی در حد اعدام، 2 امتیاز، تهمت و افترا در حد رجم و سنگسار و غیره 1 امتیاز)

2 ـ کسانی که کمترین فحش از سوی همسر فوق الذکر دریافت کنند، خود به خود حذف می شوند. کاریش هم نمی شود کرد. حالا باید هر دو گروه، باقی مانده ها را در آب نمک بخوابانند برای روزنامه کیهان. در این مرحله، هر کسی بیشترین فحش و توهین و تهمت و افترا از سوی روزنامه کیهان دید، برنده است. (تهمت و افترای کیهانی هر کدام 5 امتیاز، فحش از هر نوع 2 امتیاز)

هر کسی که کیهان بیشتر به پر و پاچه اش بچسبد، پیروز گزنش استفحاشی است. هر کسی هم کمتر فحش بخورد، بدون اعتراض باید برود در خانه اش بنشیند و صدایش هم در نیاید. اگر کسی از کیهان فحش نخورد و به چیزی متهم نشود، به درد لای جرز هم نمی خورد.

3 ـ مطمئناً در این مرحله یک نفر اصولگرای ائتلافی و یک نفر اصلاح طلب باقی می مانند. حالا باید دو نفر باقی مانده را در مرحله سوم نظارت استفحاشی، دم توپ سایتهایی مانند «رجز نیوز»، «کفن نیوز»، «قارچ نیوز»، «پرت نیوز»، «جفنگ نیوز»، «انبار نیوز»، «دهات نیوز» و غیره آورده شوند تا لیاقت هر کدام بر اساس فحشهای دریافتی سنجیده شود. هر کسی که کمتر فحش بخورد و توهین بچشد، معلوم است که به درد هیچ کاری حتی دربانی یک اداره هم نمی خورد، چه برسد به ریاست جمهوری. در این مرحله، ائتلافی ها و اصلاح طلب ها با هم کنار بیایند و آخرین نفر باقی مانده (ائتلافی یا اصلاح طلب) را برای رقابت با احمدی نژاد آماده کنند. اگر این شخص پیروز نشد، اسم خودم را عوض می کنم و می گذارم مرمر خاتون.

تبصره الحاقی ماده واحده و یک نر زوجکی و یک چیز اضافی:

ماده واحده: هر نامزدی که خبر بدهند قرار است ترور شود، در اولویت است.

نر زوجکی: ارسال هر گونه جوابیه و ردیه به هر گونه روزنامه و سایت برای ازاله تهمت و افترا و رفع فحش، کسر امتیاز دارد و نامزدی که مرتکب این عمل خلاف عفت و اخلاق شود، از دور خارج می شود.

چیز اضافی: هر نامزدی که علیه هر گونه فحش دهنده شاکی شود، ضمن اینکه از دور خارج می شود، عقلش هم کار نمی کند و باید بلافاصله بستری شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 21:30  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

عباس عبدی، کرباسچی، سعید حجاریان، جد مرحومم، من و گاو

ین مطلب هیچ طنزی ندارد. خودتان را بی جهت به خواندن آن وادار نکنید.

عباس عبدی از جمله آدمهایی است که نامش در صحنه سیاسی ایران بر سر زبان ها است. دانشجوی چپ و تندرو مذهبی و «پیرو خط امام» که در ابتدای انقلاب با گروهی از دوستان همفکرش سفارت آمریکا را اشغال کرد و از آن پس سفارتخانه آمریکا در ایران، «لانه جاسوسی» نام گرفت.  پس از روی کار آمدن خاتمی و باز شدن نسبی فضا، عباس عبدی با یکی از گروگان های آمریکایی (باری روزن) گفت و گو کرد و چنین به نظر آمد که از گذشته پشیمان است. (اما خودش به چنین چیزی معتقد نبود. به اعتقاد او، کاری را که آن زمان کردند، در جای خود قابل درک است ولی  همو امروز زبان گفت گو و دوستی را برای پیش بردن اهداف بر می گزیند.) عبدی از نیروهای چپ مذهبی است که از مدتها قبل از انتخاب آقای خاتمی به عنوان ریاست جمهوری، ضمن فاصله گرفتن از تندروی های گذشته، اعتراض خود را نسبت به روند اوضاع در روزنامه سلام اعلام می کرد. بعدها به عنوان نیروی حامی خاتمی وارد عمل شد و بخشی از موفقیتهای دوم خرداد حاصل تلاش وی و همفکرانش بود.

عباس عبدی در دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی، اقدام به یک نظرسنجی برای یک موسسه آمریکایی (گالوپ) کرد و سپس متهم به «فروش اسناد سری به بیگانگان» شد. عباس عبدی به خاطر همین اتهام به زندان رفت و پس از مدتی به گفته خودش به خاطر مصالحی و همچنین فشاری که بر روی خانواده اش بود، دندان روی جگر گذاشت و سکوت کرد و بعد هم آزاد شد. ظاهراً آنچه عبدی را در این دوره سخت ناراحت کرد، عدم حمایت جدی و علنی خاتمی از وی بود. او احتمالاً به همین دلیل، با حکومت و احزاب اصلاح طلب قهر کرد و ساز «خروج از حاکمیت» را نواخت و اصلاح طلبانی را که در حکومت بودند، به کندکاری و... متهم ساخت. او بعدها معتقد به تحریم انتخابات شد و چنین به نظر آمد که قصد دارد کاملاً با سیستم خداحافظی کند. عبدی سپس با ایجاد یک روزنگار اینترنتی، نظراتش را بیشتر تبیین کرد و رفته رفته به آغوش سیستم بازگشت. آنچه که در روزنوشته های عبدی بیشتر خودنمایی می کند، چند مطلبی است که حدیث نفس وی است و نشان می دهد که از «نامردی» و «بی مرامی»ها گله مند است. بسیاری معتقدند که این نوشته ها متوجه خاتمی است که در جریان پرونده نظرسنجی، از وی حمایت نکرده است.

امروز عباس عبدی دوباره بازگشته است و با فراموش کردن تز خروج ازحاکمیت و تحریم انتخابات، حمایت خود را از حجت الاسلام کروبی اعلام کرده و هر از گاهی نیز در لفافه و آشکار، خاتمی را آدمی ناتوان معرفی می کند که «نمی تواند» کاری انجام دهد. برخی معتقدند که منظور عبدی این است که خاتمی «هوای» رفقایش را ندارد. عبدی چند روز پیش در مصاحبه با روزنامه ال پائیس اسپانیا اعلام کرد که «فكر نمي كند خاتمي بتواند بر احمدي نژاد پيروز شود.» ضمن اینکه نگفت چگونه ممکن است کروبی بر احمدی نژاد پیروز شود.

غلامحسین کرباسچی که روزگاری شهردار اصفهان بود و سپس با توصیه آقای هاشمی رفسنجانی رییس جمهور وقت به تهران رفت و شهردار پایتخت شد، از حامیان جدی خاتمی در ماجرای دوم خرداد بود. کرباسچی در دوران ریاست جمهوری خاتمی، به خاطر فروش چند قطعه زمین با تخفیف به کارکنان شهرداری و کمک به چند مسجد، حسینیه و موسسه فرهنگی، در محاکمه ای جنجالی و پر سر و صدا که البته به نفع کرباسچی تمام شد و او را بیشتر به مردم شناساند، به 10 سال انفصال از خدمات دولتی و زندان محکوم شد. بعدها که آبها از آسیاب افتاد، بی سر و صدا به خاطر عفو رهبری از زندان بیرون آمد. کرباسچی اولین باری  که پس از زندان و محاکمه، سکوت را شکست، خاتمی را به عدم حمایت از نزدیکان و دوستان و همراهانش متهم کرد. او همین سخن را چند بار دیگر در دوـ  سه مصاحبه تکرار کرد و امروز بر خلاف حزب متبوعش (کارگزاران) که حامی خاتمی است و آقای کرباسچی نیز دبیر کلی آن را بر عهده دارد، مشاور آقای کروبی برای انتخابات ریاست جمهوری دهم است.

سعید حجاریان که به نام تئوریسین اصلاحات شهرت دارد، نقش به سزایی در راه اندازی روزنامه نگاری به سبک دوم خرداد در ایران دارد. هر چند روزنامه ها یکی از پس از دیگری توقیف و بسته شدند. حجاریان در دوران زمامداری خاتمی، توسط یکی از تندورهای مخالف جبهه اصلاحات ترور شد و امروز نیمه فلج بر روی ویلچر نشسته است. کسی هم که حجاریان را با گلوله زد، ظاهراً دانشجو است و درس می خواند. به عقیده بسیاری، سعید حجاریان بیشترین هزینه های اصلاح طلبی را در ایران پرداخته است. او بر اثر اصابت گلوله به گردنش که به طرز معجزه آسایی جان به در برد، نمی تواند راه برود یا شمرده و قابل فهم حرف بزند. سعید حجاریان که بیشترین هزینه های اصلاح طلبی را در ایران پرداخته است، از آن روز تا کنون در باره خود چیزی نگفته و از اینکه حتی ضاربش آزادانه درس می خواند، شکایتی نکرده است. سعد حجاریان هم اکنون مشغول فراهم آوردن مقدمات برای نامزدی خاتمی در انتخابات دهم ریاست جمهوری است.

نگارنده این سطور نه اعتقادی به مبارزه دارد، نه معتقد است که باید به خاطر مردم خودش را به آب و آتش بزند. به نظر من هیچ چیز ارزش آن را ندارد که یک نفر خودش را برای مردم به دردسر بیاندازد. اما هر کسی وارد گود شد و به هر دلیل و انگیزه ای مدعی مبارزه و اصلاحات شد، باید تا آخرش بایستد و هزینه هایش را هم بپردازد. و گرنه بهتر است مانند من گوشه ای بنشیند و تا احساس خطر کرد و شاخ گاو را در چند قدمی «ماتحت» خود احساس کرد، بلافاصله به خاطر حفظ ماتحت و متعلقات آن، پا به فرار بگذارد و به پشت سرش هم نگاه نکند.

مسبوق به سابقه است که یکی از اجداد من در زمانهای بسیار قدیم با زوجه اش به سینما می روند. ناگهان یک گاو بر پرده سینما آشکار می شود و رو به سمت تماشاچیان، شروع به فیرفیر می کند. جد مرحومم با دیدن این صحنه، بلافاصله دست زوجه را میگیرد که از سینما فرار کنند. زوجه که خیال می کرده مرحوم جدم نمی داند این گاو واقعی نیست، می گوید: ای مرحوم گرگعلی! از چه می ترسی؟! (البته آن زمان جدم مرحوم نشده بود.) مرحوم مغفور جدم می گوید: از گاو می ترسم ای زنک! زوجه مرحومه جدم (که فعلاً مرحوم است) می گوید: این فیلمه! جدم مرحوم که خدا رحمتش کند از عنفوان کودکی اهل احتیاط کاری و استراتژی بوده، با قاطعیت و اطمینان می گوید: من و تو می فهمیم فیلمه، گاو که نمی فهمه!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 17:35  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

چه کنیم که خاتمی به بوشهر نیاید؟

من کاری به اصلاح طلب ها ندارم. اینها نه آدم می شوند، نه درس عبرت می گیرند و نه از سیاست سر در می آورند. لذا با جدا کردن خود از این گروه، راهکارهای زیر را برای اقدام عاجل برادران مخالف جهت جلوگیری از ورود خاتمی به بوشهر پیشنهاد می کنم. خدا وکیلی اگر به این راهکارها عمل شود، خاتمی نیامده بر می گردد و حتی در بوشهر یک رأی هم نمی آورد.

1 ـ کلیه مخالفان با ذکر نام و نام خانوادگی، در طوماری به این بلندی، (حدوداً ایقد) ورود خاتمی را به بوشهر خوش آمد بگویند.

2 ـ هر چند کار سخت و طاقت فرسایی است، اما مخالفان محترم موقتاً عصبانیت و سایر ملزومات را به فراموشی سپرده و با نظم و ترتیب و ادب کامل به در خانه های مردم بوشهر رفته و از مردم بخواهند که برای استقبال از خاتمی آماده شوند. مطمئناً مردم با دیدن این رفتارها، حدود دو هفته از هوش خواهند رفت و تقریباً 10 هفته بعد متوجه می شوند که قرار بود خاتمی به بوشهر بیاید.

3 ـ مخالفان محترم یک کاغذ A5 را به سینه سنجاق کنند و رویش بنویسند «خاتمی، خاتمی حمایتت می کنیم» و با همین شکل و شمایل در شهر راه بروند؛ طوری که همه مردم ببینند. توصیه می شود هنگام راه رفتن در شهر، شیرینی بین مردم پخش کنند. با این کار، جمع زیادی از مردم خودشان را زیر ماشین ها خواهند انداخت و بر اثر صدمات، لطمات و جراحات وارده، حدود سه ماه بعد از انتخابات متوجه می شوند که خاتمی قرار بود به بوشهر بیاید.

4 ـ مخالفان بر سردر همه ادارت پلاکارد خوش آمد گویی برای خاتمی نصب کنند و از سر دسته هایشان بخواهند تا قبل از ورود خاتمی، هر شب یک سخنرانی در حمایت از وی اجرا کنند. هرچند کار سختی است، اما پیشنهاد می شود موقتاً ادب و نزاکت را در هنگام سخنرانی رعایت فرمایند. لذا برای چند شب هم که شده، از هر گونه افترا، توهین، فحش و... پرهیز شود. با این کار مردم در پای سخنرانی شوکه می شوند و حدود 6 ماه بعد از انتخابات متوجه می شوند که خاتمی قرار بود کاندیدای ریاست جمهوری شود.

نتیجه: اگر به این پیشنهادات عمل شد و خاتمی به بوشهر آمد، من اسم خودم را عوض می کنم. بیایید یک بار هم شده این کار را امتحان کنید. با این کار خاتمی به بوشهر که نمی آید هیچ، ریشه اصلاح طلبی نیز برای همیشه از بوشهر کنده خواهد شد و آقایان مسعود شکوهی، ماشاءالله حیدرزاده، یونس قیصی زاده، رضا معتمد و سایر زاده ها و نژادها برای همیشه و با سرافکندگی از بوشهر بیرون خواهند رفت و تا آخر عمر مخفیانه زندگی خواهند کرد. خاتمی هم برای همیشه خانه نشین می شود و یادش خواهد رفت که در کجا زندگی می کند و اصولاً ریاست جمهوری برگ چه درختی است یا اینکه چیزی به نام «بوشهر» را می کارند یا خودش سبز می شود. هر گاه هم از ایشان بپرسند: نظرت در باره اوضاع مملکت چیست؟ پاسخ می دهد: «هی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی؟ بره جهنمتابو!» (کجایش خنده داشت؟!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 1:38  توسط اسماعیل منصورنژاد  |