تبليغاتX
اندر بندر (اسماعیل منصورنژاد)
اندر بندر (اسماعیل منصورنژاد)
طنز (سیاسی ـ اجتماعی)

درود بر عزیزان ارجمند

با عرض سلام و طول احوالپرسی به همه سرورانم. درود بیکران بر تک تک بچه هایی که مدام کامنت گذاشته اند و جویای حال این ناچیز شده اند. راستش دریای محبت تک تک بچه ها آدم را دیوانه می کند. نمی شود کنجی خزید و ترسید! شاید هم حق با من باشد؟!

می گویند کسی از گالیله پرسید: چرا اصرار می کنی که زمین گرد است؟ گالیله گفت: زیرا واقعاْ گرد است! شخص دوباره گفت: ببین برادر! تمام این خلایق معتقدند که زمین صاف صاف است و گرد هم نیست. از همه بدتر در کتاب مقدس هیچ اثری از ادعای جنابعالی وجود ندارد و ارباب کلیسا هم که زمین را گز کرده اند، حتا برای یکبار یه وری نشده اند که بفهمند زمین گرد است. حالا خودت می دانی و اطرافیانت. بیا و محض رضای خدا برو گوشه خانه ات بنشین و با زمین گردت یه قل دو قل بازی کن و وراجی هم نکن! کسی گوشش به حرف جنابعالی بده کار نیست و دست آخر تنها چیزی که برایت می ماند، ورود نابهنگام حضرتعالی به جهان زیرزمین است که علاوه بر مشکلات آب و هوایی و رطوبت فراوان، عقرب و کژدم و مار و نگهبان چماق آتشین به دست و... هم موجود است و می شود مزید بر علت!

این از این...

 

۱ - در فلان مطلب منظورت فلانی بوده.

۲ - در بهمان مطلب به .... حمله کرده بودی.

۳ - در پشمان مطلب مدعی شده بودی که زمین گرد است.

۴ - اشاعه اکاذیب پیگرد قانونی دارد.

و مرا ببین که همه برایم سیخ شده اند تا زمین بخورم. از آن انسان محترمی که مدعی دمکراسی است. تا آن فناتیکی که می خواهد با یک سری بافته های بی پشتوانه، بر سر کسی چو من کلاه بگذارد و چیزهایی را که دیگران به خوردش می دهند تا نشخوار کند، به خورد من بدهد. به این آخری گفتم: سالهاست که به جای خودم فکر می کنم و زنده ام. تو که دیگران به جایت فکر می کنند و جویده های دندانشان را به خوردت می دهند و تو بی خبری، برو سر خود گیر.

حالا این فناتیک هرچه می گوید، درست می گوید و جزء اعتقاداتش است و بر او حرجی نیست. اما آنچه کمر آدمی را بر زمین می زند، فتنه گری آدمی است که معتقد است باید لیبرال بود، آزاد بود و... اما در دهان مخالفان فکری اش می اندازد که فلانی - یعنی منصورنژاد - مشکلات فراوانی دارد و به هیچ امام حاضر یا غایبی اعتقاد ندارد... به جهان آخرت معتقد نیست... و اینکه لیبرال و آزادی خواه داستان ما شده یک پا مرشد و قدیس. در حالیکه به هیچ چیز اعتقاد ندارد. برای چه؟! برای اینکه مرا زمین بزند. مگر من چه کرده ام؟ کاری کرده ام کارستان که تاز نده است از یادش نمی رود!

بیشتر وقتها فکر می کنم باید بر اینکه زمین گرد است، اصرار نکنم! نمی توانم...! نمی شود بدیهیات اولیه عقلی را نادیده گرفت! پس هستم.

 

مدتی نبودم. هم حوصله نداشتم هم حالم خراب بود. به مرحمت شما بدک نیستم. حال و روزم شده بود عین این کوچولوی بلاتکلیف و افتاده در سبد!

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 22:52  توسط اسماعیل منصورنژاد 

به اندازه یک علامت سوال (؟) _2

قرار است زود از شیراز بیرون بزنیم اما مدیر کل امور پاساژ اجازه نمی دهد و باید تمام البسه جدید را ورانداز کند! تمام اطلاعات مربوط به انواع مانتوها و البسه را دارد اما اگر بپرسید حافظ کی بوده، می گوید: برادر حضرت معصومه!

حدود ۵۰ تا سکه ۵۰ تومانی از بانک گرفته ام برای مخارج «بده در راه حضرت عباس». به برکت پول نفت، هر قدم یکی نشسته و دستهایش را به سمت شما دراز می کند. شک دارم که اینها گدا باشند. احتمالاْ فوق العاده می گیرند برای کمک به کسری بودجه! برخی شان هم آدامس و دعا می فروشند. انواع اوراد و ادعیه که کلی هم شرح و تفصیل دارند و مزایا و معجزه. یکی بده کاری را برطرف می کند، یکی مانع از پنچری چرخ می شود و دیگری... الی آخر. همسرم برای هر مورد یک نمونه با خود دارد. یکبار گفتم بگرد ببینم برای روغن گیربکس موردی نداری؟ گشت و پیدا نکرد! سود این اوارد چاپی می رود توی جیب چاپخانه ها و کارتل های بزرگ ورد درمانی. فروشنده اش نیز از همه آس و پاس تر است و فلاکتش با هیچ دعایی درمان نخواهد شد!

از شیراز با دل ناشتا بیرون می رویم. برای صبحانه در مرودشت می ایستیم. پایم را روی ترمز می گذارم اما عمل نمی کند! درست حدس زده اید: جعبه «لب لب» زیر پدال ترمز گیر کرده است! خدا لعنت کند وارد کننده این لب لب ها را. کف ماشین ۱۰ تا ۱۲ جعبه خالی لب لب است که همه خالی می کنم توی یک سطل زباله. از اول تا آخر مرودشت صبحانه پیدا نمی شود! ناچار با کیک و آب میوه می سازیم. 

کشاورزان مرودشتی بقایای محصولات کشاورزی را آتش می زنند تا زمین برای کشت بعدی آماده شود. یکی نیست به اینها بگویند که کارشان احمقانه است. احتمالاْ اداره کشاورزی آنجا وظایف سازمان تبلیغات را انجام می دهد و وقت نمی کند به این جور مسایل برسد!

دهات یا شهرکهای بین راه یک نقطه مشترک دارند. چیزی که در تمام سفر دیدم. از فارس بگیر تا خراسان. میل به فرار. دو تا دختر در قطع و سایز دبیرستان به همراه مادرشان در کنار جاده یکی از دهات اطراف سعادت شهر فارس. مادر پیچیده در چادر و دختران با شلوار لی و چادر. و چادر ولنگ و باز و در مسیر باد برای نمایش شلوار لی؟ (علامت سوال!) 

ادامه دارد... 

|+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 20:24  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

به اندازه یک علامت سوال (؟) ـ 1

توجه توجه! خدا وکیلی دو شب است برای همه حضرات کامنتهای آبدار آماده کرده ام اما هر چه می کنم، نمی توانم صفحه کامنت را باز کنم. همه اش پیغام می دهد که صفحه مورد نظر پیدا نشد.

فرزان اسدی در کامنتی نوشته که گوش شبیه علامت سوال است! خوشم آمد! اضافه کرده که چون می خواستی در راه گوشت به مسافرت بروی، سفر تصادفی مثل گوش از آب درآمده است! باز هم خوشم آمد! این فرزان عجب بچه هوشیاری است!

 یادم نیست چه روزی از بوشهر بیرون رفتم. اما همینکه پایم به شیراز رسید، تلفن زدند که دو ماشین هنگام سوخت گیری در پمپ بنزین آتش گرفته است. (کافی نت ما روبروی پمپ بنزین است!)یکی دیگر هم که علاقه عجیبی به اعدام و قتل و کشتار دارد، تماس گرفت و گفت که قرار است شش نفر را در خیابان اعدام کنند و از من می خواست حتمن برگردم و تماشا کنم! سومی هم که هیچ وقت نمی داند از ۱۵ فروردین تا پایان آبانماه در بوشهر به فصل گرما مشهور است، تماس گرفت و گفت: امروز هوا خیلی گرم شده! (همان روزی که من در بوشهر نبودم!)

آتش سوزی ماشینها را به فال نیک گرفتم و گفتم که نگران نباشد، بزودی خود پمپ بنزین هم می سوزد! به خبردهنده اعدام هم گفتم: تو برو تماشا و فیلم بگیر تا بعد که برگشتم، نگاه کنم و لذت ببرم! به آن کسی هم که از گرما می نالید، گفتم: نگران نباش! هرگاه آدم خنکی مثل من از بوشهر بیرون برود، گرما شدت می گیرد و یک آدم کودن مثل تو هم آن را احساس می کند!

فکرش را بکنید! هنوز از بوشهر بیرون نرفته، ببین چه اتفاقاتی در شرف وقوع است. این در حالی است که محمد دادفر سالهاست از بوشهر بیرون رفته و آب از آب هم تکان نخورده است!

توی شیراز نگرانی خانه نداریم. کلید یک آپارتمان توی دستم است. ساعت ۱۰ شب کلید را فرو می­کنم توی قفل که ناگهان...! (عجله نکنید، خیر است انشاالله!) دو زوج جوان در حال استغاثه و مناجات بیتوته کرده­اند! همینکه متوجه من شدند، بنای جیغ  و داد و دزد دزدشان به هوا برخاست! یکی رفت تلفن بزند به ۱۱۰ و یکی هم می­گفت «حق نداری جلوتر بیایی و گرنه خودت می­دانی»! بالاخره وسط خنده من و تعجب آنها، کاشف به عمل آمد تا یک شیطان رجیم، کلید را همزمان به دو نفر داده تا حدود دو ماهی بتواند توی شب نشینی وراجی کند و هر و کر بخندد! برایش خوبانده ام توی آب نمک!

ادامه دارد...

 

|+| نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 19:19  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

وای وای، من آمده ام!

درود بر همه

با اجازه خانم گوگوش و سایر سیاستمداران: من آمده ام وای وای، من آمده ام... طنز فریاد کنم... عشق بر باد دهم... وای وای، من آمده ام.... الی آخر!

۱ ـ از همه کسانی که در این مدت سراغم گرفتند و جویای احوالم شدند، سپاسگزارم. برخی خودشان سراغ گرفتند و برخی را هم خودم سکشان دادم که جویای احوال من شوید! (چیزی شبیه به «ننه من غریبم!»)

تصور کنید که آدم مشرف بر ارتفاعات سوادکوه و وسط ابر و باران باشد و ناگهان یکی تماس بگیرد و بگوید: اوهوی سلام! حال گوشت چطوره؟! و من بگویم: به تو چه ربطی داره آدم فضول! مگر تو وکیل وصی گوش من هستی؟! خجالت نمی کشی توی این هیر و ویر ابر و باد و باران تماس می گیری با بچه مردم؟! برو کنار بخاری بنشین برای خودت قلیان بکش! او هم که از بوشهر تماس می گیرد، بگوید: خدا رحم کند! گوش درست و حسابی که نداشتی، حالا عقلت را هم از دست دادی! آخه خانه خراب، توی این گرمای شهریور ماه، ابر و باد و باران کجا بود که داری دری وری می گویی؟! (ممکلت ۴ فصل است دیگر! یهو می­بینی می شود مایه اختلاف دو آدم و باعث و بانی اختلال حواس من که علاوه بر مشکل گوش، ناراحتی عقلی هم پیدا کنم!)

از شوخی گذشته، برخی تماسها چقدر برای من شادی آور و زیبا بود. از همه سپاسگزارم. مقدمات کار گوشم انجام شده و از اثراتش هم اینکه تا چند روز نمی توانستم حرف بزنم! من و سکوت؟! عمل اصلی در مهرماه انجام خواهد شد. (گوش من غیرعادی است و شبیه به راه اندازی کامپیوتر چند مرحله دارد: اول اسمبل. دوم اف دیسک و پارتیشن بندی. سوم نصب سیستم عامل!)

حاصل مسافرت ۱۲ روزه من، طنز نوشته­هایی خواهد بود با نام «به اندازه یک علامت سوال!». مسیر مسافرت من در ایران درست شبیه به یک علامت سوال است: بوشهر ـ شیراز ـ اصفهان ـ تهران ـ سمنان ـ دامغان ـ شاهرود ـ نیشابور ـ مشهد ـ قوچان ـ گرگان ـ ساری ـ تهران تا بوشهر! اگر یک مداد رنگی (یا ماژیک!) بردارید و روی این مسیرها خط بکشید، می شود یک علامت سوال!

حرفهای زیادی برای نوشتم دارم که حاصل مسافرت 12 روزه من است. منتظر باشید... دستورات کامنتی را هم اجرا کردم. یکی لینک سورنا صالحی است. (پسر خاله رضا، پسرم!) یکی هم حضرت فرزان اسدی (ابوحنانه) که خیلی هم راست و قرص و قایم است و «حنانه» هم نیست! یکی دیگر هم «بسوی دیلم جدید» که نویسنده­ای دارد به نام «جوان» اما شبیه به پیرمردها و کاملاً حنانه! (توی این مملکت هیچ چیز سر جای خودش نیست!) 

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 22:17  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

درود بر همراهان ارجمند
 
بنا به دلایلی، مدتی در آنتراکت خواهم بود. بخشی برای درمان و بخشی برای خانه تکانی روح. غیبت مرا به حساب بی اعتنایی نگذارید. برسم خبر می دهم.
|+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 17:42  توسط اسماعیل منصورنژاد 

افشای دامادهای ایمن الظواهری

 جلو شایعه را بگیرید

     حزب الله لبنان هم اعلام کرد که به خسارت دیدگان لبنانی، غرامت می دهد. کار خوبی است. اگر اعلام می کرد که از چه منبعی قرار است خسارت بدهد، بهتر بود. یهو دیدی که عوامل استکبار شایعه راه انداختند و چیزهای بد بد گفتند. باید از همین حالا با یک مشت محکم بر دهان یاوه گویان شرق و غرب، جلوی شایعات را گرفت.

 افشای دادمادهای ایمن الظواهری

     یک روزنامه پاکستانی اعلام کرد که داماد ایمن الظواهری (مرد شماره دو القاعده) که یک مغز متفکر است، عامل بمب گذاری در هواپیمای لندن به آمریکا بوده است. یک دانشمند بندر عباسی که هرگونه دامادی ایمن الظواهری را تکذیب کرد، گفت: اگم اگه این آدم مغز داشت می رفت در یک گوشه از جزایر هاوایی و با پولهای القاعده لذت دنیا را می برد. (البته منهای کارهای شرم آور) وی بعد از این جمله چیز دیگری نیفزود و گفت: اهم!

    صرف نظر از فرمایش دانشمند فوق الاشاره، با توجه به خبر  روزنامه پاکستانی مبنی بر افزایش روز افزون دامادهای ایمن الظواهری و عدم کشف این دامادها از سوی سرویسهای اطلاعاتی انگلیس و آمریکا، برای اولین بار در تاریخ، چهار عدد از دامادهای الظواهری افشا می شود:

    ۱ ـ محمد دادفر معروف به المنو سراندیب در سال ۱۹۶۴ به دنیا آمد. وی در زمان نمایندگی در مجلس تهران یک بار به مکزیک رفت و ظاهراْ با دختر الظواهری ازدواج کرد اما نتوانست او را به ایران بیاورد. المنو سراندیب که در ایران به نام محمد دادفر شناخته می شود، هفته ای دو بار به انگلیس و مکزیک مسافرت می کند و معلوم نیست شبها کجا می خوابد. وی با باجناقش جرج دبلیو بوش رابطه خوبی دارد. وی در گفت و گوی کوتاهی از اینکه کوندالیزا رایس ایشان را عمو خطاب می کند، اظهار نگرانی کرد. ایشان علاوه بر گذاشتن بمب در هواپیما، چیزهای دیگری نیز می گذارد.

    ۲ - محمدرضا خاتمی مشهور به المنو جبل الطارق قبل از محمد دادفر به دنیا آمد و زمانی که برادرش رییس جمهور بود به ترکیه رفت و آنجا با دختر الظواهری روی هم ریخت. (یعنی پولهایش را روی پولهای آن دختره ریخت و شعبه القاعده را در شرق مدیترانه تاسیس کرد.) بعد هم مجبور شد با دختر ظواهری ازدواج کند. نام دیگر وی، بریم المنار است و هفته ای دو بار به انگلستان رفته و در منزل آخرین داماد الظواهری (یعنی تونی بلر) بیتوته و چیزهای دیگر می کند.

    ۳ - جرج دبلیو بوش مشهور به الحاج سی ان ان رحم الله من قرا الفاتحه، در سال ۱۹۸۰ با مسافرت به عربستان سعودی با دختر هیجدهم الظواهری آشنا شد و وی را به آمریکا برد اما در آمریکا با اعتراض آن دختر که مدعی بود حامله است روبرو گردید و سپس با وی ازدواج کرد. کوندالیزا رایس که مدتی با حاج شکرالله عطارزاده دعوای ملکی داشت، دختر جرج بوش و نوه ایمن الظواهری است و به دادفر می گوید عمو.

    ۴ - تونلی بلر مشهور به الحاج تونر دولوپر یک روز در کنار دریای مانش با یکی از دختران الظواهری به نام غرغرخاتون روبرو شد و به او گفت: بیو بریم تا مزار، ملا ممد جان. دختر نیز بلافاصله با ایشان راهی سواحل بیرمنگام شد و آنجا در حضور الحاج پیپو زاپرلی، ایتالیایی تبار و نماینده ایمن الظواهری در امور جمع و جور کردن دختران وی، با ایشان ازدواج کرد. الحاج تونی بلر پس از اختلاف شدید با این زن، از او جدا شد و حکومت انگلستان را تاسیس کرد.  

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 23:4  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

                                                                 تسلیت

پدر دوست عزیزم عباس حمزوی بدرود حیات گفت. درگذشت پدر مهربان و زحمتکش را به عباس عزیز و همه بازمانگان آن فقید سعید تسلیت می گویم.

 

                    

                       قابل توجه بده کاران محترم

با توجه به اینکه سازمان بازنشستگی کشوری مشکلات همه بازنشستگان را حل کرده و فعلاً فقط تغییر کلمه «بازنشسته» در دستور کار قرار دارد، نامهای زیر برای جایگزین «بازنشستگی» پیشنهاد می­گردد:

ابتدا به عرض می­رساند: بازنشسته یعنی چه؟ یعنی کسی که قبل از استخدام در جایی نشسته بود و ناگهان ایشان را صدا زدند و گفتند: اوهوی ببو! پاشو بیاریمت سر کار. ایشان هم بلافاصله بلند شد و رفت سر کار.  همین که 30 سال ایستاده کار کرد، آن محترم را به خانه­اش می­فرستند تا برود و بنشیند سرجای اولش. پس یارو دوباره رفت و نشست. این یعنی بازنشسته. البته عده­ای از دانشمندان علم ترودیفومتال معتقدند که این کلمه نارساست و به درد نمی­خورد. لذا جهت ختم دعوا فقط نام زیر را پیشنهاد می­کنیم و لاغیر:

1 ـ «با زن نشسته»: یعنی کسی که دیگر سر کار نمی­رود و از این به بعد می­رود خانه و با زنش می­نشیند و با آن بانو به غر و لند می­پردازد.

دزد ناشی

سایت اطلاع­رسانی شبکه پنجم سیما توسط یک نفر که با زبان جاوا و اچ­تی­ام­ال آشنایی دارد، هک شد. به این هکر باید گفت: دزد ناشی! احتمالاً یکی از کارمندان صدا و سیما در اوقات فراغت مشغول خواندن جزوه قدم به قدم هک بوده و با آزمایش دستورالعمل بر روی سایت شبکه پنجم، ناخواسته این اتفاق افتاده است. اگر غیر از این بود، هکر بلافاصله سایت را پر از عکسهای اونجوری می­کرد تا مومنین محترم هنگام باز کردن سایت، مجبور شوند دستها را جلوی چشمشان گرفته و با باز کردن لای انگشتها، اخبار را مطالعه کنند! مسئولین سایت هم خدا را شکر کرده­اند که هکر محترم این کار را انجام نداده است. جای هیچ شکری ندارد، زیرا هکر تصادفاً این کار را کرده و ادامه کار (چسباندن عکسهای اونجوری) را بلد نبوده است. نمی­دانم چرا مسئولین صدا و سیما فقط به خاطر همین یک قلم، مراسم شکرگذاری را به جا آورده­اند؟! یعنی چیزی بدتر از عکسهای اونجوری وجود ندارد؟

قابل توجه بده­کاران محترم

این خبر را هم بخوانید که خودش طنز است. فکر می­کنم هکر سایت شبکه پنجم همین شخص مقروض و محترم است که با این کار می­خواسته نظر همه مسئولین را از خودش دور کرده و به سایت شبکه پنجم جلب نماید. البته که ناکام ماند؛ زیرا راه و چاه چسباندن عکسهای اونجوری در سایت هک شده را بلد نبوده است.

اگر حال و حوصله خواندن خبر را ندارید، به عرض می­رساند: یکی از مقربین درگاه که مسلح به دم خروس است، حدود 95 میلیارد تومان به سیستم بانکی کشور بده کار است و نمی­رود مثل بچه آدم بدهی­اش را پس بدهد. وی در گفت و گوی کوتاهی گفت: والله به جان زوجه هفتمم که خیلی برایم عزیز است، وقت ندارم بروم تا بانک. به بچه­ها می­گم بیایید این 95 میلیارد را بردارید و بزنید توی سر رییس بانک، هیچ کسی محل نمی­گذارد. وانگهی بنده سابقه ارزشی ـ ورزشی دارم و اگر با مقامات بالا مذاکره شود، دو برابر همین مبلغ را به عنوان دست خوشانک به اینجانب خواهند داد. وی با انداختن تف بر روی زمین، گفت: د برو کنار بزار باد بیاد مرتیکه زپرتی!

هفته قبل یکی از بانکهای بوشهر با من تماس گرفت و گفت:

ـ اقساط جنابعالی عقب افتاده برادر.

ـ چقدر می­شود قربان؟

ـ سی و دو هزار و پانصد تومان.

ـ اگر ندهم چه غلطی می­کنی مرتیکه زپرتی؟

وی پس از مختصری فحش ناموسی و تهدیدات گوناگون، افزود: می­دهیم پوستت را دربیاورند و آویزان کنند روبروی بانک تا درس عبرتی بشود برای سایر بده­کاران! اینجانب نیز عرض کردم: (شرمنده، تکرار آن شرم­آور است.)

مبلغ سی و دو هزار و پانصد تومان اینجانب تا اطلاع ثانوی موکول به پرداخت 95 میلیارد تومان آن برادر محترم شده است.

این هم یک دم خروس دیگر. این دم خروس آنقدر قشنگ است که دلم می خواهد گازش بدهم! محضاْ لله از شدت هیجان دم خروس را بلند نکنید که محل اشکال است!

این را هم ببینید تا بدانید که چه نکبتی وبال گردنمان است!

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 21:20  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

                                                            تسلیت

پدر دوست عزیزم عباس حمزوی بدرود حیات گفت. درگذشت پدر مهربان و زحمتکش را به عباس عزیز و همه بازمانگان آن فقید سعید تسلیت می گویم.

 

                      تروریسم و دموکراسی شیطانی

این نوشته خارج از چارچوب طنز اندربندر است. شاید طنز باشد، شاید هم درد دلی باشد با هیچ کس، زیرا این نوشته به مخاطبانی که باید برسد، نمی­رسد! البته اگر کسی زحمت ترجمه آن را بکشد و به چهارتا یابو مانند تونی بلر یا جرج بوش یا... برساند، ممنون می شوم.

توضیح ضروری: به خاطر تحکیم اصول دموکراتیکاسی و احترام به حقوق شهروندی خران در جهان، من گاهی وقتها خربازی در می­آورم!

 خبر: چند تروریست در فلان کشور اروپایی دستگیر شدند.

پی خبر: این تروریستها، مسلمانان پاکستانی، مراکشی، اردنی و... مقیم انگلستان هستند.

سوال؟ عامل انفجار متروی لندن کیست؟

جواب یک رسانه: یک مسلمان گور به گور شده که نکبت، بیچارگی، دیکتاتوری و محرومیت ولایت خودش را رها کرده و رفته در ناز نعمت و آزادی و فضای دموکراتیک انگلستان نفس می­کشد، حالا بر اثر سیری یا هر زهرمار دیگری، هوس بمب گذاری هم به سرش زده است!

اعتراض ناشیانه یک شهروند نافهم: آغا جان! چرا با اینها برخورد نمی­کنند؟ اصلاْ چرا اینها را نمی­فرستند ولایت خودشان تا دنیای آزاد را ناامن نکنند؟ مگر شناسایی اینها کار سختی است؟ اصلاْ چرا به این افراد اجازه فعالیت و میتینگ و راهپیمایی داده می­شود تا دنیا را ناامن کنند؟

پاسخ دموکراتیک یک انسان آگاه: ببینید عزیز من! اساس اروپا مبتنی بر آزادی و دموکراسی است... پس تعجب نکنید که چرا با اینها برخورد نمی­شود. البته هرگاه چندین جا را منفجر کردند و عده زیادی را کشتند و نابود کردند، پر واضح است که اگر دستگیر شوند، می­روند زندان! بله عزیز من! شناسایی اینها سخت نیست اما اصول آزادی و دموکراسی اروپایی اجازه نمی­دهد که در زندگی مردم تجسس کرد و برای شناسایی تروریستهای محترم، خانه­های مردم را گشت. پس باید اجازه بدهیم تا دنیا را کاملاً نابود بکنند بعد فکری به حالش بکنیم!

بلافاصله یک شهروند نافهم مثل من هم، این حرفهای اتو کشیده را باور می کند.

چند شب پیش از تلوزیون الجزیره دیدم و شنیدم که در تمام فرودگاههای دنیا (از آسیا گرفته تا آمریکا) تمام مسافران را از بیم عملیات تروریستی، لخت و عور کرده و سوار هواپیما می­کنند. وسایل زنان را در هم می­ریزند، چپق فلان پیرمرد آلمانی مافنگی را جلوی چشمش ریزریز می­کنند تا مطمئن شوند که مواد منفجره حمل نمی­کند! در مقابل اعتراض پیرمرد بدعنق آلمانی می­گویند: اشتن اخن پدرجان؟ چشتن اخن پدرجان؟ (ترجمه فارسی: یعنی پدرجان چرا این همه غرغر می کنی؟! خفه شو دیگه...) پدرجان! تروریستهای مسلمان کاری کرده­اند که به همه شک کنیم. به فلان تایلندی می­گویند که مسلمانها قرار بوده این جا را بمب بگذارند و ما مجبوریم همه ـ حتا توی کافر را بگردیم. آن تایلندی بیچاره هم نمی­داند «مسلمان» دیگر چه صیغه­ای است که همه دنیا را روی سر گرفته و هوار هوار می­کند و یکی هم جلودارش نیست! 

ببینید حضرات خانمها و آقایان! من یک آدم بی­طرفم و قصد طرفداری از کسی را هم ندارم. مسلمانان هم گردنشان خیلی کلفت­تر از امثال من است که نیاز به حمایت یک وبلاگ نویس بی در و پیکر و کافر داشته باشند اما یک چیز مرا آزار می­دهد و نمی­دانم قضیه چیست؟ اگر آقایان نمی­توانند این افراد را شناسایی کنند، پس این همه اهن و تلپشان برای چیست؟ اگر هم تروریستها را می­شناسند ـ که می­شناسند ـ چرا نمی­زنند پس گردنشان تا بروند دهات خودشان و دنیا را ناامن نکنند؟ این دیگر چه دموکراسی و آزادی است که باید به بهانه رعایت اصول آن، عده­ای ناآرام را به حال خود رها کرد و امنیت و آرامش تمام مردم جهان را که قرار است سوار هواپیما شوند، از بین برد؟! رعایت حال عده­ای ناآرام و بحران­زا به چه قیمتی؟! به قیمت از دست رفتن آزادی و آرامش تمام مردم دنیا؟!

شما را نمی­دانم، اما من یکی به عنوان یک آدم «بی­خیال دموکرات» و هیچ کاره­ی دنیا، این سیاه بازی­ها را باور نمی­کنم. نه آغا جان، باور نمی­کنم! فکر می­کنم کرم از خود آقایان است و بدشان نمی­آید هر روز به بهانه­ای دنیا را سر کار بگذارند، و گرنه شناسایی و اخراج افراد ناآرام در اروپا یا هر جهنم دیگری، مثل آب خوردن است و هیچ حقوق بشری هم کاری به آنها نخواهد داشت. مگر این همه آدم که تا به حال به خاطر خریت بوش و شرکای نافهمش در دنیا به نابودی کشیده شده­اند، صدای کسی را درآورده که حالا اخراج عده­ای تروریست بخواهد فریاد کسی را بلند کند؟!

فکر می کنم حتا امکانات تروریستی را خودشان در اختیار آنها قرار می­دهند و سر قرار مچشان را می­گیرند و چند سال بعد هم با پرداخت حقوق و مزایای زندان و...، تروریستها را می­فرستند برای خدمت در سرویسهای جاسوسی! حالا اگر در این وسط عده­ای بیگناه هم از بین رفتند، اشکالی ندارد... سیاست است دیگر...

اگر رعایت حال تعدادی ناآرام به خاطر رعایت اصول دموکراسی است، این دموکراسی کاملاْ شیطانی است! زیرا به قیمت حفظ این شعار توخالی و بی­پشتوانه و مسخره، مردم دنیا نباید شبها خواب به چشمشان برود و هر لحظه خیال کنند تا دقایقی دیگر یک هواپیمای مسافربری بخورد بر فرق سرشان!

در روزگاری که دزدیدن یک قوطی کنسرو از یک بیگ­شاپ درندشت در محله هارلم نیویورک کار سختی است، محال است بتوان از یک فرودگاه در آمریکا یا اروپا، هواپیما بلند کرد! من هر چه می­کنم در عالم ساده لوحی زندگی کنم، نمی توانم. شما هم خود دانید...!

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 23:23  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

طلب استمداد از سازمانهای بین المللی

 

   مرکز مشاوره روانی انتخاب رشته برای پشت کنکوری های بوشهر هم به سلامتی راه افتاد. فرض کنید چند نفر به این مرکز مراجعه می کنند و قرار است با استفاده از فن مشاوره روانی برای آنان رشته انتخاب شود.

 

پشت کنکوری: آمده ام برای انتخاب رشته.

کارشناس روان پریشی: رتبه ات چند است؟

پشت کنکوری: دوازده هزار.

کارشناس روان پریشی: اسم مادرت چیست؟

ـ قمر خانم دختر مرحوم احمد خان ساچمه ای.

ـ به زور با پدرت ازدواج کرده یا به میل خودش؟

ـ بنده آن وقت آنجا نبودم.

ـ مادر بزرگت در قید حیات است؟

ـ نه قربان. به خاطر کهولت سن، در اتاق پذیرایی است.

ـ مادرت تا به حال در کنکور هم شرکت کرده؟

ـ نه قربان.

ـ پدرت چطور؟

ـ یکبار، آن هم برای تصاحب مادرم که بار اول پیروز شد.

ـ رابطه اش با مادرت چطور است؟

ـ هر دو در یک اتاق می خوابند.

ـ تبریک عرض می کنم. با این حساب شما شانس زیادی برای قبولی در رشته مامایی دارید.

ـ بنده پسر هستم.

ـ مهم نیست.

ـ به این رشته علاقه ندارم آغا.

ـ سعی کن علاقه داشته باشی جانم.  

 

طلب استمداد از سازمانهای بین المللی

با توجه به وظیفه سازمانهای بین­المللی نسبت به رعایت حقوق و دستمزد بشریت، از همه ارگانهای بین­المللی اعم از حزب سبز، سرخ، آبی و سایر رنگها تقاضا می­شود هر چه سریعتر به بوشهر آمده و  برای نجات جان بخشی از بشریت محترم که به فکر زن و بچه­شان نیستند، دست به کار شوند.

 

طرح مشکل: عده ای که در انتخابات ریاست جمهوری اخیر زحمات زیادی کشیده بودند، بلافاصله پس از پیروزی غیرمترقبه، خودشان را برای پستهای گوناگون نامزد کردند. با توجه به کاهش ادارات و سازمانها نسبت به تعداد فعالین انتخابات، از یک سال پیش تعداد کثیری از این بشریت، بدون توجه به گرمای بوشهر که به گفته دانشمندان برای انواع بشریت ضرر دارد، همچنان در انتظار پست، کت و شلوار به تن داشته و بیم آن می­رود که خدای نکرده عده زیادی از بشریت بر اثر «زردوکی» یا همان یرقان نابود شوند. لذا از همه بشردوستان درخواست می شود تمام مشکلات جهان را رها کرده و با تشریف فرمایی به بوشهر و درآوردن کت بشریت محترم، (البته منهای شلوار)، تعداد زیادی از خانواده­های بوشهری را از نگرانی حتمی بیرون آورند.

 

درد دل همسر یکی از اعضای جنبش «کت پوشان تابستانی»:

ای برادر چه بگم که نگفتنش بهتره. غلملی (یا همان غلامعلی) ما از پارسال کتش در نیاورده و منتظره تا به قول خودش به سمت ریاست منصوب گردد. شبها توی خواب هم کتش در نمی آره. هر چه می گم زردوکی می زنه می کشتت، فایده نداره برادر.

این زن ستم دیده با تغییر لهجه افزود: آن بزرگ مرد عالیمقدار هر شب در خواب رم کرده و پریشان حالی می فرماید. از شما چه پنهان (بین خودمان بماند.) از دل و دماغ هم افتاده و اگر هم سر کیف بیاید، بدون رعایت همه جانبه امور، (آن هم با کت و شلوار) خیال می­کند روی صندلی چرخدار نشسته و حرکات ناموزون از خویشتن به در کرده و مایه شرمساری ایجاد می­گرداند. لذا کمک کنید تا اینجانبه از نگرانی بیرون درآیم. الفاتحه. 

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 20:42  توسط اسماعیل منصورنژاد  | 

بررسی سه موضع بی ربط در سه اپیزود کاملاَ بی ربط

 

اپیزود اول:

 

با توجه به درگیری محافظین رییس جمهور ایران با خبرنگاران و افزایش تعداد خبرنگاران نسبت به محافظین در صحنه نبرد و طلب استمداد یکی از محافظین برای اعزام نیروی کمکی جهت مقابله با خبرنگاران و صدور دستور متین «اين مسخره بازي‌ها را جمع كنيد» توسط یکی از محافظ­ها، دستورالعمل زیر جهت مقابله با تجاوزات آینده­ی خبرنگاران و عدم دخالت در کار رییس جمهور محترم، ایجاد می­گردد:

 

1 ـ این دستورالعمل منطبق با اصول است.

 

2 ـ نظر به افزایش تعداد خبرنگاران نسبت به محافظین رییس جمهور، از این پس برای هر خبرنگار، چهار مأمور به قرار زیر تعیین شود.

الف: مأمور ویژه یا «مهرورز اول» با استراتژی «جونم ـ چشام» جهت خواهش­های اولیه مبنی بر کنار رفتن خبرنگار از جلو راه رییس جمهور محترم.

ب: مأمور ویژه «کور شو ـ دور شو» جهت هل دادن خبرنگار با بی­سیم و سایر وسایل از جلو راه رییس جمهور محترم.

ج: مأمو ویژه پس­گردنی و تیپا. در صورتی که خبرنگار زبان نفهم باشد و دستور مأمور اولی با استراتژی «اين مسخره بازي‌ها را جمع كنيد» تأثیری نداشته باشد، از این مأمور استفاده گردد.

د: با توجه به اصل اول اصولگرایی که «مهرورزی با بندگان خدا»ست، مأمور چهارم به دلجویی از خبرنگاران تحقیر شده خواهد پرداخت. شیوه مهرورزی و دلجویی طبق دستور العمل جداگانه­ای ارسال می­گردد.

 

3 ـ برگزاری کلاسهای فشرده «اصولگرایی» جهت خبرنگاران زبان نفهم برای آشنایی با اخلاقیات محافظین رییس جمهور محترم و رعایت حال آنان.

 

4 ـ استخدام افراد چاق و کتک­خور در شبکه­های خبری دولتی و خصوصی و اخراج کلیه خبرنگاران لاغر و مردنی.

 

اپیزود دوم:

 

به یکی از خواهران اصولگرا گفته­اند برو اروپا جهت فلان مسئولیت فرهنگی. ایشان هم دستور داده که یک نفر از محارم را همراه ببرد تا کارهایش را انجام دهد. بالاخره پسرش را برده که از همه محرم­تر است.

اینجانب ضمن تأیید خواسته­ی این خواهر، اقدامات محکمتری جهت رعایت همه جانبه اصول در کشور اروپایی مقصد پیشنهاد می­نماید:

1 ـ کلیه سازمانها و نهادهای کشور اروپایی مقصد موظفند ضمن اخراج همه مسئولین فرهنگی خود، محارم (همسر، پدر، پسر و برادر) آن بانو را به جای آنان استخدام نموده تا ایشان با رعایت اصول، به تبادل فرهنگی بپردازد.

2 ـ در صورتی که مورد بالا امکان­پذیر نباشد ـ که هست ـ کلیه سازمانها و نهادهای کشور اروپایی مقصد موظفند به جای مردان نامحرم، از زنان در پستهای فرهنگی خود استفاده نمایند تا در هنگام تبادل فرهنگی، مشکلی برای آن بانو ایجاد نشود.

 

اپیزود سوم:

 

یکی از برادران ناراحت شده که در یک سال اخیر، مقادیر هنگفتی از بودجه نهادهای دولتی با عقد قراردادهايي با رقم‌هايي صوري و يا كمك‌هاي ابهام‌آميز مازاد بر نياز، به مؤسسات غيردولتي انجام مي‌شود و بخش قابل توجهي از بودجه، از سيستم نظارتي ذيحسابي خارج و پس‌انداز مي‌شود.

 

جهت شفاف سازی و رفع هرگونه ابهام، به اطلاع می­رساند:

1 ـ یکی از دلایل ناراحتی آن برادر اصولگرا، عدم آشنایی با ادبیان فارسی است که برای هر مشکل یک راه حل دارد: «صلاح مملکت خویش، خسروان دانند.» چنانچه نامبرده از این مصراع اطلاع داشت، بیخود و بی­جهت اعتراض نمی­کرد.

2 ـ بر اساس ضرب المثل قدیمی «پول یعنی چرک دست»، خارج کردن این پولها کاملاً طبیعی بوده و هر گونه اعتراض صرفاً به خاطر عدم آشنایی معترض با ادبیات فارسی است.

3 ـ فارسی شکر است.

 

این خبر را هم بخوانید که هیچ ارتباطی به موضوع ندارد.

 

|+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 23:34  توسط اسماعیل منصورنژاد  |